تبليغاتX
گفت و گو

گفت و گو

نمی رفتند تا به جایی برسند، می رفتند تا با هم باشند.

ضرورت گفت و گو در دنیای امروز


مقاله ضرورت گفت و گو در دنیای امروز را می توانید در روزنامه اطلاعات (19اسفند1387) بخوانید.

تاريخ خبر: دوشنبه 19 اسفند 1387، 11 ربیع الاول1430، 9 مارس 2009،شماره 24425
ضرورت گفتگو در دنياي امروز


اشاره: پس از درگذشت پرفسور ساموئل‌ هانتينگتون، طراح نظريه برخورد تمدن‌ها، نشستي براي بررسي انديشه‌هاي پرفسور هانتينگتون به ميزباني گروه پژوهشي مؤسسه بين‌المللي گفت‌وگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها برگزار شد.

يكي از سخنرانان اين نشست، محمدصادقي، پژوهشگر، بود. آنچه در پي مي‌آيد چكيده‌اي از سخنان وي است كه به صورت يك مقاله تنظيم شده و در اختيار ما قرار گرفته.

* * *

ساموئل‌هانتينگتون (‏Samuel Huntington‏)‏‎ ‎‏ در سال 1927، و در شهر نيويورک به دنيا آمد، در همين شهر تحصيلات ابتدايي خود را گذراند و پس از گذراندن دوره‌هاي ليسانس و فوق ليسانس در دانشگاه‌هاي ييل و شيکاگو، دکتراي علوم سياسي خود را از دانشگاه‌هاروارد دريافت کرد و سپس در دانشگاه‌هاروارد مشغول به تدريس شد، همچنين از سال 1989 رياست مرکز مطالعات استراتژيک دانشگاه‌هاروارد را بر عهده گرفت. ‏

پرفسور‌هانتينگتون با موسسه مطالعاتي بروکينگز، شوراي تحقيقات علوم اجتماعي آمريکا، موسسه مطالعات امور جنگ و صلح در دانشگاه کلمبيا، دفتر برنامه‌ريزي شوراي امنيت ملي آمريکا (همراه با زبيگنيو برژينسکي و در دولت جيمي کارتر) و... نيز همکاري‌هايي داشته است. همچنين وي از سال 1986 تا 1987 رياست انجمن مطالعات علوم سياسي آمريکا را بر عهده داشته و بنيانگـذار مجلـه فارين پاليـسي (‏Foreign Policy)

‏ مي‌باشد. پژوهش‌ها و کتاب‌هاي‌هانتينگتون بيشتر درباره مسائل آمريکا، دگرگوني‌هاي سياسي و اجتماعي جهان و روابط بين‌الملل است. در سال 1957 و در کتاب «سرباز و دولت» بر ضرورت تشکيل ارتش حرفه اي و منظم براي دفاع ملي مناسب تاکيد مي‌کند، در اثر ديگر خودش در سال 1961 که «دفاع مشترک: برنامه‌هاي استراتژيک در سياست ملي» نام دارد؛ به بررسي و تبيين چگونگي روند شکل گيري سياست‌هاي نظامي و رفتار سياسي مي‌پردازد. همچنين در دوران همکاري‌اش با دانشگاه کلمبيا و با همکاري برژينسکي کتاب «قدرت سياسي: آمريکا و شوروي» را منتشر مي‌نمايد و چند سال بعد، در زمينه مطالعه تطبيقي سياست‌هاي کشورها پس از جنگ دوم جهاني، اثر مهم و اثرگذار خود «نظم سياسي در جوامع در حال تغيير» را پديد مي‌آورد که بسيار مورد توجه مراکز پژوهشي و دانشگاهي قرار مي‌گيرد و... اما برجسته‌ترين نوشتار وي در ميان نوشته‌ها و کتاب‌هايش، مقاله «برخورد تمدن‌ها» است که پس از انتشار، واکنش اهالي فرهنگ،‌انديشه و سياست را در سراسر گيتي برانگيخت.‏

نظريه برخورد تمدن‌ها (‏Clash of Civilization‏)1 را پرفسور ساموئل‌هانتينگتون، در سال 1993 و در فصلنامه فارين افيرز (‏Foreign Affairs‏) که از سوي شوراي روابط خارجي آمريکا منتشر مي‌شود، مطرح کرد و آن را چارچوب مفهومي يا پارادايم تحليل رويدادها و دگرگوني‌هاي پس از جنگ سرد، خواند. شوراي روابط خارجي آمريکا مانند مجمعي است که آرا و‌انديشه‌هاي مختلف نظريه پردازان و دانشمندان علوم سياسي در آن بيان مي‌شود و پس از بررسي به شکل رهنمود براي درنظرگرفتن راهبردي مناسب به کارگزاران دولتي ارائه مي‌شود و به اين خاطر از اهميت فراواني برخوردار است. ‏‎ ‎

هانتينگتون پس از طرح اين موضوع که هويت تمدني به طور روزافزون اهميت خواهد يافت، تمدن‌هاي زنده جهان را به هفت يا هشت تمدن بزرگ تقسيم کرده (تمدن‌هاي غربي، کنفوسيوسي، ژاپني، اسلامي، هندو، اسلاو، ارتدوکس، آمريکاي لاتين و همچنين تمدن آفريقايي) و خطوط گسل ميان اين تمدن‌ها را منشاء درگيري‌ها و تقابل‌هاي آينده مي‌داند. وي با طرح موضوع غرب در برابر سايرين به عبارتي مي‌گويد که مرزبندي‌ها و صف‌آرايي‌هاي تازه بر اساس تمدن‌ها شکل مي‌گيرد و بويژه مي‌گويد که کانون رويارويي‌هاي آينده بين تمدن غرب و جوامع کنفوسيوسي و جهان اسلام خواهد بود.

به باور‌هانتينگتون برخورد تمدن‌ها در سياست جهاني مسلط خواهد شد، وي دلايل خود را نيز اين گونه مطرح مي‌کند:

1- وجوه اختلاف ميان تمدن‌ها نه تنها واقعي بلکه اساسي است. تمدن‌ها با تاريخ، زبان، فرهنگ، سنت و از همه مهمتر، مذهب، از يکديگر متمايز مي‌شوند... اين تفاوت‌ها در طول قرن‌ها پديد آمده و به زودي از ميان نخواهد رفت. اين اختلاف‌ها به مراتب از اختلاف ‌ايدئولوژي‌هاي سياسي و نظام‌هاي سياسي اساسي‌تر است.‏

‏2- جهان در حال کوچک‌تر شدن، و کنش و واکنش بين ملت‌هاي وابسته به تمدن‌هاي مختلف در حال افزايش است. اين افزايش فعل و انفعالات، هوشياري تمدن و آگاهي به وجوه اختلاف بين تمدن‌ها و همچنين وجوه اشتراک در درون هر تمدن را شدت مي‌بخشد.‏

‏3- روندهاي نوسازي اقتصادي و تحول اجتماعي، در سراسر جهان انسان‌ها را از هويت ديرينه و بومي شان جدا مي‌سازد. اين روندها، همچنين دولت ـ ملت‌ها را به مثابه يک منشاء هويت تضعيف مي‌کند.

4- نقش دوگانه غرب، رشد آگاهي تمدني را تقويت مي‌کند. از يک سو غرب در اوج قدرت است، و در عين حال و شايد به همين دليل، پديده بازگشت به اصل خويش، در بين تمدن‌هاي غير غربي نضج مي‌گيرد.‏

‏5- کمتر مي‌توان بر ويژگي‌ها و تفاوت‌هاي فرهنگي سرپوش گذاشت. از اين‌رو، آنها دشوارتر از مسائل اقتصادي و سياسي حل و فصل مي‌شوند يا مورد مصالحه قرار مي‌گيرند.‏

‏6- منطقه گرايي اقتصادي در حال رشد است.

7- خطوط گسل ميان تمدن‌ها، به عنوان نقاط بروز بحران و خونريزي، جانشين مرزهاي سياسي و‌ايدئولوژيک دوران جنگ سرد مي‌شود. ‏

‏...همان طور که اشاره کردم، نظريه برخورد تمدن‌ها واکنش‌هاي فراواني را در پي داشت. فرانسيس فوکوياما با نگاه به روند نوگرايي در جوامع که همواره مورد نظر‌هانتينگتون بوده، اين گونه مي‌انديشد که موفق‌ترين جوامع آنهايي هستند که روش‌هاي جديد و کهن را با هم درآميخته‌اند و بدون غلبه يکي بر ديگري، بين شيوه‌هاي جديد و سنتي همزيستي ايجاد کرده‌اند و ژاپن را در اين زمينه نمونه‌اي موفق ارزيابي مي‌کند و مي‌افزايد: «تصور مي‌کنم که ساموئل‌ هانتينگتون با طرح نظريه برخورد تمدن‌ها به يک شناخت واقعي رسيده است، زيرا وي اهميت بسيار شديد فرهنگ را به عنوان عامل تعيين کننده در روابط اجتماعي بين‌المللي سال‌هاي آتي برجسته کرده است. به عبارت ديگر، نظر‌هانتينگتون مبني بر اينکه در سياست‌هاي بين‌الملل سال‌هاي آتي عامل فرهنگ بسيار مهمتر از دوران جنگ سرد خواهد بود، نظر صائبي است. اما معلوم نيست که تفاوت‌هاي فرهنگي لزوماً به برخورد تمدن‌ها منجر شود و جايگزين واحد دولت ـ ملت گردد. رقابت‌هاي فرهنگي خود را احتمالاً به جاي صحنه سياسي در صحنه اقتصادي نشان خواهندداد و ممکن است به نوآوري فرهنگي و سازگاري با هم منتهي شود.»2 جين کرک پاتريک، استاد دانشگاه جرج تاون و نماينده پيشين آمريکا در سازمان ملل متحد، هم در مقاله‌اي نقش تمدن‌ها در دنياي کنوني را مهم دانسته و مي‌گويد که تجدد و نوگرايي با از بين بردن قدرت فرهنگ‌ها و هويت‌هاي بومي و ملي، اهميت واحدهاي گسترده‌تر هويتي مانند تمدن را افزايش مي‌دهد و هرچند انتقادهايي نسبت به ديدگاه‌هانتينگتون دارد، در پايان مقاله‌اش مي‌آورد: «هانتينگتون کاملا صحيح مي‌گويد که ارتباطات جهاني و افزايش شديد ميزان مهاجرت موجب مي‌شود که با در تماس قرار دادن ارزش‌ها و شيوه‌هاي کاملا متضاد زندگي، درگيري بين گروه‌هاي مختلف تشديد يابد.»3 همين جا بايد به نقد ريچارد روبينشتاين و جارل کروکر، در مقاله‌اي به نام (چالش با‌هانتينگتون) اشاره کنم: «هانتينگتون از يک طرف مي‌گويد که: تفاوت‌ها، لزوماً به معناي درگيري نيست. اما از طرف ديگر ابراز مي‌دارد که تمدن‌ها به دليل در برداشتن ارزش‌هاي اخلاقي و سياسي ناسازگار، با يکديگر برخورد خواهند کرد. براي مثال آرمان‌هايي غربي چون فردگرايي و دموکراسي با عقايد بسياري از تمدن‌هاي غير غربي در تضاد است. حتي در اين صورت ممکن است سؤال شود که چرا نبايد زندگي کرد و اجازه داد ديگران زندگي کنند؟ چرا ارزش‌هاي ناسازگار بايد برخوردهاي نظامي و سياسي به بار آورند؟‌هانتينگتون به طور مستقيم به اين سوال‌ها پاسخ نمي‌دهد.»4 جالب اينکه با وجود تمايل مجله فارين پاليسي،‌ هانتينگتون هيچ پاسخي به نقد اين دو استاد دانشگاه نداده است!

منتقد ديگر، برايان بيدهام، باور دارد که‌هانتينگتون در اصل، چارچوب فکري هراس از ديگري بين اسلام و غرب را تدوين کرده و اين نکته جاي‌انديشيدن فراوان دارد، وي مي‌گويد: «البته نگراني اروپايي‌ها درباره تهديد اسلام قانع کننده نيست. اين درست است که اين روزها برخي از مسلمانان رفتار حادي در پيش گرفته‌اند و در منطقه جنوبي مديترانه نيز حرکت‌هاي نامطلوبي اتفاق مي‌افتد و صحيح است که اسلام و غرب در گذشته دوران سختي را با هم گذرانده‌اند از جمله اينکه مسلمانان در دو نوبت به قلب اروپا رخنه کردند و با ضد حمله‌هاي سنگين اروپا که جنگ‌هاي صليبي خوانده مي‌شود، مواجه شدند و... اما نيازي نيست که کينه‌هاي گذشته و فضاي نامساعد فعلي مبناي قياسي باشد که در آن جنگ جديد اسلام و غرب نهايتا اجتناب ناپذير شود.»5 آنچه برايان بيدهام مورد انتقاد قرار مي‌دهد موضوعي است که به سادگي نمي‌توان از آن گذشت و به باورمن انديشيدن درباره آن مي‌تواند از انبوه گرفتاري‌ها و تنش‌هاي موجود بکاهد.

هم ‌هانتينگتون و هم برنارد لوئيس، نقش روابط ميان فرهنگ‌ها و تمدن‌ها را در دنياي قديم برجسته مي‌کنند، در حالي که‌انديشه‌هاي جديد و مناسبات جديد جهاني نسبت چنداني با‌انديشه‌ها و مناسبات دنياي قديم ندارند و تحليل روابط، مناسبات و اوضاع کنوني جهان با تکيه بر آنچه در دوران قديم جريان داشته است، پرسش‌برانگيز است، و تنها بر پيچيدگي موضوع مي‌افزايد. ‏

توجه نداشتن ‌هانتينگتون به مشکلات دروني تمدن غرب و برخوردهاي درون تمدني نيز بارها مورد نقد قرار گرفته و افرادي چون؛ زبيگنيو برژينسکي، سيد حسين نصر، کيشور محبوباني و... به اين موضوع اشاره داشته‌اند... چندي پيش با پرفسور يوخن هيپلر، استاد علوم سياسي و روابط بين‌الملل در دانشگاه دويسبورگ، گفتگويي داشتم و يکي از موضوع‌هايي که در آن گفتگو مطرح شد، موضوع برخورد تمدن‌ها بود. پرسش من از وي چنين بود: «پروفسور ساموئل ‌هانتينگتون بيش از هر چيز نظريه خويش را بر اساس تجربه‌هاي تاريخي و با نگاه به دنياي معاصر پي ريزي كرده اما در نگاه به فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، نسبت به مسائل و اختلاف‌هاي درون تمدني كمتر پرداخته و ساده انگارانه از اين موضوع چشم پوشيده است. براي نمونه مي‌توان به جنگ جهاني دوم اشاره كرد كه در درون يك تمدن رخ داد و... به خاطر دارم آقاي برژينسكي هم در مقاله‌اي نسبت به اين غفلت هشدار داده بود‎.‎‏» پرفسور هيپلر نيز در پاسخ به اين پرسش گفت: «از خيلي چيزهاي ديگر هم غفلت كرده، ترمينولوژي كه استفاده مي‌كند، واژه‌هايي كه استفاده مي‌كند اصولاً واژه‌هاي نامربوطي است.

اغلب جنگ‌ها در بين كشورهاي يك تمدن اتفاق افتاده، هم در خاورميانه و هم در غرب و نه بين اين دو تمدن. او آمريكا را در مقابل تمدن‌هاي ديگر تعريف مي‌كند، در حالي كه در خود آمريكا زبان‌هاي انگليسي، اسپانيايي و... هست كه زبان‌هاي درون تمدني هستند، همچنين اديان پروتستان و كاتوليك كه دين‌هاي درون تمدني هستند و توجه نمي‌كند ما يك آمريكاي واحد نداريم كه بتوانيم درباره‌اش حرف بزنيم. من به دانشجويانم اجازه نمي‌دهم اين مطالب سبك را در تحقيقات خودشان استفاده كنند.

با انتقادي كه شما مي‌كنيد خيلي موافق هستم، ولي مي‌خواهم بگويم دين مسيحيت دين اروپايي نيست، ديني خاورميانه‌اي است كه بعدها از طريق روم به اروپا صادر شده و بنابراين همانقدر اروپايي است كه خاورميانه‌اي است. همين طور در مورد آفريقا، وقتي مي‌گوييم فرهنگ آفريقايي، يك چيز واحد نيست.

من دوستان آفريقايي دارم كه به اين حرف‌ها مي‌خندند چون به قدري متنوع است كه نمي‌شود به عنوان يك فرهنگ از آن نام برد. ‎شما مي‌پرسيد حالا چرا اين اشتباه را انجام داده، براي اينكه آدم ناداني نبوده و به هر ترتيب، دانشگاهي بوده ولي از طرفي سياستمدار هم بوده است و كتاب وي بيش از آنكه دانشگاهي باشد سياسي است.

وي افزود:اول مقاله‌اش منتشر شد، فكر مي‌كنم حدود سال 1993 بود و بيشتر نظر به يك امر سياسي داشت، توضيح خواهم داد. در ميانه دهه 90 غربي‌ها با يك مشكل‌ ايدئولوژيك مواجه شدند، چون هميشه در مقابل خودشان دشمني داشتند (كه كمونيسم بود) اما با فروپاشي كمونيسم آن دشمن را از دست دادند و با يك مشكل‌ايدئولوژيك برخورد كردند و اين (نظريه‌ هانتينگتون) در واقع پاسخي به آن نياز سياسي به شمار مي‌رفت.

زماني خواستند به چين يا ژاپن بپردازند اما اينها هيچ كدام جواب نداد و وقتي صدام اين كارها را در خاورميانه شروع كرد اين به نظر مردم هم باوركردني‌تر به نظر مي‌آمد و در مورد خاورميانه اين روند شكل گرفت. يك نظامي آلماني هنگام ناهار به من مي‌گفت جنگ سرد تمام شده و اينك، اسلام تهديد اصلي و كمونيسم جديد است. و البته‌ هانتينگتون به نظر من كار خودش را درست انجام داد، براي اينكه او مي‌خواست ‌ايده‌اي را مطرح كند كه به اين نياز پاسخ بدهد و براي طرح اين ‌ايده لازم نبود كه آن‌ ايده منطقي باشد، فقط لازم بود بتواند مردم را متقاعد كند كه اين خاصيت را داشت و ما فقط مي‌توانيم حدس بزنيم، مطمئن نيستيم‎.‎‏»

همچنين با توجه به آشنايي و شناخت يوخن‌هيپلر نسبت به اوضاع خاورميانه و کشورهاي اسلامي، يک ابهام در نظريه برخورد تمدن‌ها را با وي در ميان گذاشتم.

زيرا پرفسور ‌هانتينگتون از عبارت تمدن اسلام بهره‌ مي‌گيرد، در حالي که شرايط در کشورهاي اسلامي متفاوت است و به عبارتي مشخص نيست که‌ هانتينگتون از چه چيز سخن مي‌گويد. و پرفسور هيپلر در پاسخ گفت: «سؤال شما، سؤال مهمي است ولي من الان 20 سال است كه پيرامون اين سؤال مي‌انديشم اما جوابي براي آن ندارم. بالاخره بين كشورهاي اين منطقه يك چيزهاي مشتركي وجود دارد، مثلاً شما چاي را در تهران، بغداد يا جاهاي ديگر مي‌نوشيد. ‎خيلي كشورها زبان يا دين مشتركي دارند اما تفاوت‌ها هم وجود دارد و از طرف ديگر من به اينكه اين يك تمدن باشد شك دارم.

از اين جهت كه وقتي مي‌گوييم تمدن اسلام، به اين معناست كه از ديگر تمدن‌ها جداست درحالي كه اين گونه نيست و يك نوع پيوستگي بين اين تمدن و تمدن‌هاي ديگر وجود دارد و نمي‌شود به راحتي اينها را از هم تفكيك كرد. از طرف ديگر ما به همين ترتيب نمي‌توانيم بگوييم تمدن غربي هم داريم، چرا تمدن غربي داشته باشيم و تمدن اسلامي نداشته باشيم؟ اما امروز تمدن سرمايه‌داري است كه در همه جاي دنيا گسترده است. تمدن ديگر خيلي با دين مشخص نمي‌شود‏‎.‎»6‏اينکه پرفسور‌هانتينگتون پس از دوران جنگ سرد، نظريه اش را مطرح مي‌کند بي‌ترديد نشانه زيرکي و تيزهوشي اوست زيرا مناسبات جهان پس از دوران جنگ سرد وارد فصلي ديگر شده و اين نيازمند طرحي تازه براي فهم مناسبات جديد است و‌هانتينگتون اين موضوع را به خوبي تشخيص داده و نظريه اش را با در نظر گرفتن شرايط جديد پي ريزي مي‌کند. البته زبيگنيو برژينسکي در کتاب فرصتي دوباره (‏Second chance‏)‎بر اين باور است که: «کتاب‌هانتينگتون، بحث‌هاي بسيار پيچيده‌اي داشت که همراه با شواهد بسيار زياد و غيرقابل انکار، ارائه شده بود.

بدين ترتيب،‌ هانتينگتون پيشگويي‌اي کرد که نبايد مورد سوء استفاده قرار مي‌گرفت. به هر حال، نظريه (برخورد) پس از چند سال و به خصوص پس از 11 سپتامبر، در بين عموم به عنوان راه تشخيص واقعيت جهان پذيرفته شد. اين در حالي بود که اين واقعيت مفروض، با آنچه در دهه 1990 مي‌گذشت، بسيار فاصله داشت.»‏



موضوع گفت و گوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها‎ ‎

هرچند انديشه‌هاي جديد به گونه‌اي شگفت انگيز دنيا را دگرگون ساخته‌اند و دستاورهاي ارزشمندي را پديد آورده‌اند ولي هنوز جهان به دور از خشونت، نا امني و جنگ بسر نمي‌برد و انديشيدن درباره امروز و فرداي گيتي و ساکنان آن، و چاره جويي براي ايجاد جهاني خالي از برخورد و خشونت مسئوليتي است که بر عهده همه شهروندان جهان قرار دارد. يکي از موضوع‌هايي نيز که به پيشبرد تفاهم و دوستي در جهان مي‌انجامد؛ موضوع «گفتگوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها» است. گفتگو، از اين جهت که مکالمه‌اي هدفمند براي حل مساله و يا مشکلي است که شرکت کنندگان در آن به فهم و نقد سخن يکديگر مي‌پردازند (و به شناخت بهتر و عميقي از يکديگر مي‌رسند)، راه حل نهايي و مسالمت‌آميز براي رسيدن به وضعيت مطلوب در جهان امروز به شمار مي‌آيد.‏

هر چند ‌هانتينگتون از برخورد تمدن‌ها سخن مي‌گويد و هنگامي که ما رخدادهاي کنوني و نه چندان دور را مي‌نگريم، سخن او را به دور از واقعيت تشخيص نمي‌دهيم اما شايد بهتر باشد اين را هم در نظر بگيريم که در عبارت «برخورد تمدن‌ها» تناقضي آشکار در لفظ وجود دارد. اينکه چگونه دو واژه تمدن و برخورد را در رديف هم به کار ببريم جاي ترديد فراوان دارد، چگونه مي‌شود تمدن در کار باشد و از سويي نيز برخورد را در پي بياورد. اين چنين است که مي‌توان پنداشت، ايده‌هانتينگتون بيش از اينکه يک نظريه باشد يک استراتژي سياسي است. ‏

به هر ترتيب، ‌هانتينگتون با طرح موضوع برخورد تمدن‌ها، اهميت فرهنگ‌ها و تمدن‌ها را در دنياي کنوني برجسته مي‌سازد. وي در قامت يک نظريه پرداز و پژوهشگر سياسي، سطح مناسبات جهاني را از سياست به فرهنگ تغيير مي‌دهد و اين نکته يي بسيار مهم است که مي‌تواند موضوع گفتاري ديگر باشد.‏

اما درباره موضوع گفت و گوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، توجه و دقت پيرامون مفاهيم بسيار ضرورت دارد زيرا اگر نخست روشن نباشد از چه چيز سخن مي‌گوييم و در پي چه هستيم، گامي که بر مي‌داريم سنگين و سنگين‌تر خواهد شد و ما را از نفس خواهد انداخت. دکتر‌هادي خانيکي، در کتاب در جهان گفتگو، پس از اينکه مفاهيمي مانند: ارتباط، صحبت، مذاکره، بحث و گپ زدن را توضيح مي‌دهد، در ادامه مي‌گويد: «طرح انديشه گفتگو به معناي جديد آن ريشه در سال‌هاي پس از جنگ جهاني اول دارد. از مهمترين منابع اين انديشه کتاب من و تو نوشته مارتين بوبر، فيلسوف و متأله، است که در سال 1923 در آلمان منتشر شد. بوبر اين انديشه را مطرح کرده است که انسان‌ها بايد از اينکه يکديگر را صرفاً» - شيء- تلقي کنند دست بردارند و با پذيرش متقابل يکديگر به عنوان انسان‌هاي همنوع رابطه ي (من-آن) را به رابطه ي (من-تو) تبديل کنند.

به زعم بوبر راه علاج ارزش داوري‌هاي منفي نسبت به فرودستان، بازشناسي وجه انساني مشترک ميان همه است و سخن گفتن شخصي افراد با يکديگر، يعني (گفتگو) در همان مرتبه انسانيت و فارغ از عقايد اختصاصي شان است. مارتين بوبر اعتقاد داشت که اگر دو يا چند شخص وارد گفت و گويي شوند، ارتباط شان چنان است که کنش و واکنشي با يکديگر دارند که از آنان انسان‌هايي متفاوت با قبل از اين همکنشي مي‌سازد، اما اين دگرگوني مستلزم آن است که اشخاص يکديگر را غايت في ذاته تلقي کنند، يعني هيچ يک از آنان در اين ارتباط گفت و گويي هدف يا اهدافي نداشته باشند که مقتضي نوعي استفاده يا سوء استفاده از يکديگر باشد.»7‏همچنين از ديگر موضوع‌هاي مهم در گفت و گوي فرهنگ‌ها و تمدن‌ها، مفهوم «ديگري» و شناخت ديگري ست. امروز نگاه ساکنان گيتي نسبت به روزگاران کهن تغيير يافته و به خوبي دريافته‌اند که هر آسيب و خسارتي بر هر بخشي از جهان، تأثير مستقيم و آشکاري بر ديگر بخش‌ها خواهد داشت و اين گونه است که در جهان کنوني نياز به درک متقابل از يکديگر و تفاهم، اهميت دوچنداني مي‌يابد زيرا پيشرفت‌هاي نظامي ابعاد خسارت‌ها را وحشتناک‌تر از هميشه کرده است.

ديگر نمي‌توان بخش‌هاي متنوع و مختلف انساني را دنياهاي گوناگوني ديد که تأثيري بر همديگر ندارند، امروز اين مجموعه يک پيکره گسترده انساني را شکل مي‌دهد اما از سويي نيز، مفهوم «ديگري» هنوز در جاي خود قرار دارد.

شايسته است اين نکته را در نظر بگيريم که مفهوم «من» با توجه به مفهوم «ديگري» معنا مي‌يابد و شناخت من به شناخت ديگري وابسته است، «ديگري» مانع و يا خطر به شمار نمي‌آيد، پس در گام نخست فرو ريختن ديوار خود ساخته ميان ما و ديگري اهميت مي‌يابد، ديواري که زاييده ي ترس و هراس ما از يک موجود ناشناخته، احساس خطر و تصور نادرست از ديگري است.

بهتر است براي شناسايي مفهوم ديگري (که ناشناخته مانده) تلاش‌هاي بيشتري شکل بگيرد، هر چند اين مسير ناهموار به نظر آيد، ولي بدانيم اين کوشش خردمندانه ما را با چالش با خود و پيرامون مان مواجه خواهد ساخت و دستاوردهاي ارزشمندي را مي‌تواند براي ما به ارمغان بياورد. البته در جهان قديم هم گاهي نکته‌ها و گفته‌هاي درخشاني را مي‌توانيم جستجو کنيم که مي‌توانند زمينه ساز فرهنگ گفتگو و شناخت و فهم ديگري باشند، زيرا به باور من، مفاهيم انساني و مداراجويانه چه در جهان سنت و چه در جهان مدرن، با توجه به اوضاع کنوني جهان بايد بيش از پيش مورد مطالعه قرار گيرند.

در اينجا به دو نمونه اشاره مي‌نمايم؛ کي ير کگارد، درباره سقراط و گفتگوهاي وي با شاگردانش مي‌گويد: « سقراط همواره به همان اندازه درد آشناي خويشتن است که هم درد با ديگران است.»8 و ديگري سعدي، شاعر عشق و زندگي، که زيباترين سخن را از خود به جا گذاشته است:‏

بني آدم اعضاي يکديگرند

کـه در آفرينــش ز يک گوهرند

چتو عضـوي به درد آورد روزگــار

دگر عضــو‌ها را نــماند قرار

تــو کز محنت ديـگران بي‌غــمي

نشــايد که نامــت نهند آدمي

‏... در پايان نيز بايد اشاره کنم، فرهنگ و تمدن نوين غرب، هرچند دربردارنده چالش‌هايي ست اما فرصت‌هايي را نيز ايجاد کرده و فضاي ارتباطي جديد که دنيا را به تعبير مارشال مک لوهان به دهکده جهاني تبديل ساخته، مي‌تواند بهترين زمينه و بستر براي ايجاد جهاني باشد که گفتگو در آن جريان دارد...زيستن در جهان گفت و گو، با خواست و اراده همه شهروندان جهان مي‌تواند به حقيقت بپيوندد، اگر انسان‌ها درباره سرنوشت خويش و ساکنان گيتي بيشتر بينديشند و در جستجوي آينده يي خالي از جنگ و خشونت باشند. ‏

محمد صادقي



پي نوشت‌ها:‏

‏1.براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به:

هانتينگتون، ساموئل، نظريه برخورد تمدن‌ها، ترجمه مجتبي اميري وحيد، تهران، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1382‏

‏2.پيشين، ص 179‏

‏3.پيشين، ص 184‏

‏4.پيشين، ص 251

5.پيشين، ص 273‏

‏6.برگرفته از گفتگوي نگارنده با پرفسور يوخن هيپلر

7.خانيکي،‌ هادي، در جهان گفتگو: بررسي تحولات گفتماني در پايان قرن بيستم، تهران، انتشارات هرمس، 1387، ص 174‏

‏8.برن، ژان، سقراط، ترجمه ابوالقاسم پور حسيني، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 1374، 57

codex20x

page24
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

میزگردی درباره شعر و اندیشه سعدی


میزگردی درباره شعر و اندیشه سعدی را امروز می توانید در روزنامه اطلاعات (12 اسفند 1387) بخوانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

بی پرده...


یادداشتی با نام بی پرده... نوشته ام که می توانید آن را در سایت موج سوم بخوانید.


+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

عادت های غریب ما (گفت و گو با دکتر پرویز رجبی) بخش اول

به تازگی گفت و گویی با دکتر پرویز رجبی داشتم، این گفت و گو را می توانید در ضمیمه روزنامه اعتماد (1 اسفند 1387) بخوانید.


محمد صادقی: دکتر پرویز رجبی، برای ایرانیان و به ویژه علاقه مندان تاریخ، فرهنگ و اندیشه چهره یی شناخته شده است، وی دانش آموخته دانشگاه گوتینگن آلمان است و سالها در دانشگاه های معتبر ایران و جهان به پژوهش و آموزش مشغول بوده و هست. از کتابهای دکتر رجبی می توان به: هزاره های گمشده، کریم خان زند و زمانه او، معماری ایران در عصر پهلوی، جشن های ایرانی، ترازوی هزار کفه اشاره کرد. همچنین وی کتابهایی را نیز از آلفونس گابریل، ویلهم لیتن، هاید ماری کخ، والتر هینتس به فارسی ترجمه کرده است. جا دارد از همراهی صمیمانه ایشان در انجام این گفت و گو سپاسگزاری کنم چراکه با وجود اشتغال به تالیف کتاب تازه شان، درخواست مرا برای گفت و گو با گشاده رویی پذیرفتند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی 

عادت های غریب ما (گفت و گو با دکتر پرویز رجبی) بخش دوم

4.اینکه ما تا چه اندازه با فرهنگ، تمدن و تاریخ خودمان آشنا هستیم هم پرسش مهمی است. زیرا فکر می کنم علت بسیاری از تندروی ها و بزرگ نمایی ها درباره تاریخ و تمدن ایران (بویژه در دوران قبل از اسلام) و گرایش به نوعی ملی گرایی تند و تیز یا ایران پرستی افراطی در میان جوانان، به خاطر آگاهی اندک پیرامون تاریخ و تمدن ایران و درک و فهم نادرست از آن باشد. به هر ترتیب، دنیا به سرعت به پیش می رود و رشد و توسعه علم، تکنولوژی، صنعت و... به اندازه یی شتابان است که نمی توان توهم های دل انگیز گذشته و گذشته گرایی رومانتیک، از آن چشم پوشاند و با تکیه بر باد، مسیر توسعه را پیمود. به نظر جنابعالی ایرانیان تا چه اندازه با فرهنگ، تمدن و تاریخ خودشان آشنا هستند و دیگر اینکه می خواستم بدانم به نظر جنابعالی، جایگاه مطالعات تاریخی در موضوع «توسعه» چیست؟

  • متاسفانه در حال حاضر من برای باقی‌ماندۀ عمرم نومیدم از اینکه شاهد یک گفت و گوی مدنی به دور از جنجال باشم. ما در بحث‌های محفل‌های کوچکمان هم هرگز به نتیجه نمی‌رسیم و سرانجام همۀ نشست‌های ما به میان کشیدن پای ترک‌ها و رشتی‌ها و قزوینی‌ها به محفل می‌انجامد و ریسه رفتن از معایبمان. به عیب‌های خودمان می‌خندیم بی‌آنکه شرمی داشته باشیم و غصه‌ای بخوریم. اصلا بیایید کوتاه بیاییم. ما که غریبه نیستیم و به کوتاه‌آمدن عادت کرده‌ایم. به برخی از نگرانی‌های شما هم که در پاسخ به دیگر پرسش‌هایتان نگاهی انداختیم.

5.من به تازگی کتاب «سفرنامه های اونور آب» نوشته جنابعالی را می خواندم، با نگاهی جامعه شناختی و انتقادی و نثری صمیمی و دلنشین نکته های مهمی را در کتاب آورده اید که جای اندیشیدن بسیار دارد. اما در پیشگفتار کتاب چنین نوشته اید:«ما ایرانی ها دو خصیصه ی متنافر دیگر هم داریم: بگویند که بالای چشممان ابروست، بی تامل می رنجیم، اما همواره این احساس را داریم که خدنگی چشممان را می خلد. غافل از این که این خدنگ از ابروی خودمان است. کم کم دارند این دو خصیصه ی ظاهرا" همزاد، در عرصه ی تاریخ (امروز همراه با جامعه شناسی) به خطری جدی تبدیل می شوند: انتقاد تنها از دشمن مجاز است. در نتیجه، «عیب بینی» بی لحظه یی درنگ «عیب جویی» تلقی می شود و بیننده ی عیب در خط مقدم نبرد جای می گیرد. پس لازم است که لشگری برای رویارویی با دشمن خط مقدم نبرد انگیخته شود... در نتیجه، در حالی که معمولا" در جوامع مدنی معدودی به ندرت و با احتیاطی بسیار نظر خود را درباره ی مقوله یی تاریخی و... مطرح می کنند، نیاز به نبرد (به جای گفت و گو) برای بیشتر ایرانیان یکی از مشغولیت های دائمی و گاهی همگانی شده است. بی درنگ ترین حاصل این آماده باش دائمی، به سبب فراوانی جبهه ها و شتاب تحمیلی، فاصله گرفتن از گفت و شنودی علمی و احترام به آرای متفاوت است...» نقد بسیار مهمی است و فکر می کنم جامعه ما درباره این نقدها بیش از پیش باید بیندیشد.

اینک با توجه به نکته یی که از پیشگفتار کتاب مطرح کردم، می خواهم به موضوع «گفت و گو» در جامعه ایران بپردازم. گفت و گو به معنای مکالمه یی هدفمند که برای حل مساله یا مشکلی نظری و یا عملی به کار می رود، در جامعه ما کمتر دیده می شود. جر و بحث ها و جدال های بی سرانجام و فرساینده اما در این سرزمین بازار داغی دارند. این موضوع در میان نخبگان، روشنفکران و اهالی فرهنگ، اندیشه، ادب و... هم بسیار دیده می شود که در انجام یک گفت و گو و مکالمه سازنده ناتوان اند. در گفت و گو یا مناظره ها به جای پرداختن به موضوع بحث و نقد و بررسی آن، گاهی یکدیگر را با صفت های ناروا می آزارند، به همدیگر تهمت می زنند، بدون سند و مدرک هر چه می خواهند می گویند و... به عبارتی می توان نتیجه گرفت که در موارد زیادی خود را حقیقت کامل می پندارند و به همین خاطر «دیگری» را جز شنونده یی حرف گوش کن و مطیع نمی خواهند. در حالی که گفت و گو انجام می پذیرد تا «من» و «دیگری» همدیگر را بشناسیم، پس باید به همدیگر و باورهای هم احترام بگذاریم و آماده شنیدن سخن یکدیگر باشیم و چنان از دلبستگی های فکری، قومی، عقیدتی، سنتی و... خویش فاصله انتقادی بگیریم که اگر سخن حقی شنیدیم، به دور از تعصب و پیش داوری آن را بپذیریم. شوربختانه در ایران چه مردم و چه روشنفکران ما از چنین ویژگی هایی برخوردار نیستند و به همین خاطر ما از یک جامعه «گفت و گویی» فاصله داریم و این خودش عامل بسیاری از مشکلات و ناکامی های ماست. به باور جنابعالی  ریشه های فاصله گیری جامعه ایران از یک جامعه گفت و گویی را می توان در تاریخ جستجو کرد و آیا مطالعات تاریخی می تواند ما را در چاره جویی و برون رفت از این مشکل یاری رساند؟

  • سؤال خوبی است. من هم همیشه این دغدغه را داشته‌ام. ببینید، ما در گذشته دمی بی‌قیم نزیسته‌ایم. قیم‌های ما حتی گاهی فکر کرده‌اند که از نیات «پلید» ما آگاهند و بی‌درنگ تنبیهمان کرده‌اند. ما عادت کرده‌ایم که «خودمان» و «فکرمان» را از هم جداکنیم! در حقیقت آن یار که از او سر دار بلندآوازه شد، عیبش این بود که نتوانسته بود خودش را از فکرش جدا کند. چنین است که ما با گذشت سده‌های طولانی از تفکر مستقل منطقی فاصله گرفته‌ایم. عرفان و شعر ما هم به این دوگانگی و دگراندیشی پنهان دامن زده است که خود داستانی مفصل است و به خاطر حجم زیاد در این گفت و گوی کوتاه نمی‌گنجد. بنالراین، ما نخواسته تبدیل شده‌ایم به آدمیانی جدا از خود خودمان و مصلحت‌اندیش.  با گذشت زمان فاصله‌مان با خود خودمان چنان زیاد شده است که کاستن از آن درست مانند برداشتن کوهی از سر راه کوره راهی کم عبور شده است. نتیجۀ این شیوۀ تحمیلی از زندگی این شده است که در مجموع آدمیانی شده‌ایم عصبی و در عین حال چون در این میان دنیا از حرکت بازنایستاده است، همه فن حریف! سرانجام نیاز داشته‌ایم که گلیم معنوی و مادی خودمان را از آب بیرون کشیم. فکر می‌کنید که اصطلاح‌های «چاخان» و «چاپلوس» یک‌شبه به وجود آمده‌اند؟ امروز حتی اصطلاح بسیار منفی زرنگ (= زیررنگ) را فضیلت به‌شمار می‌آوریم و در نظام آموزشی برای تشویق به کار می بریم!..  خوب پیداست که چنین هنجاری به سقوط ارزش‌ها می‌انجامد. به گونه‌ای که گاهی احساس می‌کنیم که نیازی به تخصص و استلال نداریم!       اجازه بدهید، درد دلی خودمانی بکنم. از گفته‌هایم هرچه را نخواستید می‌توانید حذف کنید. می‌خواهم یک بار دیگر بپردازم به مسالۀ نگاه بی‌مسؤلیت به تاریخ: در مغرب‌زمین هنگامی که از فیزیک‌دانی دربارۀ ساده‌ترین رویداد تاریخی می‌پرسی، تقریبا جواب چنین است: «متاسفم من فیزیک خوانده‌ام و پرسش شما  بیرون از حوزۀ دانش من است»! من آگاهم که مغربی نمی تواند برای هر کاری الگوی ما باشد. ما خودمان هویتی و فرهنگی جاافتاده داریم و همواره باید که بکوشیم تا الگوهای رفتاری و کرداری خودمان را در میان خود بیابیم... البته با رعایت خط های قرمز. اصطلاحی که این روزها گویا به مذاق همه خوش آمده است!... ما هنگامی که به مجلسی و جمعی درمی‌آییم، کافی است که سینه مان را صاف کنیم. فوری همۀ حاضران طبیب می‌شوند و هریک نسخه‌ای می پیچند و حتی برخی دارویی حی و حاضر از جیب بیرون می‌آورند و حکیمانه و آمرانه در کف دستمان می‌گذارند... با این رویکرد همگان چنان آشنا هستند که نیازی به توضیحی بیشتر نیست...اما در دهه‌های اخیر هنجاری دیگر با شتابی روزافزون دارد همه‌گیر می‌شود. مانند ویروسی واگیر و چاره‌ناپذیر...

همه مورخ مادرزاد هستند و چنین می نماید، آنان که پیشه شان تاریخ است باید کم کم زحمت حضورشان را کم کنند و دست به کاری دیگر بزنند... برکت اینترنت هم امکان حضور «مورخانۀ» همگان را چنان آسان کرده است که دیگر نیازی نیز به کشیدن ناز ناشران نیست...این هنجار نو را کسانی، که پیش‌تر مورخ بوده‌اند و اینک مانند همگان هستند، هنوز بیشتر از دیگران (مورخان تازه به میدان درآمده) با رگ و پوست احساس می کنند و شتاب این روند چنان زیاد است که حتی فرصت چاره‌اندیشی نیست! خیل مورخان تازه به میدان درآمده حتی قادرند در پیچیده‌ترین هزارتوی تاریخ به آسانی «شلنگ تخته» بیندازند و بی‌آن که به مانعی بربخورند همۀ دالان‌ها را درنوردند... حتی به تازگی دیده ام که تکلیف زبان‌های باستانی نیز روشن شده است: «دانشمندان به اصطلاح زبان شناس واژه ها را به دلخواه معنی کرده اند و از خود زبان هایی باستان ساخته اند» (منبع محفوظ)! قدیم ها می گفتیم: «مورچگان را چو بود اتفاق، شیر ژیان را بدرانند پوست». اما امروز نیازی به اتفاق هم نیست. اصلا اتفاق و اجماع دست و پاگیر است! هیاهو سبب می‌شود که خود شیر ژیان داوطلبانه اعتراف کند که اصلا از مادر بی پوست زاده شده است!...

برای «نومورخان» سن و سال هم مطرح نیست. توجه به سال از اختراعات مورخان از خودراضی قدیم است! برای این مورخان سند و منبع هم مطرح نیست. سند و منبع را مخاطبان پیرامون پس از شنیدن نظری تاریخی، خود به ذهن خود متبادر می‌کنند. البته منصفانه که بیاندیشیم این مورخان این شانس را هم دارند که در برابر «احسن‌التواریخ ها» و «جامع‌التوارخ ها»ی قدما، با «چه چه التواریخ‌ها» و «به به التواریخ‌ها»ی خود بایستند و جامعۀ ناراضی را که از طرف قدیم طرفی نبسته است، به مخاطبان بالقوۀ خود تبدیل کنند!.. امروز به خود گفتم: کاشکی از نخست همه طبیب و مورخ می‌بودیم! این همه درس و کتاب چرا؟ ما که می‌توانیم مکتب نرفته مدرس شویم!

به این ترتیب می‌بینیم که گفت و گو و استدلال و تکیه برتاریخ جایگاهی بسیار ضعیف دارد. اعتراف بکنیم که همین گفت و گوی شما با من هم از فقر رنج می‌برد و من بیمی ندارم که اعتراف کنم که پایم در این درنوردیدن مشکلات چوبین بوده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی