تبليغاتX
گفت و گو - اصلاح فردی اصلاح اجتماعی (بخش اول)

گفت و گو

نمی رفتند تا به جایی برسند، می رفتند تا با هم باشند.

اصلاح فردی اصلاح اجتماعی (بخش اول)

  در جايي که سخن از اصلاح به مفهوم عام و گسترده به ميان مي آيد، بديهي است مقصود اصلاح اجتماعي است. کتاب هاي آسماني نيز تعالي روحاني را مبتني بر تغيير و اصلاح نفساني يک قوم دانسته اند. اين مفهوم نه تنها در ادب اسلامي بلکه در آيين کهن ايراني نيز مورد تاکيد قرار گرفته است. تعليم و تربيت جديد نيز به رابطه متقابل فرد و جامعه نظر دارد و هيچ يک را بر ديگري به خلاف فردگرايان ارجح نمي شمارد. متخصصان اين حوزه مانند هاکينگ بر اين عقيده اند که استعدادهاي فرد در جامعه يي آزاد و سالم شکوفا مي شود و اين شکوفايي بر کل جامعه اثر مي گذارد. اقبال لاهوري نيز همين انديشه را بسط مي دهد. به عقيده وي فرد و جامعه مکمل يکديگرند، نمي شود آنها را از يکديگر جدا کرد، چنانکه موج را از دريا. در بيتي به اردو مي گويد؛ «فرد به تنهايي هيچ است، تنها در ارتباط با ملت قائم است. موج در دريا معنا مي يابد، در بيرون از دريا هيچ است.» بنابراين آنچه در اولويت قرار مي گيرد، درياست نه موج، زيرا وجود موج ناشي از وجود درياست، چون به قول وي؛ فرد مي گيرد ز ملت احترام/  ملت از افراد مي يابد نظام فرد تا اندر جماعت گم شود/  قطره وسعت طلب، قلزم شود از اين روست که مصلحان اجتماعي در روزگار کنوني به کل جامعه مي انديشند و طالب اصلاحات اجتماعي بر بنياد الگوها و برنامه هاي فراگير و کلي هستند. طبيعي است هر تغيير و اصلاح اجتماعي شامل افراد آن جامعه نيز مي شود، حال آنکه عکس آن به ندرت چنين تاثيري دارد. حقيقت اين است که با يک يا چند گل، بهار پديد نمي آيد ولي با پديد آمدن بهار همه جا خرم مي شود.

فريدون مجلسي:
 بحث در اصلاح فردي و اصلاح اجتماعي و اينکه کدام يک بر ديگري تقدم داشته باشد آنقدر مکرر به نظر مي رسد که مي تواند در رديف عناويني مانند «علم بهتر است يا ثروت» قرار گيرد، يا با برداشتي عميق تر ممکن است مقوله يي بي حاصل در دايره يي باطل از رابطه علت و معلولي متقابل تلقي شود که «آيا نخست تخم مرغ بوده است يا مرغ،؟» در رابطه علت و معلولي اصلاح فردي و اجتماعي چنين شباهتي وجود دارد، يعني مي توان به ورطه اين دايره معيوب وارد شد که اگر افراد اجتماع اصلاح شوند آن اجتماع اصلاح شده است و اگر اجتماع اصلاح شود افراد آن اصلاح مي شوند که ديگر جايي براي ادامه بحث باقي نمي گذارد.  اما آنچه بحث انگيز است اين شباهت ظاهري نيست، بلکه تفاوت واقعي ميان مثال مرغ و تخم مرغ با مقوله فرد و اجتماع است. تفاوت در اين است که در معادله نخست مرغ و تخم مرغ و رابطه آنها هر سه ثابت هستند در حالي که فرد و اجتماع و رابطه آنها هر سه متفاوت و متغيرند. تخم مرغ هميشه تخم مرغ است و مرغ هميشه مرغ و رابطه آنها اين است که مرغ از تخم مرغ پديد مي آيد و تخم مرغ از مرغ. اما گرچه اجتماع از افراد به وجود مي آيد و افراد از اجتماع برمي آيند، اما فرد به اعتبار شعور متفاوت و متغير بي نهايت رنگ به خود مي گيرد و اجتماع نيز به اعتبار شکل و اندازه و فرهنگ و دنيايي که در آن قرار دارد بي نهايت رنگ مي پذيرد و رابطه آنها نيز تابعي از همين متغيرهاي بي نهايت است. در واقع در معادله ما دو متغير تاثيرگذار اصلي «شعور» و «زمان» وارد مي شوند. حرکت انسان به بهره جويي از شعور که او را از جانداران ديگر متمايز مي ساخت، به کندي صورت گرفته است. اين حرکت کند از ابداع و بهره مندي از ابزار آغاز شد و سپس به کشف قوانين حاکم بر آن ابزارها و بهسازي آن پرداخت و با کمک آن به گسترش دامنه قلمرو غريزي خود يعني بسط قدرت و سلطه قدرتمدارانه پرداخت. اين قدرت در غالب جوامع انديشمند تقويت و بر آن حاکم مي شد. کندي اين حرکت موجب مي شد ميان توان انديشمندانه فردي انسان ها و شکل فرهنگي و قدرتمداري جامعه يي که به آن تعلق داشتند توازني وجود داشته باشد. يعني به اعتبار آنکه «از کوزه همان برون تراود که در اوست» ميان نيازهاي متقابل فرد و اجتماع توازني ارضاکننده وجود داشت. در واقع بحث فرد و اجتماع از زماني پديد آمد که ميان سرعت پيشرفت انديشمندانه بشر با سرعت پيشرفت فرهنگي اجتماعي که به آن تعلق داشت ناهمخواني پديد آمد و از آن پس اين ناهمخواني تشديد شده است؛ يعني بخش هايي از اجتماع به دلايل مختلف با سرعت انديشمندانه بيشتري پيش راندند و از جامعه خود پيشي گرفتند و نسبت به آن احساس بيگانگي و عدم رضايت کردند. و چون سرعت پيشرفت فرهنگي انديشه مدار موجب تقويت سلطه گرايي قدرت سياسي مي شد، لذا از همان آغاز اين بحث رنگ سياسي به خود گرفت. جام شوکران به دست سقراط داد و افلاطون و ارسطو و سپس زنجيره يي از انديشمندان را تا زمان حاضر به نسخه نويسي براي اصلاح جوامع و قواعد حاکم بر قدرت واداشت. به عبارت ديگر صورت مساله به زبان ساده به اين گونه پديدار شد که «من مي انديشم. اما اين اجتماع همپاي من نمي انديشد. من ناآرام هستم. پس جامعه بايد بهتر شود تا من در اجتماع درخور درک و تمايل خود آرامش داشته باشم،» و اين مساله مطرح مي شود که اين «بهتر» شدن يا اصلاح اجتماع و درخور افراد نخبه شدن آن يعني چه؟ اگر اجتماع به طور کلي احساس آرامش و رضايت مي کند، چرا بايد يک مدعي انديشمند بخواهد آن آرامش را از آنان بگيرد و آرامش و معيار مطلوب خود را بر آنان تحميل کند، يا به عبارت ديگر آرامش اجتماعي ديگران را سلب کند؟ مساله از هنگامي جدي تر مي شود که دوگانگي فرهنگي در اجتماع شديد مي شود و آنهايي که خود را متعلق به فرهنگي متعالي و انديشمندانه تر مي دانند با توجه به وزن خود هنجارهاي اجتماع ناسازگار با انتظارات خود را برنمي تابند. نسخه نويسي ها از اين پس آغاز مي شود و مقاومت هاي قدرتمدارانه در برابر آن نسخه ها نيز از همين نقطه آغاز مي شود. مقاومت قدرتمدارانه عملاً وزن فرهنگي گروه هاي اجتماعي زير سلطه خود را مي سنجد و محک مي زند. در اين محک زدن ها عملاً نسل بعدي قدرتمداران به دليل تغيير جايگاه و ديدگاه اجتماعي خود به معيارهاي فرهنگي متحول و منطبق با زمان گرايش مي يابد و به اين ترتيب «بهتر» شدن معناي تازه مي يابد؛ يعني «بهتر» به معني حفظ اصول و سنن پيشين که متکي بر اميال کلي اجتماع نيز بوده است، جاي خود را به «اصلاح» يا سازگاري با نيازهاي فرهنگي و انطباق با معيارهاي زمان مي دهد؛ آن وقت ممکن است قدرت مسلط خواستار آن شود که اجتماع را کشان کشان به جايگاه فرهنگي در شأن زمان و جهان بکشاند، کشمکش هنگامي جدي تر مي شود که قدرت مسلط توازن نياز اجتماعي و تحول منطبق با انديشه ها و رفتارهاي زمان را درنيابد و برنتابد، يا گروهي که آن را نخبگان فرهنگي اجتماع مي ناميم بدون آگاهي از وزن و اعتبار خود بخواهد معيارهاي به پندار خود فرهيخته اش را به بخش گسترده تر اجتماع که در برابر آن مقاومت نشان مي دهد تحميل کند، يعني در زماني به اين کار اقدام کند که معناي «بهتر» هنوز جاي خود را عوض نکرده باشد. به عبارت ديگر «اصلاح فردي» يا «اصلاح اجتماعي» عباراتي اعتباري هستند نه مطلق، يعني اين درک و سليقه معطوف به زمان و فرهنگ ماست که به آن معنا مي بخشد. در واقع در اين بحث به دو نکته بايد توجه داشت؛ يکي خطر نسخه هاي «اصلاح اجتماعي» است و ديگري شتاب گرفتن سرعت تحول همرنگي پذيري اجتماعي و فرهنگي در عصر اينترنت و دهکده جهان. در باب نکته اول بايد گفت متاسفانه نسخه هاي «اصلاح اجتماعي» خواه مستقيماً با تحميل از بالا يعني از جايگاه سلطه قدرت آغاز شود و خواه نخست از پايين به جايگاه قدرت دست يافته باشد، عملاً به شيوه هاي مشابه و به قدرت نامحدود فردي يا گروهي مي انجامند که فقط به آمال و هوس هاي فردي يا دايره ويژه خود نام اجتماعي مي نهند، خواه از جانب هيتلر باشد، يا استالين و خواه از سوي صدام حسين اعمال شود يا پينوشه و کيم ايل سونگ، و آن نسخه ها صرفاً بهانه يي مي شوند براي تغيير رنگ ظواهر اجتماعي در همسازي با معيارهاي فرهنگي زمان در سايه قدرت به بهانه و متکي بر ايدئولوژي. درباره نکته دوم که از طرفي با حرکت شتابان خود شکاف فرهنگي و تنش دروني جوامع دچار تاخير را تشديد مي کند و از طرفي براي «خوب» و «بهتر» معيارهايي تازه با ديدگاهي جهاني و تشابهات و تاثيرپذيري هاي فرهنگي ايجاد مي کند، زمينه را براي دگرگوني ها يا تنش هاي شديد فراهم مي سازد. در واقع گشوده شدن درها و درزهاي فرهنگي خواه ناخواه همسازي فردي با زمان را، که احتمالاً ممکن است برخي آن را «اصلاح فردي» بنامند، به واقعيتي عيني و «تحصيل حاصل» بدل مي کند، و تشابه ابزارهاي جهاني ارتباطي و زيستي «فردي» خواه ناخواه به دگرگوني «اجتماعي و فرهنگي و سياسي» مي انجامد، بي آنکه يکي را بر ديگري تقدمي باشد. هنر واقعي قدرتمداران درک واقعيات زمان و پيشگيري از تنش و تنش زايي و حفظ مشتاقانه هويت هاي ارزشمند فرهنگي و بازداشتن آن از ناپديد و نابود شدن در بوته ذوب فرهنگي دهکده جهاني است. نکته ديگر اينکه نصايح عارفانه در باب اصلاح نفس و اعتلاي فردي را نبايد با مفهوم متقابل «فردگرايي» يا «اجتماع گرايي» اشتباه گرفت. در واقع از ديدگاه سياسي اجتماع را مي توان به عنوان شرکتي عام متشکل از افرادش به عنوان شخصيتي حقوقي تلقي کرد، که داراي حقوق مبهم شبه فردي است و در حالي که از ديدگاه ليبرال انسان داراي حقوق فردي کامل و مرجح است و کمال بهره مندي فرد از حقوق متقابلاً تکاليف اجتماعي او را بارور مي کند و متضمن سود نهايي عمومي است که همانا جمع جبري منافع افراد اجتماع است، از ديدگاه اجتماعي گرا، اين منافع اجتماع است که از اولويت برخوردار است و ارزش آن را دارد که منافع فردي قرباني آن شود. اين دو ديدگاه يا دو قطب اصلي انديشه چپ و راست است که کشمکش اصلي سياسي جامعه پيشرفته را تشکيل مي دهد، که برآيند آن متضمن منافع فردي و اجتماعي است. خطر هنگامي بروز مي کند که هر يک از اين دو قطب درصدد تحميل ترجيحي ايدئولوژيک خود برآيد و در عمل منافع فرد و جمع را قرباني کند. بحث در اين زمينه مستلزم پرداختن به مباني برخورد نظريه سياسي است که البته از اين مقوله خارج است، اما به اين کلام مي توان اکتفا کرد که اين دو جريان بايد امکان تضارب و مقابله داشته باشند تا از آن ميان همواره برآيندهاي متعادلي در دو سوي نقطه مياني کمال منافع فردي و اجتماعي را تضمين کند

رامين جهانبگلو:  اصلاح در معناي معنوي يا اجتماعي آن به عمل دوباره شکل دادن يا تغيير شکل دادن يا بازسازي فرد يا جامعه يي گفته مي شود. تفاوت اصلي ميان اصلاح طلبان سياسي- اجتماعي و عارفان در اين است که براي آنهايي که طريقه عرفان را انتخاب مي کنند، راه اصلاح جامعه در اصلاح فرد است زيرا تجربه خودآگاهي فردي شرط اصلي خودآگاهي اجتماعي است. بسياري از عارفان مسيحي و اسلامي معتقدند اين خودآگاهي بيشتر فرآيندي قلبي است تا عقلي. اين موضوع در جمله معروف پاسکال خلاصه مي شود که مي گويد؛ «قلب (دل) برهاني دارد که عقل از فهم آن ناتوان است.» به عبارت ديگر عارف کسي است که به اتحاد معنوي با الوهيت رسيده باشد و طبيعتاً چنين تجربه يي از جنس تجربه پيامبران است. اکنون پرسش اصلي اينجاست؛ آيا چنين تجربه يي از حقيقت مي تواند تجربه يي در اجتماع و براي اجتماع باشد؟ تجربه عرفاني از حقيقت، تجربه اجتماعي و اخلاقي نيست. اين تجربه نه تنها فراسوي فهم عقل است، بلکه فراسوي حکم اخلاقي نيز هست. وحدت با مطلق و حضور در ابديت به معناي تعليق احکام اخلاقي و قراردادهاي اجتماعي است. به عبارت ديگر معماي هستي به مثابه حضور در هستي است. به قول ويتگنشتاين «راه حل معما در نبود معماست.» بنابراين عرفان نوعي از معنا دادن به زندگي است. ولي هر زندگي معنوي الزاماً عرفاني نيست. مي توان فيلسوف يا اصلاح طلب اجتماعي بود و در دايره معنوي و معنايي از زندگي قرار گرفت. گاندي شرح حال زندگي خود را تحت عنوان «تجربيات من با حقيقت» نوشته است. به گفته او عدم خشونت والاترين و مهم ترين تجربه با حقيقت است لذا گاندي معتقد بود عدم خشونت اساس اصلاح اجتماعي است و به همين دليل اعتقاد به عدم خشونت، قرار گرفتن در مسير حقيقت و عشق است که شالوده هر ديني را تشکيل مي دهد. بدين گونه گاندي معتقد است شخصيت خشونت پرهيز، همزمان در مسير دين و اخلاق قرار مي گيرد زيرا به گفته او «در دين چيزي وجود ندارد که از چارچوب اخلاق خارج باشد. مثلاً انسان نمي تواند دروغگو و بي رحم باشد و در عين حال مدعي شود خدا را در درون خويش احساس مي کند.» شايد به همين دليل گاندي دستورات همه اديان را همسو و يکسان مي داند و آنها را در تضاد با اصلاح سياسي- اجتماعي نمي داند. بنابراين گاندي مثال بارزي از فردي معنوي است که در راه خداي حقيقت يا حقيقت خدا قدم برمي دارد و عدم خشونت را به عنوان مبارزه و تجربه پرشور و فعال در زمينه اجتماع مطرح مي کند. گاندي مي گفت؛ «من مسلمانم، من مسيحي ام، من يهودي ام، من هندو هستم.» او همه اديان و همه انسان ها را يکسان مي ديد ولي ضمناً بر اين اعتقاد بود که در راه اصلاح اجتماع، بايد به انسان ها احترام گذاشت و از ابزار غيراخلاقي براي دستيابي به اهداف اخلاقي استفاده نکرد، زيرا به قول تي اس اليوت «بزرگ ترين خيانت آن است که کنشي درست، براي انگيزه يي نادرست انجام پذيرد» به همين جهت اهميسا يا عدم خشونت براي گاندي به منزله دخالت در سياستي است که از وجدان سرچشمه گرفته است. پس تجربه گاندي (چه بسا استثنايي) به ما مي آموزاند که فردي مي تواند به دنبال معنويت و حقيقت باشد و براي اصلاح جامعه از حربه عدم خشونت در حيطه سياست استفاده کند. گاندي اصلاح جامعه را از اصلاح فرد جدا نمي دانست، همان طور که تجربه فردي از عدم خشونت را بخشي از تجربه اجتماعي از عدم خشونت مي دانست. شايد بتوان گفت گاندي آخرين عارف اصلاح طلب يا واپسين اصلاح طلب عارف بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی