تبليغاتX
گفت و گو

گفت و گو

نمی رفتند تا به جایی برسند، می رفتند تا با هم باشند.

ادب عرفانی در روزگار مدرن

گفت و گویی که با دکتر سید عبدالحمید ضیایی داشتم را می توانید در روزنامه اطلاعات (30 بهمن 1387) بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

در پی راهی به رهایی، گفت و گو با مصطفی ملکیان

گفت و گوی من با آقای مصطفی ملکیان امروز  16 بهمن 1387 در ضمیمه روزنامه اعتماد منتشر شده و البته سانسور هم شده است متن کامل گفت و گو را در ادامه بخوانید.

شما همواره نسبت به دو موضوع عقلانیت و معنویت توجه ویژه یی داشته اید و این دو موضوع در اندیشه شما بسیار برجسته است اما موضوع عقلانیت در نوشته های شما برجستگی بیشتری دارد و به عبارتی به موضوع عقلانیت بیشتر پرداخته اید، پرسش من این است که معنویت مورد نظر شما و تعریف روشن آن چیست؟...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

جهان ناگزیر از یک تدبیر همگانی

به تازگی گفت و گویی با دکتر محمد علی اسلامی ندوشن داشتم، این گفت و گو را می توانید در ضمیمه روزنامه اعتماد (15 بهمن 1387) بخوانید.

گفت و گو با محمدعلي اسلامي ندوشن
جهان ناگزير از يک تدبير همگاني
محمد صادقي: چندي پيش کتاب «کلمه ها» که دربردارنده سخنان دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن است راهي بازار کتاب ايران شد. اين کتاب دربردارنده گفتارهاي ايشان درباره موضوع هاي گوناگون همچون حقوق بشر، آزادي، تاريخ، فرهنگ و تمدن و... است. دکتر اسلامي ندوشن و همسرش دکتر شيرين بياني به تازگي از سفر کانادا بازگشته اند و در سخنراني هاي خويش نگاهي نيز به دگرگوني هاي سياسي اخير در امريکا داشته اند. آنچه پيش رو داريد گفت وگويي است که چند روز قبل با ايشان انجام داده ام و همچنين شايسته است از ايشان براي فرصتي که در اختيارم گذاشتند، صميمانه سپاسگزاري کنم.

---

-مي دانم به تازگي و به دعوت دانشگاه کارلتون سفري به کانادا داشتيد. مي خواستم درباره اين سفر و سخنراني هايي که در آنجا انجام داديد، صحبتي بفرماييد؟

سخنراني در دانشگاه «کارلتون» کانادا درباره حافظ بود. ايرانيان مقيم «اتاوا» که محل استقرار اين دانشگاه است، به اين موضوع اظهار علاقه کرده بودند. مردم از حافظ جواب سوال هاي امروزي خود را مي جويند. وي دست روي رگه هايي از زندگي گذاشته است که هنوز در دوره ما مصداق دارند. بايد گفت يا ايراني نسبت به 600 سال پيش تغيير نکرده، يا حافظ هم گذشته نگر، هم حال نگر و هم آينده نگر بوده است. من عنوان سخنراني خود را «مبادي پنج گانه شعر حافظ» قرار دادم که عبارت باشند از عشق، باده، تزوير، پيرمغان، رند و در مورد هر يک توضيحي دادم. البته شعر حافظ جنبه کنايه يي قوي دارد و بايد به لايه زيرين آن توجه کرد. همسرم دکتر شيرين بياني نيز تحت عنوان «زمان و مکان حافظ» سخنراني کرد، يعني محيط فکري شاعر. البته در پايان هر سخنراني، سوال و جواب هاي متعددي مطرح شد.

-اين روزها در ميان ايرانيان خارج از کشور و به ويژه جوانان ايراني که در خارج از ايران زندگي مي کنند، توجه زيادي به فرهنگ و تمدن ايران ديده مي شود، نسبت به زبان و ادبيات فارسي و آموختن آن نيز علاقه نشان مي دهند. با وجودي که در ايران زندگي نکرده اند و از نزديک با فرهنگ ايران در ارتباط نيستند ولي هنگامي که آثار فرهنگي، ادبي و... ايران را مطالعه مي کنند علاقه نشان مي دهند و برايشان جذاب به نظر مي رسد. جنابعالي اين موضوع را چگونه مي بينيد؟


ايرانيان مقيم خارج چند گونه اند؛ بعضي از آنها در کشور خود هم وابستگي به ايران نداشته اند. اينها اقليت کوچکي بوده اند. گروهي ديگر پي کار خود هستند، هر طور شد، شده. اما گروهي که عده بيشتري را تشکيل مي دهند، نسبت به تاريخ و فرهنگ ايران کنجکاوي و علاقه نشان مي دهند مانند کساني که پدر و مادر خود را از دست مي دهند و با حسرت به خود مي گويند کاش قدر آنها را بيشتر دانسته بوديم.

موضوع قابل فهم است. وقتي در کشور بيگانه يي زندگي مي کنيد و مي بينيد مردم بومي کشور، وطني دارند، وابسته به خاکي هستند و شما بايد دورادور ناظر و نگران سرزمين خود باشيد، احساس کمبود مي کنيد. وطن تا زماني که انسان در آن هست، آن را امري طبيعي مي بيند. مانند آنکه شما هرگز به فکر قدرداني از هوا نمي افتيد که آن را تنفس مي کنيد؛ اگر گرفتار هوايي چون هواي تهران شويد، آنگاه قدر هواي پاک را خواهيد دانست. اين افراد چون از وطن دور افتاده اند، ناگزير به يادگارهايش دل خوش مي کنند، يعني تاريخ و فرهنگ. هرچند اين تاريخ و فرهنگ به سرزمين ايران وابسته اند، و تا بوي خاک ندهند جوهره خود را نمي نمايند، ولي در هر حال با رشته يي به ايران وصل مي شوند. مولوي گفت؛

چونکه گل رفت و گلستان شد خراب
بوي گل را از که جوييم؟ از گلاب

-فرهنگ و تمدن نوين غرب، درخشش هاي فراواني داشته و دارد و پيشرفت هاي بزرگي را در زمينه هاي مختلف پديد آورده است، انسان محور است و... اما يک پرسش همواره وجود دارد؛ چگونه است که با وجود دستاوردهاي ارزشمند دنياي نو هنوز از جنگ و خشونت (به عبارتي کشتار انسان ها) به ميزان قابل توجهي کاسته نشده و برخي تصميم گيري ها و سياست هاي موجود حتي در درون تمدن غرب به کشتار انسان ها در جهان مي انجامد؟ در نظر دارم گاهي رفتارهايي از جانب ديگران دولت هاي غربي را تحريک مي کند اما به هر ترتيب اگر قرار باشد اساس بر آزادي، دموکراسي، حقوق بشر و... باشد، اين ديگر با اما و اگر سازگار نيست و مفاهيم انساني است که بايد همواره مورد نظر باشد.

اين را در چند جا عنوان کرده ام. علتش معلوم است. پيشرفت علم با فرهنگ، يعني هنر زندگي کردن هماهنگي نداشته است. علم که حاصل آن تکنولوژي است خيلي سريع حرکت کرده، ولي درون بشر دستخوش محدوديت هايي است و نتوانسته است آن را همراهي کند.

نشستن در آزمايشگاه يا کتابخانه و به کشف يکي از رازهاي علمي پرداختن، کار ناممکني نيست، ولي بر سرکشي ها و خودخواهي هاي بشري غالب شدن، چيزي است که از عهده هر کسي برنمي آيد و اين همواره مساله بزرگ انساني بوده است. همه اندرزها و آموزش ها و تعاليم روانشناسي متوجه آن بوده اند، بي آنکه به يک راه حل نهايي دست يابند.

اين سوال مطرح بوده است که بايد فرد درست شود تا اجتماع سامان درست بيابد، يا برعکس بايد اجتماع و حکومت سامان درستي داشته باشد تا فرد خود را با آنها تطبيق دهد؟

جامعه جديد به اين نتيجه رسيده است که فرد تابع اجتماع است و سامان اجتماعي و حکومت ها، افراد را به قالب خود گرايش مي دهند، گرچه منکر ذاتيت افراد نمي توان شد.

-جنابعالي در يکي از سخنراني هاي خود در کانادا اشاره کرده ايد رشد و پيشرفت تکنولوژي و دسترسي آسان به رسانه هاي مدرن و ماهواره ها موجب شده برخي انتقام خود را از وضع موجود جهان بگيرند و تهاجم 11 سپتامبر را نشانه اعتراض به نظم موجود جهاني خوانده ايد که بي ترديد نکته مهمي است. در اين باره بيشتر توضيح بفرماييد. البته به نظر مي رسد مسيري که دنياي نو در آن پيش مي رود، غيرقابل بازگشت باشد و جاماندگان از دنياي نو هستند که بايد چاره يي براي خود بينديشند. پس پرسش من اين است که چگونه مي توان با اين کاروان فرهنگ و تمدن نوين همراه شد؟

اگر دنيا را «دهکده جهاني» خوانده اند، بدين معني است که جهان بر اثر ارتباطات، به اندازه يک دهکده کوچک شده است. اين وسايل که رايج ترين آن ماهواره ها هستند، دنيا را گرانبار از خبر کرده اند. ديگر هيچ انساني نمي تواند با خود خلوت داشته باشد، يعني در واقع به «هست» خود آگاه بماند. چنين انساني، در عين آنکه پايبندي هاي انسان گذشته را دارد، تا اندازه يي با او فرق دارد، يعني از خود جدا شده و به جمع جهاني پيوسته. نتيجه آنکه بايد به چنين انساني جهاني انديشيد، وگرنه عدم تعادل بزرگي پديد خواهد آمد که نمودارش همين سرکشي ها و خشونت هاست. خشونت نزد بشر هميشه بوده است. جزء تاريخ است، ولي جنبه موضعي داشته. اما اکنون دنياي جديد مانند يک درياي متلاطم شده است. اين تلاطم در درون هاست و از آگاهي نسبت به ناهنجاري امور سرچشمه مي گيرد.

-انتقال قدرت در امريکا از جمهوريخواهان به دموکرات ها، اين بار به شکلي ديگر رخ داد. نخست، انتخاب رياست جمهوري جديد امريکا با شعار تغييرخواهي همراه بود و دوم اينکه يک سياهپوست اين سمت را در دست گرفت که هنوز هم چگونگي اين انتخاب مورد توجه رسانه ها و کارشناسان سياسي دنياست. بنابراين مي خواستم بدانم ارزيابي جنابعالي از به قدرت رسيدن آقاي باراک اوباما در امريکا چيست؟

من در اين باره چون به تازگي مطلبي نوشته ام (مقاله دنيا علامت مي دهد- روزنامه اطلاعات شماره هاي 2 و 5 و 6 بهمن) تکرار را مناسب نمي دانم. انتخاب يک سياهپوست غريبه و مسلمان زاده به عنوان رئيس جمهور امريکا، نشانه يک دگرگوني بزرگ در امريکا و جهان است که نمي دانيم نتيجه اش به کجا بينجامد. دنيا خواهان تغيير خود است، حتي مي توان گفت به آن نيازمند است، ولي معلوم نيست توانايي اين تغيير را داشته باشد، زيرا بشر امروز هم همان است و هم نه همان. امريکا که نژادپرست ترين ملت دنيا بوده است، وقتي دست به اين تغيير زد، معلوم مي شود که احساس ضرورتي کرده است.

-آقاي باراک اوباما در نخستين اقدام خويش، دستور برچيدن زندان گوانتانامو را صادر کرد. اين اقدام به اين خاطر که انتقادهاي فراواني را در زمان رياست جمهوري آقاي جرج بوش به دنبال داشت اکنون بسيار مورد توجه قرار گرفته است و اگر در زمان رقابت هاي انتخاباتي، شعار تغييرخواهي آقاي اوباما در عمل پرسش هايي را ايجاد مي کرد، اکنون اراده يي نيز در عمل به آن گفتار ديده مي شود. جنابعالي درباره اقدام آقاي اوباما چگونه مي انديشيد و آيا اين مي تواند سرآغازي جديد و جدي در بازنگري امريکا نسبت به رفتارهاي گذشته اش تلقي شود؟


زندان گوانتانامو يک نماد قرار گرفته است براي زندان هاي بزرگ دنيا. آن تنها نيست و با برچيدن آن هم مشکلي حل نمي شود. بايد کاري کرد که زندان ها پر نشوند. سوال اين است وقتي جرم هاي بزرگ و خرابکاري و بمب گذاري کور در جهان انجام مي گيرد، آيا مي شود از زندان صرف نظر کرد؟ سوال ديگر اين است چرا کساني دست به ارتکاب جرم مي زنند که نفع آن عايد شخص آنها نمي شود، در حالي که مجريان اصلي، يعني مسبب ها و محرک ها پشت پرده هستند و مجازاتي شامل آنها نمي شود؟

من گمان مي کنم ايرادي که به گوانتانامو گرفته اند آن است که چرا زندانيان را به موقع به محاکمه عادلانه نسپرده اند، وگرنه اصل زنداني کردن مجرم، مساله يي غيرعادي نبوده است.

-مناسبات جديد جهاني موضوعي است که جنابعالي هم در نوشته هاي خويش نسبت به آن حساسيت نشان مي دهيد. نقص هاي کنوني جهان را نيز به طور مشخص در عدم توازن ميان کشورها، بحران محيط زيست و... مي دانيد اما آنچه در گام دوم انتظار مي رود ارائه راهکارها و پيشنهادهايي است که بتواند از آسيب به گيتي و ساکنان آن بکاهد، در اين زمينه چه راهکارهايي را مناسب تر و راهگشاتر تشخيص مي دهيد؟


متاسفانه هر پيشنهادي که ترکيب موجود جهان را بخواهد به هم بزند، ايده آلي شناخته مي شود، تا حدي کار جهان گره کور شده است. جهان در ميان تناقض هاي خودش دست و پا مي زند تا ببيند به کجا منتهي مي شود. دو سال پيش (تابستان 1385) مقاله يي انتشار دادم تحت عنوان «مگرم چشم سياه تو بياموزد کار» که عنوانش از اين بيت حافظ گرفته شده بود، زيرا مصراع بعد مي گويد؛ «ورنه مستوري و مستي همه کس نتوانند» يعني دو چيز متضاد با هم جمع نمي شوند.

فهرست پيشنهادها که هر يک توضيحي با خود داشت، اين بود؛

1- نگاهداري جمعيت در حد اعتدال 2- کاهش تراکم جمعيت در شهرهاي بزرگ 3- بازيافت پيوستگي با طبيعت 4- نظارت بر وسايل ارتباط جمعي 5- توليد محصولات صنعتي در حد احتياج 6- پرهيز از آلودگي محيط زيست 7- منع بهره برداري بي قاعده از منابع زمين 8- منع توليد صنايع گزندآور 9- نگاهداري سرعت در حد معقول

10- برقراري نظمي تازه در امر توليد و مصرف دارو و سيگار و مشروب الکلي 11- سوق دادن آموزش به جانب بسط تفاهم انساني 12- برقراري نظمي عادلانه در تقسيم مواهب و ثروت جهان.

مي دانستم که تحقق اين پيشنهادها در وضع کنوني جهان ناممکن است. ولي مگر جهان «دهکده» نشده است؟ پس ناگزير بايد يک تدبير همگاني جهانشمول درباره آن به کار افتد، هرچند تا آنجا فاصله زياد است. يک «خرد جهاني» چاره ساز بايد به کار افتد. گرچه بزرگمهر حکيم گفت؛ «همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز به دنيا نيامده اند.»

-آيا به باور جنابعالي موضوع گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها و پيگيري آن توسط اهالي فرهنگ و انديشه و همچنين سياستمداران مي تواند در جهت کاستن از نابساماني هاي کنوني دنيا موثر باشد؟ زماني که موضوع گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها از سوي ايران در سازمان ملل متحد مطرح شد استقبال فراوان سران کشورها را در پي داشت و انديشمندان زيادي نيز در سراسر جهان از پيشنهاد انسان دوستانه ايران پشتيباني کردند.

البته گفت وگو مي تواند موثر واقع شود بشر با گفت وگو زندگي کرده است. ولي گفت وگو بده بستان است. هر کس نفع خود را از آن انتظار دارد. بايد دو نفع با هم تقارن پيدا کنند تا گفت وگو به نتيجه يي برسد. يک گفت وگوي بزرگ ميان مردم و دستگاه حاکمه بايد باشد که آنچه از جانب مردم هم هست شنيده شود چون تاکنون شنيده نشده. دولت ها در ميان خود حرف خود را مي زنند. اگر بخواهند تغيير روش داده شود و مردم نيز به حرف آيند، بايد يک «مجمع جهاني مردمي» مرکب از نمايندگان فرهنگ و خرد جهاني گرد آيند و چاره انديشي کنند، به شرط آنکه پيشنهادهاي آنها ضمانت اجرا داشته باشد.
جستاري در ديدگاه ها و افکار دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن
تک درخت
فريدون مجلسي

گاه در دشت و بياباني، گاه بر تپه يي يا کوهي عريان و خشک، تک درختي مي بيني که حيرت مي کني، که اگر اين دشت و آن کوه درخت پرور است، چگونه است که جز اين تک درخت نپرورانيده، و اگر درخت پرور نيست، راز آن تک درخت در چيست؟ گويي فرهنگ و ادب ايران زمين نيز چنين است. ناگهان از کنجي دور تک نواي حنظله بادغيسي به گوش مي رسد که نوزايي زبان فارسي را نويد مي دهد، سپس جداجدا، تک درخت ها جان مي گيرند و پديدار مي شوند، خواه در شعر و ادب، خواه در فلسفه و رياضيات و علوم و هيئت. رودکي سمرقندي، ابن سينا، ابوريحان بيروني، فردوسي طوسي، ابونصر فارابي، خيام نيشابوري، خوارزمي، جلال الدين بلخي، نظامي گنجوي مسعودي، ابوالفضل بيهقي، خواجوي کرماني، عبيد زاکاني، سعدي و حافظ شيرازي،... گويي بادغيس و سمرقند، و بخارا و فرغانه و طوس بلخ و گنجه و بيهق و فارياب و زاکان و حتي شيراز همچون مکاتب فلسفي معاصر فرانکفورت و شيکاگو و پاريس محافل دانشگاهي آنچناني و پژوهشکده هاي ويژه يي داشته اند که اينان فرآورده هايشان بوده باشند.

چنين نبوده است، آن مکان ها در شمار دشت هاي خشک و نيمه خشک و سراهاي ساده و گلين بوده اند که اين تک درخت ها در آنها روييده و باليده اند، و به جاي اينکه شهرت از شهر و ديار خود برده باشند شهر و ديارشان را شهرت بخشيده اند. شايد بتوان گفت آنان از تبار همان دهقان مداري اصيلي باشند که فردوسي صريحاً خود را در آن شمار مي داند. دهقانان، نه به معناي امروزي روستايي و کشاورز ساده، در واقع تجلي اشرافيت فرهنگي جامعه ايراني بوده اند، که ميراث اين فرهنگ را از نسلي تحويل گرفته، بار آن را به دوش کشيده، و سنگين تر از گذشته به نسل ديگر منتقل کرده اند. دهقان نه قدرتمند است و نه بازرگان، اما به قول امروزي ها، ريشه در خاک دارد.

از زماني که در 40 سال پيش دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن را در کلاس درس شناختم، برايم يادآور چنين خصوصيتي بود، که در آن زمان نمي توانستم تشريح کنم. اما چندين سال پيش که گروهي از دوستدارانش با نوشتن مقالاتي، کتابي در بزرگداشت او پديد آوردند که نمي دانم کدام ذهن نازک بين نام تک درخت را بر آن گذاشت، با خود گفتم، تک درخت اوست، فرزند کوير، جايي که ارزش سايه تک درخت و «سرو سايه افکن» در برهوت خشک بيشتر درک مي شود، و وارث اصالت دهقاني فردوسي و حافظ و مولانايي است که با آنها آشنايي ديرين دارد، و از آنان سخن مي گويد.

به تازگي کتاب يا جنگ آراسته «کلمه ها» که گزيده يي از نوشته هاي اوست، و قدري پيش از آن کتاب «ديروز، امروز، فردا»، که جنگي ديگر از مجموعه يي از مقالات او است که غالباً در دوره هاي فصلنامه هستي منتشر شده است به دستم رسيد. (10 سال پيش نيز جنگ ديگري از گزينه نوشته هاي اجتماعي و فرهنگي او در 40 سال از 1337 تا 1377 منتشر شد) مطالعه اين جنگ ها نشان دهنده شخصيت فرهنگي چندبعدي نويسنده است. او که تحصيلاتش در رشته حقوق بوده و دکترايش را نيز در همين رشته از فرانسه دريافت کرده است، و من زماني در همين رشته شاگرد او بوده ام، به زودي با تبعيت از ذوق شاعرانه و احساس ايران دوستانه اش از آن عرصه فراتر مي رود، و به ژرفاي تفحص شعر و ادب فارسي گام مي نهد و در آن عرصه به اوج مي رسد، زيرا اعتقاد دارد «ادب فارسي بزرگ ترين ابرازگر استعداد، نيرو و نبوغ ايراني شد». آنچه اين شناخت عالمانه را انسجام مي بخشد تسلطش بر تاريخ ايران است. از آغاز امپراتوري کوروش، که به نام و هويت ترکيبي ايران، با اتکا به احساس عدالت و برابري شهروندانش، معنا و مفهومي پايدار بخشيد که راز بقاي ايران را در آن مي يابد، تا دوران پس از اسلام و آنچه بر اين کشور گذشت.

با شناخت تاريخ است که در لابه لاي سطور و ابيات فردوسي و حافظ و مولانا و سعدي و ديگران ارتباط آن نکات و پيچش هاي مو، تضادها، انعطاف ها، چشم پوشي ها و پافشاري ها، تقصيرها و مسووليت ها را در روند تاريخي اين کشور بازمي شناسد و بازمي گويد. و همواره، با پايبندي به سنت در عين تجدد خواهي و نودوستي، به چيزي که آن را «جوهره ذاتي» و مايه اميد و کاميابي و نجات اين کشور مي داند اميد بسته و بازيافت آن را تنها راه ايران مي داند. و معتقد است؛ «مفهوم ايران براي ايراني زمان روشن مي شود که از آن دور مي گردد.» ميانه روي و اعتدال در سرشت او است، و بر خلاف آنکه «افراط و تفريط را مميزه ديگر ايراني» مي داند، خود در باب ميهن دوستي نيز هرگز راه افراط نمي پيمايد. ايران را همان طور که هست، با کاستي هايش، دوست دارد، و هيچ برتري متعصبانه و نژادپرستانه يي براي آن قائل نيست، بلکه نژاد را در ايران «تابع فرهنگ» مي نامد نه تابع خون. يعني پذيراي هر دوست و دشمني است که سرانجام جذب و مجذوب اين فرهنگ شده باشد. و استعداد ايراني را همچون «پري رو» مي داند که اگر در به رويش بندي سر از روزن برآرد، در باب آزادي نيز مفهوم آن را در ايران، برخلاف مفهوم يوناني، «به معناي رها ماندن از قيد بيگانه» مي داند. اين گفته درست است و بهترين تجلي آن را در نهضت ملي شدن نفت ايران مي توان ديد، که فقط به خاطر درآمد بيشتري از استخراج نفت نبود، به خاطر رهايي از نيروهاي تازه به دوران رسيده يي بود که ايران را، که يکي از شش کشور تمدن ساز جهان (در کنار چين، هند، مصر، يونان و روم) مي داند، دست کم مي گرفتند، و معتقد است که «ما نه مي توانيم خود را انسان برتر بدانيم، و نه انسان فروتر، و نه از مردم دنيا جدا هستيم.»

آشنايي دکتر اسلامي ندوشن منحصر به فرهنگ و تاريخ و ادبيات ايران نيست، بلکه با تمدن غرب نيز عميقاً آشنا است. در سه جلد خاطرات چاپ شده در کتاب «روزها»، که بي اندازه خواندني است، درمي يابيم که چگونه غرب را سير کرده و به دو زبان اصلي آن يعني انگليسي و فرانسه نيز تسلط کامل يافته و ترجمه هاي گرانقدري از آثار ارزنده آن به ارمغان آورده است و اين آشنايي ابزار مقايسه و داوري مناسب تري در اختيارش قرار داده است، و در مقام جامعه شناسي نکته بين، در کنار مقام فرهنگي، ادبي، حقوقي و تاريخي، به او اين امکان را داده است که با نوعي روانکاوي اجتماعي به تحليل مسائل ايران بپردازد.

نوشته هاي شاعرانه اش همچون اثر انگشت نشاندار و ويژه است، و ملايمت و نزاکت از خصوصيات اوست. زماني مصاحبه گري عناوين پرسر و صدايي مانند «غرب زدگي» و «بازگشت به خويشتن» را با ذکر برخي اسامي مطرح کرد که افراط گرايي آنان البته باب طبع او نيست، در پاسخي مفصل بي آنکه نامي از کسي بياورد، گفت؛ «البته در اين 50 سال نظريات تفنني زيادي ابراز شده است. منشاء آن کودتاي 28 مرداد بود که براي ملت ايران يک شکست روحي بود و قدري شرمندگي داشت و کساني را به واکنش واداشت...» و آنگاه با ديدي واقع بينانه و منصفانه حساب بدکاري هاي غرب را از حساب ارزش هايش جدا مي کند...

در باب سياست نيز شاهد همين روشن بيني هستيم، در مقاله يي زير عنوان «در پايان کار يک جبار» درباره صدام حسين پس از تحليلي جالب مي نويسد؛ «در جنگ ايران و عراق نزديک به تمام کشورهاي عربي از صدام پشتيباني کردند؛ در حالي که مي دانستند تجاوز از جانب او صورت گرفته است و کشورهاي صنعتي نيز، از چپ و راست، و از روس و امريکا و اروپا، همين شيوه را در پيش گرفتند. ايران دست تنها، تنها با خون جوانان خود توانست مقاومت ورزد...» و سپس مي پرسد؛ «... در دم آخر گفت؛«مرگ بر ايران، مرگ بر غرب» چرا ايران؟ در ميان آن همه کشور، 170 کشور، چرا از ايران نام برد؟ بعد از خاتمه جنگ برخورد چنداني با عراق در ميان نبود... ايران همسايه عراق بوده است، و به استثناي چند ساله دوره صدام با آن در مسالمت به سر برده است.... و مردمش به علت بقاع متبرکه همواره روي خوش به سوي آن داشته اند. پس اين سوال پيش مي آيد که چرا صدام حسين در دم مرگ گفت؛ «مرگ بر ايران.» سوال مهمي است که بايد درباره علتش کنجکاوي به خرج داد.» سال گذشته به دليل نگراني درباره مسائل و مشکلات ملي و جهاني محيط زيست و به عنوان وظيفه يي اجتماعي کتاب «برنامه ب2» را که مهم ترين کتابي مي دانم که تاکنون در اين حوزه به وسيله لستر براون فعال بين المللي و سرشناس حفاظت از محيط زيست تاليف و تدوين شده است، ترجمه مي کردم. با شناخت نزديکي که از دکتر اسلامي ندوشن و عقايد و دلواپسي هايش داشتم، پيوسته چهره او در نظرم مجسم مي شد، نزديکي بسياري از مطالب با ديدگاه هاي او به حدي بود که گويي داشتم آنها را دوباره از زبان او اما از قلم لستر براون مي شنيدم. پس از چاپ کتاب نسخه يي را به ايشان تقديم کردم، دو سه هفته نگذشته بود که چشمم به مقاله يي بسيار مفصل، در حد يک کتاب، افتاد که در تحليل آن کتاب در دو شماره در صفحات يک متري اطلاعات منتشر کردند، که نشان مي دهد چگونه در معرض آخرين اطلاعات و تحولات روز در مدرن ترين و پيشروترين زواياي آن است. اين روزآمدي و حضور دائمي در عرصه فرهنگ و انديشه جهاني به گفته هايش اعتباري ديگر مي بخشد. هم اکنون که اين سطور را مي نويسم و فقط سه روز از انتخاب باراک اوباماي سياهپوست به رياست جمهوري امريکا مي گذرد، روزنامه اطلاعات سوم بهمن را در مقابل خود دارم که در آن در مقاله يي مفصل زير عنوان «دنيا علامت مي دهد» نخست به زمينه ها يا پيش زمينه ها، و نيز انتظارات و تبعات انتخاب اوباماي متفاوت به رياست جمهوري مقتدرترين کشور جهان پرداخته و با يادآوري نام داستاني مشهور ماندينگو، برده سياهي که قرباني تبعيض نژادي و سياه بودن خودش مي شود، مي نويسد؛ «در چنين کشوري، اکنون يک هم نژاد همانند ماندينگو که نام حسين بر خود دارد، و اسم اولش «باراک» است که کلمه يي يهودي- مسلماني است... بر اريکه رهبري ايالات متحده تکيه مي زند...» و مي پرسد «آيا اين چرخش حيرت انگيز نيست؟» و مي ستايد که چنين تغييري با مسالمت انجام گرفته است و سپس به تحليلي ظريف درباره بحران اقتصادي امروزي امريکا و در نتيجه جهان، هم به عنوان مشکل بزرگي که اوباما پيش رو دارد، و هم به عنوان امر خطيري که در گزينش او و برنامه «تغيير» او بي اثر نبوده است، مي پردازد. منظورم تاکيد بر خصلت روزآمدي اوست که لحظه يي از خواندن، و نوشتن باز نمي ايستد و اسير جمود نمي شود. با انگشتي که انحاي قلم بر آن کماني بر جاي گذاشته و گاهي متورم و دردناک مي شود، عمر پرفيضش دراز باد.
از کبوده تا جاودانگي
سعيد فائقي

«وجود نياز دارد پنجره اش را به روي باغ دلگشاي دروني باز نگه دارد.»
دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن

پدر خدابيامرزم مجله يغما را مطالعه مي کرد، به حس کنجکاوي دوران نوجواني هرچند گاهي به تورق مجلدات يغما مي پرداختم، بي آنکه از محتواي دروني آن سر در بياورم. بيشتر به دنبال داستان مي گشتم و کمتر مي يافتم، همين حس کنجکاوي و فرهنگ دوستي پدرم به تدريج اين حقير را با ادب و ادبيات آشنا کرد. گرچه در کتاب هاي درسي به آن پرداخته مي شد ولي جمله بالا تاثير عجيبي در روح و جان اين نوجوان داشت و بر آن شدم که بيشتر در اين حوزه مطالعه کنم و در کنار دکتر، راه نشين چهار مرز باشم؛ «شرق و غرب، قديم و جديد». در حقيقت استاد پيام آور قرن بود و اين کوچک پيام گير پيامي که اولين بار جانم را به تکاپو واداشت. «ايراني براي آنکه بتواند نقش واقعي خود را در دنياي امروز ايفا کند، بايد وزن تاريخي خود را بشناسد، هرگز نبايد فراموش کند که طي هزار سال، قدرت اول آسيا يا يکي از دو قدرت بزرگ جهان بوده، بايد سرش را يافت.» (از اشاره مقاله پارس خاستگاه تحسين امپراطوري جهاني) «من اگر نيکم اگر بد تو برو خود را باش... ما چنان بايد عمل کنيم که عارضه پذير نباشيم. يعني دست ببريم توي کيسه خود و ببينيم از سرمايه يي که داريم چه مي توانيم بيرون بياوريم که به ما ايستادگي و منش و ارزش بخشد.» (از مقاله مرزهاي ناپيدا) شناخت خود و سر شناختن خود اولين گام در مسير تکامل الهي است. «من عرف نفسه، فقد عرف ربه» و استاد چه پرمغز پيام آور از ياد نبردن ايران عزيز بود با شناخت دو مرز؛ مرز فيزيکي و مرز فرهنگي.

ايستادگي و منش و برازش حاصل آزادگي است. آنجا که استاد در ديباچه کتاب آزادي مجسمه به تحليل تمدن امريکايي سخن از آرامش در گورستان دارند و تمدن به سبک امريکا را و عارضه امريکايي زدگي را هشدار مي دهند که؛ «براي مردم امريکا آزادي پسندي و نيرو و تحرکي که داشته اند احساس تحسين داشته ام ولي چنان مي بينم که نياز به آزادي در اين کشور بيشتر در سطح و در جهت گرايش هايي جريان مي يابد که «ابزار مصرف» بايد فرونشاننده آنها بشوند، در حالي که آزادي بدون آزادگي و غناي مادي بدون غناي دروني برخلاف مسيري است که بتواند مورد آرزوي بشر باشد.» (از ديباچه کتاب آزادي مجسمه) اين هشدار امروز که همه از امريکا سخن مي گويند خيلي عجيب نيست. عجيب آن است که اين کلام در سال هاي دور روي کاغذ نقش بسته، در سال هايي که امريکازدگي در اوج خود بود.

اصلاً چه نيازي است از استاد دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن حرف زدن؟، باز الهام از خود ايشان بگيريم.

يک؛ سير تکامل تاريخي نشان داده است که افراد با فکر خلاق کم به دنيا مي آيند.

دو؛ خودساختگي اين گونه انسان ها برگرفته از غناي فرهنگي ايران عزيز است.

سه؛ آيندگان حق دارند از تجارب گذشتگان بهره مند شوند.

چهار؛ کم اند انسان هايي که تن به پستي نمي دهند.

پنج؛ انديشه پاک وقتي با عمل پاک همراه مي شود جاودانگي به همراه دارد.

شش؛ اولياي الهي بازگشت به اصل را در دستور کار خود قرار مي دهند.

هفت؛ انسان ها دوست دارند ستاره درخشنده در اوج را به تماشا بنشينند.

فکر خلاق، خودساختگي، بازگشت به اصل انديشه و عمل پاک و تن به پستي ندادن استاد از او ستاره يي درخشان پديد آورد که اوج گرفته است و در زندگي سه بعدي اقتصادي، فرهنگي، ايماني؛ استاد با وجدان بيدار و عشق به اين مرز و بوم با اخلاق حسنه، علم و فرهنگ را هدف گرفت تا روزها1 از پس هم آيند و در ترکيب آدم هاي جامعه «خوبان و بîدان و بي خبران» که بîدان همواره از بي خبران بهره جسته اند، فرهنگ غني ايران مصونيتي باشد تا بي خبران خبر گيرند و اسير بدان نشوند. «شرق اگر طالب دموکراسي است بايد جسارت و دليري ورزد، بايد از تقليد ناروا بپرهيزد و بيمي نداشته باشد که ظواهر عاريتي دموکراسي فرنگي را از دست بنهد. نخست بايد پايه هاي دموکراسي را محکم سازد و همان گونه که برنامه براي ساختن راه و سد طرح مي کند، نقشه دموکراسي را در کشور بپردازد و مرحله به مرحله به اجرا درآورد. اين کار شهامت و هوشمندي و ايثار بسيار مي خواهد. (از مقاله دموکراسي در شرق، کتاب ايران را از ياد نبريم به دنبال سايه هماي) ملاحظه بفرماييد در دنياي پليدي و پاکي و پوچي لااقل از مشروطيت تا به حال پاکي بسيار تلاش کرده پليدي و پوچي را هدايت کند. کم فرجامي آزاديخواهي اين ملت که انصافاً دليري ورزيده و ايثار کرده و شهامت به خرج داده به جز اين است که از هوشمندي خود کمال استفاده را نبرده و عاريتي به سراغ دموکراسي رفته به جز اين است که در تمام اين سال ها فقط مي دانسته چه نمي خواهد و اينکه چه مي خواهد را طرح و برنامه يي نداشته، انسان متجدد و جديد با انسان قديم چه فرقي دارد؟ آيا جز اين است که انسان جديد نقشه و طرح دارد و اسلحه علم بر دست و در اين سال ها گوهر تابناکي که استاد بشارت داد «ايران را از ياد نبريم» از سال 1339 از اوج اختناق تا به امروز اگر با راهبرد دموکراسي در هم مي آميخت «شهر يادگار» عنوان به کارگرفته توسط استاد به باغ سبز عشق مبدل مي شد و آزادي و آزادگي نهادينه مي شد؟ و اگر به کار مي گرفتيم، چهار رکن جامعه اصيل که استاد مي فرمايند «فرهنگ، عدالت، آزادي و توازن» چهار رکني که حيات طبيعي جامعه به آن نياز دارد و براي فرهنگ، به قول خود استاد آنقدر نشر کرد تا نابود نشود. و اما استاد، به محضرتان سر تعظيم فرود مي آورم که ايران را از شما شناختم، ادب و فرهنگ را از شما ياد گرفتم و زبان فارسي را مديون شما هستم. بر کبوده درود مي فرستم که شما را بر ما ارزاني داشت و به تاسي از شما دو مخدوم و دو محور فکري شد جان زندگي؛ «فرهنگ و مردم». اي ققنوس خوشرنگ و خوش آواز، با آتش جان خود تخمي را در درون جان ما کاشتي که هر روز از 360 آواز دل تان بهره گيريم و بر بلنداي کوه در مقابل باد و توفان نهراسيم و دست در دست هم آواز سردهيم؛

ايران ما آباد باش، آزاد باش

پي نوشت؛-------------------------

1- روزها- کتاب سرگذشت استاد در دو جلد

ہاز مديران ارشد ورزش در دولت اصلاحا


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

حافظ، حافظ و نگهدارنده ماست

گفت و گویی دیگر با دکتر علی فردوسی که همزمان با جشن رونمایی کتاب غزل های حافظ در روزنامه اطلاعات (7بهمن1387) منتشر شد.

تاريخ خبر: دوشنبه 7 بهمن 1387، 29 محرم 1430، 26 ژانویه 2009، شماره 24394
گفت و گوي محمد صادقي با دکتر علي فردوسي‏به مناسبت انتشار قديمي‌ترين نسخه از غزل‌هاي حافظ
حافظ، حافظ و نگهدارنده‌ي ماست...
‏محمد صادقي


دکتر علي فردوسي سال‌ها در دانشگاه‌هاي معتبر جهان (پنسيلوانيا، برکلي، توکيو و...) به کارهاي آموزشي و پژوهشي مشغول بوده و مي‌باشد وي هنگام کارهاي پژوهشي خويش به نسخه‌يي قديمي از غزل‌هاي حافظ در کتابخانه بادليان دانشگاه آکسفورد دست يافته است و کار تصحيح آن را نيز انجام داده که به زودي اين کتاب منتشر خواهد شد. آنچه پيش رو داريد، گفت‌وگويي ست که همكارمان محمد صادقي با پژوهشگر ارجمند دکتر فردوسي ترتيب داده است.

محمد صادقي-ms_fall80@ yahoo.com



محمد صادقي: آقاي دکتر فردوسي در ابتدا درباره فعاليت‌هاي علمي و فرهنگي خودتان توضيحي بفرماييد.‏

دكتر علي فردوسي: پيش از اين که به پرسش‌هايتان جواب بدهم، اجازه بدهيد ضمن تقديم سلام به خوانندگان عزيز، از شما هم تشکّر کنم که اين فرصت مکالمه را در اختيار ما قرار مي‌دهيد. حقيقت‌اش صحبت کردن از خود دشوارترين کارها است، هم در ادبيّات به طور اعم، و هم در اين مصاحبه که من مايلم هرچه زودتر بپردازد به حافظ، به شعرش و به جايگاهش در اين مسير يا، بهتر است بگويم، پروژه‌ي تاريخي مشترکي که اسمش ادبيّات فارسي است. پاسخ به اين پرسش دشوارتر هم مي‌شود وقتي که شخص، مثل من، کارنامه‌ي هيجان‌انگيزي هم نداشته باشد که شنونده را سرگرم کند. معهذا نمي‌شود از فرماني که در اين گونه پرسش‌ها است سرپيچيد. من دکترايم را در سال 1985 در رشته‌ي جامعه‌شناسي از دانشگاه پنسيلوانيا گرفته‌ام. از همان زماني که داشتم روي رساله‌ي دکتريم کار مي‌کردم شروع به تدريس در دانشگاه‌هاي مختلف کردم. هميشه از وقتي که‌يادم مي‌آيد دلم مي‌خواست که معلّم باشم، شايد براي اين که اين يک سنّت شغلي خانوادگي شده است براي ما، شايد هم به خاطر معلّم‌هاي بزرگي که در زندگي سعادت شاگرديشان نصيبم شده است، از آقاي سيمياري گرفته، تا آقاي دادفرنيا، تا دکتر کاتوزيان، تا دکتر محامدي. در اين تقريباً ربع قرني که از زمان گرفتن دکترايم مي‌گذرد در زندگي گاهي مجبور به امرار معاش از طريق شغل‌هاي ديگر هم شده‌ام، امّا هميشه به معلّمي برگشته‌ام و اين کار را امانت خودم تلقّي کرده‌ام. همه کارهايم، همه‌ي آمالم، دور و بر معلّمي مي‌چرخد. حرف تازه‌اي براي معلّم‌ها نمي‌زنم وقتي مي‌گويم که کار معلّم شبانه روز نمي‌شناسد. حالا هم استاد و مدير گروه تاريخ و علوم سياسي دانشگاهي هستم در شمال کاليفرنيا، جنوب سانفرانسيسکو، به نام نتردام دو نامور. تخصصي در باب ايران‌شناسي ندارم، و به جز چند سالي که در ژاپن در دانشگاه مطالعات خارجي کار مي‌کردم، درس‌هايم بيشتر مربوط به مسائل تئوريک مي‌شود يا تاريخ و جامعه‌شناسي غرب، به خصوص ايالات متّحده آمريکا. در کنار اين کار تدريس، امّا، ايران، يا بهتر است بگوئيم، خيال و دغدغه‌ي ايران مرا هميشه و بي‌وقفه دنبال کرده است.

در همان سال‌هاي حدود 1985 مقاله‌اي نوشتم با عنوان «دور از تو نيست انديشه‌ام» که هم به فارسي در مجلّه‌ي «بررسي کتاب» چاپ شده، و هم چند سال بعد به انگليسي، پس از گزينش در مجلّه‌ي معروف دانشگاهي «ليتراري رويوو»، که در آن بر مبناي کتاب خاطرات حاج سيّاح کوشيده‌ام تا ته و توي اين ابتلاي به ايران را دربيآورم.

چون راستش چيزي که تجربه‌ي مهاجرت، وقتي ايراني‌ها را با مهاجران سرزمين‌هاي ديگر مقايسه مي‌کنم، به من ياد داده است اين است که ادّعاي ايران بر ما ادّعاي خاصّي است، يعني ما به ايران مبتلائيم، و نه اين که فقط هويّت ايراني داريم به حکم يک شناسنامه‌. يعني ايران بيش از اين که معشوق ما باشد ابتلاي ما است؛ و من اين را بدون هيچگونه بار منفي مي‌گويم. خب، اين ابتلا موجب شده است که در کنار کارهايم به عنوان يک معلّم، هر وقت فرصتي پيش آمده مطلبي هم در باب ايران بنويسم، که بيشترش را چاپ نکرده‌ام.

بيشتر مطالبي که در نشريّات دانشگاهي چاپ کرده‌ام يا در کنفرانس‌ها خوانده‌ام به دو سه موضوع اصلي برمي‌گردد ـ ـ يکي حافظ و زمانه‌اش و رابطه‌اش با زمانه‌ي ما؛ يکي حاج سيّاح و ديالکتيک وارستگي و تعلّق در متن بيداري نوين ملّي آن هم در کمرکش فرآيند جهاني شدن، يکي هم صادق چوبک و پرسمان خدا و فرآيند اين ـ جهاني شدن و بازگشت طبيعت به مرکز زيست‌جهان ايراني؛ و هر سه هم به دليل‌هائي کاملاً شخصي، يعني صرفاً به اين دليل که اين‌ها پرسمان‌هائي هستند که من ايراني بناگزير به ميان آن‌ها پرت شده‌ام. بيشتر اين‌ها در خارج از کشور چاپ شده‌اند.

به صورت پراکنده هم مطلب‌هائي هم در باب ادبيّات معاصر فارسي نوشته‌ام که برخي‌شان در مجلّه‌هاي ايران، از جمله آدينه و کلک، چاپ شده‌اند. تعداد اين مقاله‌ها خيلي زياد است، و من آرزو دارم که‌يکي از اين روزها، آن‌ها را در ايران چاپ کنم. جوهر مشترک اين نوشته‌ها يک نوع بينش جامعه‌شناسي است که بدهکاري زيادي به تبارشناسي ميشل فوُکو دارد.

در تمام اين‌ها، البتّه به زعم خودم، کوشيده‌ام که ادبّيات فارسي را از باتلاق خوانش‌هائي که عصر انکشاف‌گريشان سپري شده، و ديگر حرف تازه‌اي براي زدن ندارند، يعني نمي‌توانند متن را به فراپيش‌آوردن حرف تازه‌اي راضي کنند، خلاصه کنم. اميدوارم با اين نفس درازي در باب کار و زندگي‌ام حوصله‌تان را سر نبرده باشم.‏

‏صادقي: خواهش مي‌کنم... انتشار کتاب غزل‌هاي حافظ، قديمي‌ترين نسخه غزل‌هاي حافظ که با کوشش جنابعالي فراهم آمده است، مورد توجه بسياري از دوستداران فرهنگ و ادبيات ايران قرار گرفته است. مي‌دانم که اين نسخه را در کتابخانه بادليان دانشگاه آکسفورد يافته‌ايد، اگر ممکن است درباره چگونگي دست يابي به اين نسخه و کارهايي که درباره آن انجام داده‌ايد، صحبتي بکنيد.

دكتر فردوسي: بارها گفته‌ام، و اصلاً هم از تکرار آن خسته نمي‌شوم، که ماجراي کشف دستنوشته‌ي شامل غزل‌هاي حافظ چيزي نبود جز يک تصادف. اين درست است که من از همان سال 1985 که در دانشگاه برکلي شروع به کار کردم، و آن کلاس‌هاي بياد ماندني «از نيچه تا حافظ» را با دانشجويان دلتنگِ وطن ايراني راه انداختيم، چشم‌هايم را به سمتي چرخانده بودم که اين دستنوشته در راستاي آن بود، امّا هنگامي که به دستنوشته برخوردم مسير آگاهانه و روشمندي را طي نمي‌کردم. در فرصت کوتاه و گذرائي، که به ‌يمن يک کنفرانس علمي که در اکسفورد برگزار مي‌شد، پيش آمده بود به شتاب به کتابخانه‌ي بادليان رفتم تا در يکي ـ دوساعتي که داشتم نگاه ارزيابنده اي به يکي ـ دو تا دستنوشته که از پيش نشان کرده بودم بيندازم. يکي از آن‌ها همين دستنوشته‌اي بود که شامل غزل‌هاي حافظ مي‌شد. در کاتالوگ کتابخانه خوانده بودم که در اين دستنوشته، که بياض، يا مجموعه‌اي، است شامل شعرهاي پراکنده، شعر يا شعرهائي هم از شاه شجاع، شهريار مظفّري، که حافظ با او رابطه‌ي پيچيده‌اي داشته است، ثبت شده است. مدّت‌ها است که هرجا نوشته‌اي‌ شعري از شاه شجاع پيدا مي‌کنم ثبت مي‌کنم، به اين اميد که بتوانم نقش شهرياري را در شعر حافظ بهتر بفهمم، يعني بهتر بفهمم که اين ميثاق شاعر، شهريار و «شهروند»، اين ميثاقي که به نظر من منشور مناسبي به ما مي‌دهد براي بهتر فهميدن تاريخ ايران، چگونه ميثاقي بود در عهد حافظ (و من دوست دارم اين نام‌گذاري يک دوره‌ي تاريخي را به نام شاعرش و نه شهريارش). امّا دستنوشته را که باز کردم تا در آن به دنبال شاه شجاع بگردم، بي‌اغراق، از حيرت خشکم زد. نمي‌دانم شايد صدائي هم از حلقومم بيرون زد. با حيرت ديدم که بيشتر شعرهاي اين جُنگ يا مال حافظ است يا مال جلال عضد يزدي. من با شعر جلال عضد خوب آشنا بودم. شاعري است که قدرش به درستي شناخته نشده است. يکي از «امروزي»‌ترين شاعران ما است، منظورم اين است که حس و زبانش خيلي به زبان و حس ما نزديک است.

فکر مي‌کنم به او کم‌توجّهي شده است براي اين که نمي‌شود او را، که رابطه‌اش با جهان اين چنين تازه و نزديک و ناب است، به راحتي در خوانشِ عرفان‌زده‌ي شعر فارسي جاي داد. به هر حال، حافظ و او دو شاعر هم سن و سال، جوان و سرزنده و پر از اميد و آرزو و آرمان بوده‌اند در دربار شاه شيخ ابواسحاق اينجو. متأسّفانه جلال ظاهراً جوانمرگ شده است، چون بعد از ميانه‌هاي دهه‌ي چهل قرن هشتم هجري ديگر خبري از او نيست.

اين که نويسنده‌ي بياض، علا مرندي، آمده و شعرهاي حافظ و جلال را کنار هم گذاشته است، مي‌تواند قرينه‌اي باشد بر اين که علا، که بعيد نيست سال‌هائي از عمرش را در شيراز گذرانده و با حافظ آشنائي داشته، خواسته باشد که سندي به وديعه گذاشته باشد براي آيندگان حاکي از دوستي ميان اين دو شاعر؛ که در آن البتّه رهنمودي هم مي‌توان يافت براي خوانشي ميان ـ متني، يعني ميان حافظ و جلال، متفاوت با خوانشي مانند خوانش‌هائي که با گذاشتن حافظ کنار ادبيات عرفاني جنبه‌هاي عرفاني شعر او را، به بهاي کاهش جنبه‌هاي ملموس‌تر آن، برجسته مي‌کنند. از مطلب دور افتادم. به هر حال،اين کنار هم گذاشتن جلال و حافظ بلافاصله و ناگزير مرا متوجّه‌يک نکته کرد، همان نکته‌اي که مرا ميخکوب کرده بود: اين که ادعيه‌ي بالاي غزل‌هاي جلال از او به عنوان کسي که از دنيا رفته‌ياد مي‌کنند، در حالي که در ستون کناري، بالاي غزل‌هاي حافظ براي او طول عمر، سلامت، شادکامي و ادامه‌ي فضل آرزو مي‌کنند. آنجا بود که حس کردم که ممکن است که اين دستنوشته پاسخي باشد به آرزوي ديرينه‌ي حافظ‌پژوهان، يعني يافتن مجموعه‌ي معتنابهي از شعرهاي حافظ ثبت شده در زمان زندگاني شاعر. احتمال هيجان‌انگيزي بود. تند تند چند نکته‌اي در باب دستنوشته‌يادداشت کردم. چند ماه بعدش هم نسخه‌اي از دستنوشته را از کتابخانه‌ي بادليان خريدم. خوشبختانه اين کپي ديجيتال بود و اجازه مي‌داد که از امکانات نرم‌افزاري براي بهتر خواندن آن استفاده کرد. بعد از مدّتي پژوهش به اين نتيجه رسيدم که به راستي سعادت کم نظيري نصيب حافظ‌پژوهي شده است. بعد هم به توصيه‌ي آقاي ميرزائي، ناشر کتاب، دادم کاغذ و خط اين دستنوشته توسط کارشناسان بررسي شود. اين بررسي‌ها هم گمان مرا تأييد کردند. مي‌بينيد که‌يافتن نسخه امري بود کاملاً تصادفي که‌يک جوري قسمت من شده بود. اگر اجازه بدهيد مي‌خواهم مطلبي را بگويم که تا حدي عاطفي است.

در يکي از مصاحبه‌هائي که در باب اين کتاب داشتيم، مصاحبه‌گر از من پرسشي کرد که به من اين جسارت را مي‌دهد که اين مطلب را با شما در ميان بگذارم. او از من پرسيد: «فکر نمي‌کنيد حافظ خودش مي‌خواسته که اين بخت نصيب شما بشود؟» فکر قشنگي است، گرچه علمي نيست. بگذاريد به هم چشمکي بزنيم و فکر کنيم که حافظ در اين تصادف دست داشته است.‏

‏صادقي: درباره کار تصحيح متون کهن دو موضوع هميشه در ميان است. يکي اينکه کار دشواري ست و بي‌ترديد کساني که پا به اين عرصه مي‌گذارند افرادي هستند که با عشق و علاقه کار مي‌کنند، مطالعه تجربه‌هاي پيشين هم اين را به خوبي نشان مي‌دهد اما موضوع دوم، همواره نتيجه تصحيح متون کهن به شکلي با مناقشه همراه است و بحث پيرامون آن پس از پايان کار فراوان است. مي‌خواستم نظر جنابعالي را در اين باره بدانم؟ ‏

دكتر فردوسي: حق با شما است، گرچه بايد اصرار کنم که من خودم را واجد صلاحيّت نمي‌دانم که به عنوان يک مصحح متون صحبت کنم.

با اين وجود، با توجّه به اين که کمابيش ربع قرني مي‌شود که سروکارم با دستنوشته‌ها و آرشيوها است، مي‌گويم که حق با شما است. اصولاً کار با متن‌هاي کهنه، با دستنوشته‌ها، کار دشواري است.

دستنوشته‌ها را، برخلاف کتاب‌‌هاي چاپي معمولي، نمي‌توان به راحتي از کتابفروشي‌ها خريد! بايد به کاتالوگ‌هاي ويژه مراجعه کرد؛ از کيسه مايه گذاشت و از اين طرف دنيا رفت به آن طرف دنيا براي ديدنشان. در کتابخانه‌ها هم نحوه‌ي دسترسي به اين متن‌ها با دسترسي به متن‌هاي چاپي معمولي فرق دارد. خيلي وقت‌ها اين دستنوشته‌ها، مثل همين دستنوشته که شامل غزل‌هاي حافظ مي‌شود، منحصر به فرد هستند. کتابخانه‌ها در اين که آن‌ها را در اختيار مُراجع قرار دهند احتياط مي‌کنند، و به حق. بعضي از اين نسخه‌ها بسيار گرانبها هستند، بعضي بسيار آسيب‌پذير. گرفتن کُپي اين دستنوشته‌ها خودش کاري است که هميشه آسان نيست، و به هر حال هميشه براي يک معلّم با درآمد پائين هزينه‌ي سنگيني است. بنابر اين حق با شما است، آدم بايد تا حد کمابيش آزارطلبانه‌اي عاشق باشد تا دنبال اين دستنوشته‌ها تن به سفرهاي دور و دراز بدهد و به اين و آن مراجعه کند. وقتي هم پژوهنده‌اي پس از طي هفت‌خواني نسخه‌اي را پيدا مي‌کند کار وقت‌بَر تصحيح آن آغاز مي‌شود. خواندن آن يک طرف، پيدا کردن اطلاعات در باب مطلب‌هائي که در متن هست، مثلاً نام افراد، مکان‌ها، آيات، احاديث، و ... روزها وقت مي‌برد. هميشه هم به نتيجه نمي‌رسد. کار تطبيق و مقايسه را هم که نپرسيد.

دست آخر هم همين‌طورکه مي‌گوئيد مصحح بايد خودش را براي کار توضيحي و دفاعي که پس از نشر اثر پيش مي‌آيد آماده کند. اين را اضافه کنم که، به نظر من، اين مناقشه امري است ضروري و بسيار مثبت؛ در هر صورت مثبت، و مثبت‌تر اگر با صداقت و حسن نيّت علمي انجام شود، و به انگيزه‌ي خدمت به حقيقت. امّا در برابر اين دشواري‌ها پاداش‌هائي هم هست، وگرنه اين نيست که پژوهنده آزارطلب نابي است، و در پي‌گرفتِ کارش، و حقيقت، دنبال لذّت نيست. به واقع چيزي وجود دارد به نام «لذّت‌هاي متن کهن» که هرکه تجربه کرده باشد حتماً به شما خواهد گفت که از چيزي که رولان بارث از آن به عنوان «لذت‌هاي متن،» به صورت عام مي‌گويد، شديدتراست.

اين يک رشته‌ي گدازاني از لذّت است که با هيجان کشف شروع مي‌شود، با هيجاني که آدم مي‌داند چقدر منحصربه فرد است، بعدش هم هيجان لمس، بوئيدن، موجودِ حياتمندي است که مثل کتاب‌هاي معمولي زائيده‌ي ماشين و توليد انبوهي نيست. بعدش هم اين رابطه‌ي عجيبِ فردي است با کاتب، با مؤلف، با يک مسير باريک تاريخي که از اينجا شروع مي‌شود و مي‌رود تا يک روز ديگر، يک جاي ديگر، يک متکلّم ديگر. مثل اين که دارم خيلي هيجان‌زده مي‌شوم! بهتر است تا در باب احساسات «اينديانا جونزي» چيزي نگفته‌ام برويم به سراغ پرسش بعدي شما. ‏

صادقي: درباره تصحيح نسخه تازه بدست آمده از غزل‌هاي حافظ نکته‌يي وجود دارد که بخواهيد درباره آن صحبت کنيد؟

دكتر فردوسي: يکي دوتا مطلب هست که فکر مي‌کنم ذکر آن‌ها بي‌مناسبت نباشد. يکي استفاده از کامپيوتراست، و امکاناتي که نرم‌افزارها، وقتي نسخه به صورت ديجيتالي دربيآيد، در اختيار مصحح مي‌گذارند. بار اوّلي بود که من با نسخه‌ي ديجيتالي کار مي‌کردم. سهولت کار اصلاً با کار بر روي نسخه‌ي ميکروفيشي يا کاغذي قابل مقايسه نيست. مطلب دوّم برمي‌گردد به ديني که من به آقاي ميرزائي دارم و نشر ديبايه.

آقاي ميرزائي در مسير به چاپ رساندن اين کتاب نقشي بزرگتر از يک نقش فنّي ايفا کردند. ايشان بودند که تأکيد کردند من حتماً قدمت نسخه را، از طريق بررسي کاغذ و خط آن، انجام بدهم، و تنها به شواهد درون‌متني بسنده نکنم. قدمت کاغذ را آقاي کاولين ويکفيلد، کارشناس کتابخانه‌ي بادليان، تأييد کردند.

خط را هم به طريق «آزمون کور» تأييد کرديم؛ به اين معنا که من کپي چند صفحه از متن را، بي‌آن که بگويم از کجا است يا از چه زماني، دادم به برادرم رضا فردوسي، خوشنويس و پژوهنده‌ي تاريخ فنّ خط. او هم پس از بررسي ويژگي‌هاي نگارشي متن نظر داد که متن بايد متعلّق باشد به اواخر قرن هشتم هجري و احتمالاً در شيراز، که کاملاً شواهد درون‌متني را تأييد مي‌کردند.

هم او بود که تشابه و تمايز خط علا را با خط کاتب ديوان سلطان احمد جلاير، که حدود 804 هجري کتابت شده، متذکّر شد.

آقاي ميرزائي حـتّي براي به اصطلاح محکم‌کاري متن را به استادان صائب‌نظري مثل استاد عزيزم آقاي دکتر شفيعي کدکني، آقاي دکتر سليم نيساري و استاد ايرج افشار نشان دادند. از همه‌ي اين بزرگان متشکّرم.‏

صادقي: در گفت و گويي که قبل از اين با جنابعالي داشتم، فرموديد که غزل‌هاي حافظ بخشي از مجموعه‌يي به نام شعر فارسي(‏an album of Persian poetry‏) است که شعرهايي از سعدي، جلال الدين يزدي، کمال الدين اسماعيل و... را نيز دربردارد.

اکنون، پرسش من اين است، آيا بر اساس اين مجموعه شعري که به تازگي پيدا شده، مي‌توان انتظار داشت در آينده از شاعران ديگري که شعرشان در مجموعه هست، کتابي منتشر شود؟ به عبارتي مي‌خواستم درباره گستره اين مجموعه بيشتر توضيح بدهيد.‏

دكتر فردوسي: در مورد شاعران ديگر بايد بگويم که مطلب تازه‌اي در اين مجموعه نيست که ما را به سمت درآوردن چاپ‌هاي جديدي از اين شاعران سوق بدهد. بيشتر آن‌ها شاعران سرشناسي هستند که ديوان‌هايشان قبلاً چاپ شده، و اين جُنگ چيزي ندارد که بر آن‌ها بيفزايد.

تنها در مورد جلال عضد است که ممکن است اين ديوان حرف تازه‌اي داشته باشد، چون ثبت غزل‌ها به زمان حيات او نزديک است. ما يک چاپ غيرانتقادي از ديوان جلال عضد يزدي داريم که به همّت آقاي احمد کرمي درآمده است.

امّا جا دارد که ديوان درستي با توجّه به نسخه‌هاي کهن از جلال عضد چاپ بشود، به خصوص که، همانطور که پيشتر گفتم، رابطه‌ي ويژه‌اي ميان او و حافظ وجود دارد. من مقاله‌ي چاپ نشده‌اي دارم، يا بهتر است بگويم يادداشت‌هائي، در باب جواني حافظ و حال و هواي دربار شاه شيخ ابواسحاق، که بدون دخالت دادن شعرهاي جلال نمي‌توانستم بنويسم. ببينيد ما يک شاعر بزرگ داريم به نام حافظ که درباره‌ي او چيز زيادي نمي‌دانيم.

اين به ما اجازه مي‌دهد، ما را در واقع موظّف مي‌کند، که نسبت به هرچه به گونه‌اي به او ربط پيدا مي‌کند حسّاس باشيم و آن را مورد حدّاکثر موشکافي قرار دهيم. رابطه‌ي احتمالي جلال و حافظ بايد ما را وادار کند که جلال را بهتر بشناسيم.

من براي بار اوّل مطلب‌هائي در باب جلال در مقدّمه کتاب آورده‌ام و اميدوارم که آن را بسط بدهم و به صورت مقاله‌ي مستقلّي دربيآورم.‏

صادقي: به نظر مي‌رسد با وجود تلاش‌هاي ارزشمندي که براي يافتن متون کهن، شناسايي نسخه‌هاي قديمي و ناشناخته و... انجام شده و پژوهش‌هايي که درباره فرهنگ، تاريخ و ادبيات کهنسال ايران شکل گرفته و مي‌گيرد، ما به کار بيشتري در اين زمينه نيازمند هستيم. مي‌دانم اين موضوع دغدغه جنابعالي نيز هست و کوششي که به تازگي داشتيد نشان مي‌دهد در جستجوي ناشناخته‌ها و شناسايي دستاوردها و داشته‌هاي فرهنگ و تمدن ايران هستيد و مي‌بينم آنچه جنابعالي را در اين مسير قرار داده چيزي جز حديث خوش عشق نيست، عشق به دانستن، عشق به آموختن و عشق به آموزاندن. اما فکر مي‌کنيد چگونه و با چه راهکارهايي مسير اين جستجوها و پژوهش‌ها هموارتر مي‌شود؟ ‏

دكتر فردوسي: به اين پرسش مي‌شود در دو سطح جواب داد. يکي سطحي عام: اين که بايد شرايط تحقيق را تأمين کرد و گسترش داد، منظورم زيرساخت پژوهشي و علمي کشور است. بيشتر مشکل‌ها برمي‌گردند به ضعف، گسست‌ها، و ناهمواري‌هاي اين زيرساخت. در اين زمينه، بايد از همين اکنون آينده نگر بود و با توجّه به وسعت ايران، و پراکندگي علاقه مندان به پژوهش در باب ايران در جهان، تا حدّ ممکن به سمت ديجيتالي کردن زيرساخت پژوهشي کشور پيش رفت.

اين امري است کلّي. به صورت مشخّص‌تر، فکر مي‌کنم بايد نيرو گذاشت و نسخه‌هاي خطّي را پيدا کرد، جمع‌آوري کرد، ديجيتالي کرد تا ما بتوانيم فرصت بيشتري داشته باشيم تا به کار دشوارتر، امّا پربارترِ شناختِ تاريخمان، شناختِ خودمان، بپردازيم.‏

صادقي: شايد مهمترين پرسشي که در مواجه شدن با آثار و انديشه‌هاي قديم پديد مي‌آيد اين باشد که اين آموزه‌ها و انديشه‌ها چه حرفي براي دنياي امروز (دنياي مدرن) دارند؟ ‏

دكتر فردوسي: از شما بسيار سپاسگزارم که اين سئوال بسيار مهمّ را مي‌پرسيد. اين پرسش، اين پرسمان، بايد شکل‌دهنده‌ي اصلي نسبت ما باشد با آثار و انديشه‌هاي قديم، و من تاکيد و اضافه مي‌کنم ، همچنين با انديشه‌ها و آثار امروزيمان، چون مسئله زمانِ تقويمي نيست بلکه زمان تاريخي است، و چه بسا «آثار و انديشه‌هائي» که به زمان تقويمي امروز صادر مي‌شوند ولي به زمان تاريخي کهن‌تري تعلّق دارند، و برعکس. يکي از ويژگي‌هاي مدرنيّت همين ارجحيّت «اکنونِ معطوف به آينده» است، در مقابل پيشامدرن که «اکنون معطوف به گذشته، را ارج مي‌گذاشت. من هميشه، چه در نوشته‌هايم، چه در کلاس‌هايم، اصرار کرده‌ام که علّت اين که من، ما، به سراغ گذشته مي‌رويم اين نيست که بخواهيم به گذشته برگرديم، يا اين که‌ياد بگيريم که با نياکان‌مان، به زبان آن‌ها، و به شرط و شروط آن‌ها، وارد گفتگو بشويم.

کوشش ما اين است که گذشته را راضي بکنيم که به زبان ما و به شرط و شروط‌هاي ما با ما وارد مکالمه بشود. با توجّه به اين نکته، من فکر مي‌کنم که بهتر است که از عبارت «آثار و انديشه‌هاي قديم» استفاده نکنيم.

چون در حقيقت هميشه، و از پيش، آنچه ما داريم خوانشي است که «اکنون» از «گذشته» به دست مي‌دهد. يعني آن چيزي که ما فکر مي‌کنيم اصيل است در واقع هرگز اصيل نيست، بلکه خوانشي است که گرايش يا گرايش‌هائي، هميشه ذينفع، به عنوان خوانش اصيل عرضه کرده‌اند به شکلي که اين خوانش از اقتدار، از هژموني، برخوردار است.

ما اغلب هژموني را با اصالت قاطي مي‌کنيم. من فکر مي‌کنم که خوانشِ عرفاني از حافظ چيزي نيست جز خوانش هژمونيک از حافظ، خوانشي که پشتوانه‌ي اجتماعي و «سياسي» داشته است.

خود اين ربط دادن حافظ به ايران يک خوانش جديد است، که کساني مثل تقي زاده، هژير، علي اصغر حکمت، فروغي‌ها، در آن شرکت داشته‌اند. بنابراين، من معتقد به آنم که بايد به خوانش‌هاي جديد و راديکال از حافظ، از تمامي ادبيّات، دست زد.

اختلاف خوانش‌ها، اختلاف روايت‌هاي گوناگون است از امروز، از فردا، نه اختلاف ميان اصيل و غيراصيل. گذشته به مثابه گذشته رفته است، و در دسترس «من» نيست. اگر ما با انگيزه و سازوکارهاي مدرن به سراغ ادبيّاتمان برويم و ياد بگيريم که آن‌ها را به مکالمه‌اي جديد راضي بکنيم، آن وقت متن‌هاي قديمي ما هم ياد مي‌گيرند که مثل متن‌هاي قديمي اروپائي، اويد، هوراس، چاوسر، دانته، پترارک و شکسپير ـ باز هم بگويم؟ ـ با ما و براي ما حرف بزنند. به هر حال ما هم تمدّني داشته‌ايم، به نوع خودمان با پرسمان انسان، با پرسمان‌هاي بزرگ انساني، مواجه شده‌ايم.

ادبيّات ما «گزارش» اين مواجهه‌ها هم هست. اين پرسمان‌ها، پرسمان‌هاي وجودشناختي، با آمدن امروز تمام نمي‌شوند. مگر مي‌شود ادبيّات ما به گونه‌اي با اين پرسمان‌ها درگير نشده باشد؟ يعني ما موجوداتي بوده‌ايم که در سطحي نازل، سطحي کمي بالاتر از دد و دام، هزاره‌ها بر گرده‌ي اين خاک زندگي کرده‌ايم؟ مشکل از ما است که گذشته‌ي ما هنوز در قيد گذشته است و در قيد خوانش‌هاي سترون، چه ستايش‌انگيز و چه انتقادي.

يکي، نسلي، گرايشي، خوانشي سترون به دست مي‌دهد، آن ديگري اين خوانش سترون را به تمامي تاريخ تعميم مي‌دهد، و يک تاريخ پيچيده‌ي انديشه و کوشش را رد و محکوم مي‌کند. ببينيد ما در زمانه‌ي «خودزني» به سر مي‌بريم.

تعداد کتاب‌هائي که در اين سال‌ها ما را به انواع جنايت‌ها محکوم کرده‌اند، حتّي گفته‌اند، خرد قرن‌ها است در اين سرزمين از پويش باز مانده است، در اين سال‌ها کم نبوده است. من فکر مي‌کنم ما ناتواني خود را در راضي کردن گذشته به ورود به مکالمه‌اي نو با ما به حساب ناتواني گذشته گذاشته‌ايم.

ما حق نداريم ورشکستگي و جبن خوانش‌هاي موجود را به حساب مردمي بگذاريم که هميشه سري در ميان سرها داشته‌اند و به گونه‌ي خودشان در اينجا جهاني را گردانده‌اند که نبايد در مورد دستاوردهايش در ميان اقرانش سرشکسته باشد.

اين ما هستيم، مائي که امروز زندگي مي‌کند، که حرفي براي زدن نداريم.

انگشت‌هاي انتقاد را به سوي خود برگردانيم. شايد اين سخن به نظرتان نقيضه‌گوئي برسد اما من فکر مي‌کنم که مسئوليت گذشته با ما است. اگر مدرن هستيم، اگر مي‌خواهيم جلو برويم بايد از اين جا، از اين قبول مسئوليّت شروع کنيم.‏

صادقي: حافظ در روزگار جديد هم در زندگي مردم ايران بروز و ظهور دارد، مردم آن را مي‌خوانند و لذت مي‌برند و درباره گفته‌هاي وي مي‌انديشند، اما يک موضوعي که ذهن مرا به خود مشغول مي‌کند اين است که اگر هنوز جنس مشکلات ما از جنس مشکلات زمان حافظ است پس گام چنداني به جلو بر نداشته ايم! چون او بر موضوع‌هايي دست مي‌گذارد که جامعه ايراني هنوز از آن رنج مي‌برد، دروغ گويي، تزوير، فقدان مدارا، تعصب ورزي و... نمونه‌هاي مشخصي هستند که بر ضرورت کار فرهنگي و توسعه فرهنگي هم مي‌افزايند. آيا اين گونه هم مي‌توان نسبت حافظ با زمانه ما را مورد بررسي قرار داد؟

دكتر فردوسي: اين هم سئوال بسيار انديشمندانه‌اي است که ما را مي‌برد به کنه مسئله‌ي «خواندن» در ايران. ما بايد روزي تاريخ خوانش حافظ را بنويسيم: اين که شکل‌هاي گوناگون «خواندن» حافظ، در يک زمان و درتاريخ چگونه بوده است. قدر مسلّم اين است که هيچ يک از شاعران ما آنچنان خوانده نمي‌شود که حافظ. منظورم تنها بسآمد نيست. در اين ترديدي نيست که امروزه حافظ بيشتر از هر شاعر ديگري خوانده مي‌شود.

منظورم وسعت و تنوّع خوانش حافظ است. در اين مورد، هيچ يک از شاعران ايراني به گرد حافظ نمي‌رسد. من اصلاً تعجب نخواهم کرد اگر معلوم بشود که در اين مورد هيچ شاعري در هيچ زباني مثل حافظ پيدا نمي‌شود. ما حافظ را به صورت فال مي‌خوانيم، به صورت ترانه و آواز. اين که حافظ به صورت‌هاي گوناگون خوانده مي‌شود، و با انگيزه‌هاي گوناگون، موضوعي است که در همان زمان حافظ هم رايج بوده است.

محمّد گلندام، که بايد نامش را در کنار علا مرندي با ستايش برد (براي اين که اين دو اوّلين کساني بودند که قدر حافظ را شناختند و کوشيدند تا از او «گزارشي» به دست بدهند)، در مقدمه‌ي معروفش به ديوان اين مطلب را متذکر شده است؛ گفته است که شعر او «با موافق و مخالف به طنّازي درآويخته، و در مجلس خواص و عوام، و خلوت‌سراي دين و دولت، پادشاه و گدا، و عالم و عامي، بزم‌ها ساخته و در هر مقامي شَغَب‌ها آميخته و شورها انگيخته.» به نظر مي‌رسد که تمايل به اين بوده است که حافظ به مثابه‌ي يک «متن باز» خوانده شود، تمايلي که همچنان پا برجا است. از آن طرف هميشه تمايل يا تمايلاتي وجود داشته‌اند که همّتشان بر اين بوده است که اين متن را ببندند، که از تکثّر و شکوفائي خوانش‌هاي ممکن حافظ بکاهند.

به نظر من مشکل اصلي در خوانش حافظ همين است که گرايش يا گرايش‌هاي ويژه‌اي سعي کرده‌اند که با تحميل يک خوانش محدود اين کثرت خوانشي را محدود کنند، يعني با اعمال يک هژموني در خوانش حافظ تا جاي ممکن از «باز بودن» آن بکاهند، چون اين باز بودن را، اين خوانش‌پذيري بي‌نظير، را خطرناک مي‌يافته‌اند و مي‌يابند.

فرقي نمي‌کند که اين کوشش‌ها چه انگيزه‌اي داشته‌اند: ملّي، اخلاقي، يا مذهبي.

گفتم از اين بابت حافظ بي‌نظير است، و فکر نمي‌کنم حرف گزافي مي‌زنم. هيچ يک از شاعران ما اين گونه تعبيرپذير نيست، اين گونه خوانش‌پذير. قبلاً هم گفتم، براي نمونه، مولوي را نمي‌شود در تمامي کليدهائي خواند که حافظ را مي‌شود.

مولوي يک عالم ـ عارف است، که البتّه هيچ از عظمت او به عنوان يک سراينده نمي‌کاهد.

ببينيد، و واقعاً معذرت مي‌خواهم که مجبورم به اين صراحت صحبت کنم، حافظ، با آن مفهوم رندش، با آن شکلي که غزل‌هايش را گفته است، با آن تکثّر روايت‌‌‌هايشان، که خود بهترين نمايش و اجراي رندي است، خواسته است ما را از اين فشار تاريخي براي محدود کردن خوانش نجات بدهد، مانع ما بشود که تکثّر حقيقت را ساده کنيم با انداختن اين همه سنگ سر راه اين تمايل خطرناک کاهش‌گرائي که روزگار ما را تباه مي‌کند.

باور کنيد دارم مي‌کوشم تا عنان سخن از دستم نرود، امّا آيا فکر نمي‌کنيد در فرهنگي که «...گرائي» هميشه مشکل‌اش بوده است، حافظ نکوشيده است که با رندش، با «رندانه گفتن ـ »اش، با متکثّر کردن روايت‌ها و امکانات خوانش شعرش، مانع اين جبرِ در افتادنِ به محبس «... گرائي» بشود؟ خوانشي که او را «گرايشي» مي‌خواند، و مي‌خواهد؟ روي نکته بسيار درست، و متأسّفم بگويم دردناکي، انگشت مي‌گذاريد وقتي مي‌گوئيد، يا مي‌پرسيد، که آيا ما امروز حافظ را مي‌خوانيم چون تاريخ ما مثل سوزن يک گرامافون بر روي يک صفحه‌ي خط خورده‌ي کهنه گير افتاده است؟ چه جوابي بدهم، چه جوابي مي‌توانم بدهم؟ بله، به دور و برتان نگاه کنيد.

اين تا حدي درست است که ما در يک تقويم زندگي مي‌کنيم بي‌آنکه در يک تاريخ معادلِ آن زندگي کنيم، که تاريخ و تقويم در ايران به شکل دردآلودي با هم قاطي شده‌اند، و يکي از جنبه‌هاي خلاصي ما از اين مخمصه همين تفکيک تقويم است از تاريخ، و بازگشت به تاريخ. معهذا تاريخ خوانش حافظ نشان مي‌دهد که خوانائي او به اين شباهت‌ها محدود نمي‌شود. حافظ فقط وقتي خوانده نمي‌شود که ريا و تزوير و تعصّب و خشونت بر جهان سايه افکنده‌اند.

بر عکس من فکر مي‌کنم حافظ شاعر تجربه‌ها، و خواهش‌هاي معاشرت، خوشي، و مهرباني هم هست، شاعرترين سراينده‌ي زيست‌جهان ايراني، زيست‌جهاني که بزم و باغ نمادهاي آنند، دورترين مکان‌ها، زمان‌ها، و جامعه‌شناسي‌ها، از رزم، از خشونت، از استکبار، از تعصّب، از بي‌مروّتي، از خشک‌مغزي ـ بازهم بگويم؟ اين درست است که ما حافظ را وقتي مي‌خوانيم که تاريکي سرد و نموري بر جهان مستولي مي‌شود. امّا اين تنها وقت نيست. ما حافظ را در آفتابي‌ترين لحظه‌هاي حياتمان نيز مي‌خوانيم: وقتي عاشقيم، وقتي سرحاليم، وقتي در جمع يارانيم. ما، مثل من و دانشجويانم، حافظ را مي‌خوانيم تا ما را دوباره به حيات و به زيبائي و اميدناکي ذاتي‌اش متعهّد کند. ببينيد حافظ شاعر تمامي لحظه‌هاي ما است. ‏

صادقي: جنابعالي در خارج از ايران زندگي مي‌کنيد، هم با جامعه ايرانيان در ارتباط هستيد و هم با دانشگاهيان و پژوهشگران ايراني، مي‌خواستم بدانم توجه به فرهنگ و تمدن ريشه دار ايران در ميان ايرانيان خارج از کشور تا چه اندازه است؟ بويژه پيوند نوجوانان و جوانان ايراني را با فرهنگ و تمدن ايران چگونه مي‌بينيد؟‏

دكتر فردوسي: خوشحالم که با اين پرسش به من فرصت مي‌دهيد کمي هم از ايرانياني صحبت کنم که از موهبت زندگاني در سرزمين مادريشان برخوردار نيستند.

يکي از موضوعاتي که موجب خوشحالي من است، و پيشتر با عنوان «ابتلاي ملّي» از آن ياد کردم همين وابستگي ايرانيان است به وطنشان.

اين به راستي در ميان مهاجران سرزمين‌هاي ديگر کمياب است، اين تعلّقي که ايراني‌ها و ايراني‌تبارها به ايران دارند، از هر مسلک و مذهبي، هر مرام و عقيده‌اي. اين ابتلا، اين عشق به راستي قابل تحسين است، به خصوص وقتي توجّه کنيم که امري است کاملاً خودجوش، غير «گرايشي».

به نظر من خارج از کشور اکنون جائي است که انديشه، خيال و سيماي ايران دارد خود را در هزاران تجربه‌ي روزانه، در مدرسه‌هاي غيرانتفاعي روزهاي تعطيل، در برگزاري اعياد و مراسم، در اين احساس شورانگيز که موفقيّت ايراني در همه جاي جهان موجب سربلندي ايران است، در مخالفت با هرگونه تجاوز به ايران، در پاسداري از نام ايران و نام خليج فارس... متجسم مي‌کند.

ايران هميشه‌يک وجه «افلاطوني» داشته است، امري بوده است همواره متعلّق به عالم صور متعالي، به خيال، فراخاکي. اين ايران در اينجا هم با ما است. ‏

codex21x

page24
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی 

زمزمه واژه ها

کتاب کلمه ها نوشته دکتر محمد علی اسلامی ندوشن به تازگی منتشر شده است، به همین خاطر یادداشتی با نام زمزمه واژه ها نوشته ام که می توانید در ضمیمه روزنامه اعتماد (5 بهمن 1387) آن را بخوانید.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

انتشار قدیمی ترین غزل های حافظ؛ حافظ به کوشش فردوسی


به تازگی قدیمی ترین نسخه از غزل های حافظ در کتابخانه بادلیان دانشگاه آکسفورد پیدا شده است، و در کتابی به نام غزل های حافظ منتشر خواهد شد. در این باره گفت و گویی با دکتر علی فردوسی (مصحح کتاب) و گفت و گویی با شهرداد میرزایی ناشر کتاب داشتم که در ضمیمه روزنامه اعتماد (1 بهمن 1387) منتشر شده است...
گفت وگو با دکتر علي فردوسي
حافظ به کوشش فردوسي

محمد صادقي

دکتر علي فردوسي دانش آموخته دانشگاه پنسيلوانيا است و سال ها در دانشگاه هاي کاليفرنيا (برکلي و لس آنجلس)، توکيو و... به کارهاي آموزشي و پژوهشي مشغول بوده. هم اکنون وي استاد و مدير گروه تاريخ در دانشگاه نتردام در ايالت کاليفرنياست و بيشتر مطالعات و پژوهش هايش درباره تاريخ، فرهنگ و ادبيات ايران است. دکتر علي فردوسي کار تصحيح غزل هاي حافظ (قديمي ترين نسخه از حافظ) را بر عهده داشته و اين کتاب با کوشش هاي علمي و محققانه وي تا چند روز ديگر منتشر خواهد شد. در گفت وگويي که پيش رو داريد پرسش هايي را درباره اين کتاب با وي در ميان گذاشته ام، همچنين جا دارد از همراهي صميمانه ايشان در انجام اين گفت وگو سپاسگزاري کنم.

---

-ابتدا درباره اينکه چگونه به وجود چنين کتابي پي برده شد، توضيحي بفرماييد.

قبل از اينکه ماجراي دستيابي به اين دست نوشته را برايتان نقل کنم، اجازه بدهيد از شما تشکر کنم که به من اين فرصت را مي دهيد تا در باب امري که به شاعري مربوط مي شود که در زمان ها و زمينه هاي بي زباني زبان ما شده است با خوانندگان گرامي شما صحبت کنيم.

اما در مورد سوال شما، راستش جواب دادن به آن خيلي دشوار است، نه براي اينکه شما پرسش دشواري را مطرح کرده ايد، بلکه براي اينکه چگونگي پي بردن به وجود چنين دست نوشته يي از يک طرف چيزي جز يک اتفاق ساده نبود، ولي از يک طرف ديگر اين اتفاق نمي افتاد اگر من 20 سالي از عمرم را در مسيري نرفته بودم که در آن اين اتفاق ممکن بود پيش بيايد. بگذاريد اول قسمت ساده اش را بگويم که عاري از هرگونه هيجان يا حماسه يي است. خيلي ساده، يک وقتي در تابستان 2006، که فکر کنم به تقويم ما مي شود 1385، در دانشگاه آکسفورد کنفرانسي بود در باب سده انقلاب مشروطه. براي همين من هم رفته بودم آکسفورد. مي دانستم کتابخانه بادليان اين دانشگاه مجموعه نفيسي دارد از دست نوشته هاي قديمي. اين بود که براي راضي کردن دل بهانه جويم به خودم وعده داده بودم که اگر ديدم سخنراني ها ملالت بار شدند مي رويم سراغ دست نوشته خواندن. نمي دانم چقدر با دست نوشته هاي قديمي آشنا هستيد. کتاب معمولي با دست نوشته يکي نيست. کتاب نتيجه يک توليد انبوهي است. آدم ممکن است از ريخت و ترکيب و کيفيت چاپ يک کتاب تعريف کند، اما محصولات توليد انبوهي آنچنان ما را ميخکوب نمي کنند که دست نوشته هاي کهن. يک افسوني در آنها هست که اينجا جايش نيست توضيح بدهم.

خوشبختانه يا متاسفانه، اغلب سخنراني ها خوب بودند و آکسفورد هم آنچنان ديدني است که تا آمدم بفهمم، روز آخر کنفرانس بود و قرار بود ساعت دو- سه بعدازظهر با اتوبوس برگرديم لندن براي کنفرانسي که قرار بود روز بعدش در مدرسه مطالعات آفريقايي- خاوري دانشگاه لندن شروع بشود. يادم است دو سه ساعت بيشتر وقت نداشتم. به دو رفتم کتابخانه بادليان. 15دقيقه يي کشيد تا کارت کتابخانه برايم صادر کنند. يادم رفت بگويم قبل از اينکه راهي آکسفورد بشوم از روي کتابنامه زاخائو و اًته1- کتابي که دست نوشته هاي فارسي، ترکي، هندي و پشتوي موجود در بادليان را ليست کرده- فهرستي از چند تا دست نوشته که فکر مي کردم ممکن است به درک بهتري از قرن هشتم کمک کنند، فراهم کرده بودم. در ميان اين دست نوشته ها يکي هم مجموعه يي بود که نسخه شناسان آن را يک مجموعه شعر فارسي an album of persian poetry)) شناخته بودند و نوشته بودند که از جمله حاوي اشعاري است از سيدجلال يزدي، حافظ و شاه شجاع. اين نه نام حافظ بلکه نام شاه شجاع بود که مرا به خود خواند. شاه شجاع، شهريار شيراز در گذر نسبتاً درازي از عمر حافظ، شهرياري که حافظ 20 ، 30 سال از عمرش را در کشمکشي اغلب دوستانه با او سپري کرده بود و چند تا از بهترين غزل هايش را به او تقديم کرده است. تا دست نوشته را باز کردم ديدم بخش عمده يي از اين دفتر غزل هاي حافظ است و سيدجلال الدين عضد يزدي. نکته يي که بلافاصله توجه ام را جلب کرد اين بود که در حالي که عنوان ها از جلال عضد به عنوان شخصي وفات يافته نام مي برند، از حافظ به عنوان کسي که زنده است، ياد مي کنند. مثلاً در حق جلال مي نويسند؛ «وله روح الله تربته»، «وله نورالله روحه»، «وله نورالله مضجعه»، «وله نورالله تعالي قبره» و «وله سقي الله تعالي ثراه». در مقابل در حق حافظ مي گويند؛ «وله دام توفيقه»، «وله طيب الله عيشه»، «وله دام افضاله»، «وله سلمه الله تعالي»، «وله ادام الله تعالي فضله»، «وله ادام الله بقائه» و «وله طاب لقائه». پيدا بود که اين امکان وجود دارد که اين مجموعه متعلق به عصر حافظ باشد و بنابراين درخور مطالعه دقيق تر و بيشتر است. مي بينيد که ماجراي آشنايي من با اين مجموعه را چيزي به جز يک تصادف نمي توان دانست. هنگام يافتن آن اصلاً به دنبال ديوان حافظ نبودم و شايد اگر مي بودم هرگز از کتابدار کتابخانه بادليان تقاضا نمي کردم از ميان آن همه دست نوشته مربوط و گرانمايه زحمت آوردن اين مجموعه را به خود دهد.

اما همان طور که قبلاً اشاره کردم اين اتفاق ساده به دنبال يک تاريخ طولاني تحقيق در باب قرن هشتم مي آيد. ماجرا برمي گردد به وسط هاي دهه 80 ميلادي، وقتي در دانشگاه برکلي کار مي کردم. آن وقت ها چند سالي از مهاجرت انبوه ايراني ها به امريکا مي گذشت و تعداد دانشجويان ايراني که سال هاي دبيرستان و راهنمايي را در ايران سپري کرده بودند در دانشگاه زياد بود. اين دانشجويان براي ايران دلتنگي مي کردند و نمي خواستند رابطه شان را با زبان و ادبيات فارسي از دست بدهند. کسي هم نبود به اين نياز آنها جواب درستي بدهد، يعني ادبيات را همراه آنها به گونه يي بخواند که به روز و روزگارشان، به هجران واقعي و اين جهاني شان، ربطي داشته باشد. اين نياز من هم بود. من هم جوان بودم و وحشت برم مي داشت وقتي به فکرم مي زد که مبادا اين هجران طول بکشد و رابطه من با زبان و ادبيات فارسي، با ايران که اين همه دوستش مي داريم، قطع بشود. قرار شد هفته يي يک بار در يکي از اتاق هاي دانشگاه جمع بشويم و متن هاي فارسي بخوانيم. من آن موقع تازه دکترايم را گرفته بودم و به توصيه يکي از همکلاسي هايم افتاده بودم به جان خواندن آثار نيچه. نيچه در جايي حافظ را يکي از فرشتگان شاد خوانده بود، آري گوي بزرگ. پيش خودم فکر کردم اين حافظ را بخوانيم که وقتي غم تلنبار مي شود و مي رود تا مثل پتوي نم کشيده يي روي جهان بيفتد، آدم را به حيات و به شادي و به باغ و بزم، اين دو نماد فلسفي زيست جهان ويژه ايراني، فرامي خواند. خب، چون نيچه را نيم بند مي فهميدم و خوانده بودم که او اراده معطوف به قدرت را براي خلاصي از پوچ گرايي مطرح مي کند، درس هايي راه انداختيم که در آن کوشش اين بود که سيماي زندگاني شاد ايراني را بر مبناي مفهوم «عشق» به جاي «قدرت» براي خودمان ترسيم کنيم. حالا که به آن کلاس و آن درس ها فکر مي کنم مي بينم که به رغم پرتي استدلال ها و کج فهمي هاي فاحش، به يمن حافظ ما چند سالي را با هم سپري کرديم، عشق مان به ايران و اميدمان به ايراني که مي تواند باشد، که مثل يک «مثïل» افلاطوني همچنان منتظر تحقق است، بيشتر شد. بر غم هايي که مي رفت نابودمان کند، يا به تسليم مان وادارد، چيره شديم. خلاصه از 30 - 20 تايي که بوديم، به جز يکي دو نفر، در آن سال ها تلفاتي نداديم، منظورم دل بريدن از ايران است، يا اعتياد يا خودکشي.

نکته مهم در آن درس ها اين بود که ما حافظ را در نسبت به اين جهان مي خوانديم و اين ما را روز به روز بيشتر به تاريخ مي کشاند. اين بود که من، که بنا به تحصيل بيشتر اهل علوم اجتماعي هستم تا ادبيات، افتادم به خواندن تاريخ عصر حافظ تا ببينم او چگونه پاسخي به زمانه اش مي دهد. ببينيد منظورم اين نيست که او چگونه تحت تاثير زمانه اش بود، يا آموزش هاي عصرش، بلکه اينکه چگونه فردانيت خودش را بر زمانه اش و بر خردهاي رايج آن اعمال مي کند، اين يعني ديدن شمايل او به عنوان شناسا، به عنوان عامل و واضع، به عنوان «سابجکت» و نه«ابجکت». به هر حال پيگيري اين تاريخ بود که مرا به کتابخانه بادليان کشيده بود. من در کتابخانه بادليان دنبال رد پاي قرن هشتم به عنوان يک موضوع تاريخي مي گشتم. فکر مي کنم اينکه من دنبال تلاقي گاه تاريخ و ادبيات هستم مرا واداشت از کتابدار بخواهم دست نوشته يي را که از منظر ادبيات محض يا تاريخ محض چندان جلب توجه نمي کند برايم بياورد. از اين ديدگاه يافتن اين دست نوشته آنقدرها هم تصادفي نيست، چون آدم با قرار دادن خودش در يک وضعيت خاص، يک ارتفاع و زاويه خاص، دنيا را مي بيند. با اين حساب من بيش از 20 سال در امتداد مسير اين دست نوشته نگاه کرده بودم.

-با وجود نگاه محققانه غربي ها به فرهنگ ايران و کوشش هاي برخي از ايرانيان در اين زمينه، چگونه است کسي به وجود اين کتاب پي نبرده بوده و اگر اشتباه نکنم پس از 200 سال که از نگهداري آن در کتابخانه بادليان مي گذرد، اکنون مورد توجه قرار گرفته است؟ و اينکه به چه نامي در کتابخانه به ثبت رسيده بوده است؟

اين سوال بسيار مهمي است، گرچه بايد اذعان کنم پاسخ من به آن نمي تواند چيزي جز حدس و گمان باشد. حق داريد تعجب کنيد. چگونه مي شود بعد از 200 سال، چون از زماني که اين کتاب وارد کتابخانه بادليان شده تا به امروز درست 200 سال مي گذرد، کسي متوجه اين نسخه نشده بود؟ راستش خود من هم هنوز نتوانسته ام بر اين تعجبم کاملاً غلبه کنم. وقتي بعد از اينکه کپي دست نوشته را از کتابخانه بادليان خريداري کردم و بعد از مدت ها تحقيق به اين نتيجه رسيدم که به قول قدما، اين نسخه به احتمال قريب به يقين متعلق به زمان حيات حافظ است، اين مطلب را به دوست عزيزم آقاي داريوش آشوري گفتم. او هم باورش نمي شد و عين همين سوال را مطرح کرد، به خصوص که کتابخانه بادليان کتابخانه يي نيست دور از دسترس و مهجور. همان طور که گفتم کتاب در فهرست کتاب هاي اين کتابخانه به شماره قفسه «MS. E. D. Clarke Or.24 » به عنوان جïنگ شعري شامل شعرهايي از شاه شجاع، حافظ، جلال عضد و... معرفي شده است. پس چطور مي شود کسي به سراغ آن نرفته است، يا اگر رفته متوجه اهميت آن نشده است؟ فکر کنم جواب اين سوال به گونه يي در جواب مفصلي که به سوال اول دادم، مندرج است. واقعيت آن است که اين مجموعه خود را به عنوان نامزدي باب دندان صيادانً روايت هاي ديرينه تر از شعرهاي حافظ به رخ نمي کشد. هيچ چيز ديگري هم ندارد که نظر نسخه باز يا پژوهنده يي را به آن جلب کند. کتابچه يي است ساده، بي تصوير، نوشته با خطي خوب اما نه چندان استثنايي و جلدي ساده. آدم تا اين نسخه را به نوعي توي صورتش نکوبد متوجه آن نمي شود و درست همين طور هم شد. خوشبختانه براي دانشجويان علوم اجتماعي اين بياض ها و جïنگ هاي ظاهراً «پيش پاافتاده» از اهميت فراواني برخوردارند زيرا در اين مجموعه ها است که ما مي توانيم به تاريخ خواندن، در مقابل تاريخ نوشتن، نزديک بشويم. حتماً شما هم با اين جïنگ ها آشنا هستيد. حداقل تا وقتي من دبيرستان مي رفتم هنوز رواج داشتند. هر يک از ما به خصوص اگر حساس و عاشق پيشه بوديم، دفترچه يي داشتيم که شعرها يا کلمات قصاري که به دلمان مي نشست را در آن وارد مي کرديم. حتـي اگر کمي نقاشي مي دانستيم، گل و بلبل و شمع و پروانه و دل و پيکاني هم در آن مي کشيديم. اين بياض ها که تعدادشان کم هم نيست از ديد خوانش گرايي در ادبيات يعني مردم چه مي خواندند و چگونه و با چه انگيزه يي، اهميت دارند. از آن مهم تر، براي کار دانشجويي مثل من، اين مجموعه ها براي بررسي تاريخ «خود» تاريخ رابطه شخص با خودش، در ايران حائز کمال اهميت هستند. فردانيت در اين گونه دفترچه ها خود را از طريق فرآيند گزينش مطلب، شعر يا نثر نشان مي دهد يعني در اين دفترها ما گزارشي داريم از نفس که با گزينش قطعه هاي از پيش داده شده خودش را روايت مي کند، يعني حسب حالي داريم که فردانيت اش در واقع از طريق ترکيب چهل تکه گونه بي بديلش بيان مي شود. از ديد سنتي اين گونه بياض ها حرف تازه يي ندارند. تکرار مکررات هستند. اما براي دانشجوي تاريخ نگاري نوين بسيار مهم اند. ممکن است کاملاً در اشتباه باشم اما فکر مي کنم يکي از عواملي که مي تواند موجب کم لطفي به دست نوشته يي شده باشد که سعادت يافتنش قسمت من بود همين جïنگ يا بياض بودن آن بود.

-تفاوت اساسي اين نسخه با ديگر نسخه هاي موجود از حافظ در چيست؟ به عبارتي تفاوت بارز اين نسخه را با ديگر نسخه ها مي خواستم بدانم.

چيزي که اين نسخه را از ساير نسخه هايي که از شعرهاي حافظ داريم متمايز مي کند، البته قدمت آن است. اينکه ما تا اين زمان نتوانسته بوديم مجموعه يي از شعرهاي حافظ که در زمان حيات او به ثبت رسيده اند، پيدا کنيم. مجموعه هاي قبلي، مثل مجموعه يي که چند سال پيش توسط سيدصادق سجادي و علي بهراميان چاپ شد، يا مجموعه به قلم سيف جام هروي که نذير احمد چاپ کرده، به زماني قبل از هشتصد و سه يا چهار برنمي گردند. اينکه ما مجموعه يي داريم که قبل از مرگ شاعر در نخستين روزها يا هفته هاي سال 792 ثبت شده باشد از چند جهت حائز اهميت است؛ يکي اينکه اين نکته را تاييد مي کند که تنوع يا تکثر و من مخصوصاً کلمه تفاوت و اختلاف را به کار نمي برم، در ضبط ها امري نيست که پس از مرگ حافظ پيش آمده باشد، بلکه برمي گردد به زمان حيات شاعر. من حتي فکر مي کنم بي آنکه اصراري داشته باشم، نسخه ما پيشنهاد مي کند که اين تنوع ها چيزي است که حافظ خود در آن دست داشته است. به عبارت ديگر مي خواهم بگويم حافظ خودش قبول داشته است که چند روايت از غزلش موجود باشد. اين به شعرها نوعي انعطاف پذيري در بهره گيري مي دهد. خود حافظ هم به اين ترتيب مي توانسته است بر حسب موقعيت بيت هاي غزلش را پس و پيش کند، يا بيتي را بيندازد، يا بيفزايد، يا واژگاني را تغيير دهد. همه اينها به او اجازه مي داده است به شعرش وجهي زنده و «اجرايي» بدهد و در هر اجرا آن را با زمان و مکان جور و مناسب کند. من حتي از اين هم پيشتر مي روم و مي گويم، باز هم بي آنکه اصرار کنم حافظ به اين ترتيب به خوانند گانش هم اجازه مي داده است که با کمي دستکاري در غزل آن را از خود کنند. من با اين نظر رايج که تکثر در روايت غزل ها در زمان حيات شاعر حاکي از اين هستند که شاعر پياپي شعرهايش را براي دسترسي به نتيجه يي بهتر دستکاري مي کرده است مخالفتي ندارم، اما راستش را بخواهيد آن را توجيه يي بيش از اندازه ادبي مي بينم يعني اين ديد کاهش گرايانه که فکر مي کند هر عملي در ادبيات کاري است اديبانه، اينکه تکثر متني سندي است بر کار و کوشش ادبي. من فکر مي کنم بايد به شعر از وجه خوانشي هم نگاه کرد، يعني به عنوان يک پديده اجرايي که در عمل خواندن اتفاق مي افتد. بنابراين، تکثر در غزل هاي حافظ حاکي از تنوع در موقعيت هاي اجرايي غزل است. به عبارت ديگر من فکر مي کنم حافظ شعرش را زنده نگه مي داشته و زنده مي خواسته است و خواهان آن بوده است که ما هم آن را زنده بخوانيم و چه بسا هنگام اجرا آن را براي بيان حال و موقعيت مان کمي منعطف کنيم. راز زنده بودن شعر حافظ در همين ديالکتيک ثبات و تنوع است. به عبارت ديگر من براي تبيين تکثر متني در شعرهاي حافظ جايي براي دلايل تاريخي، اجتماعي و سياسي هم مي بينم. نمي خواهم وسط دعوا نرخ تعيين کنم، اما من فکر مي کنم حافظ اگر زنده مي شد کاري که زنده ياد شاملو با ديوانش کرد، يا کاري را که همين اواخر کيارستمي با مصرع ها کرد، کاملاً مي پسنديد و از اينکه شعرش اين گونه با زندگي و با زمان خوانده مي شود شاد مي شد. ببينيد، علا مرندي، که نسخه ما گردآوري او است، يکي از غزل هاي حافظ را دوبار، آن هم پشت سر هم ثبت مي کند که با هم اختلاف دارند. احتمال اينکه او اين کار را به عمد کرده باشد خيلي زياد است. فکر کنم او هم مي خواسته اين زنده بودن شعر حافظ را ثبت کند. اينکه در تنها مجموعه غزلي از حافظ که در زمان حيات او پيدا مي کنيم اين تکرار هست، به نظر من جالب است. اينها البته نکته هايي هستند قابل بحث. حقيقت اين است که من نخواستم به صورت منظم و دقيق وارد مبحث تفاوت هاي اين نسخه با نسخه هاي کهن ديگر شوم. گفتم بهتر است اين کار را بر عهده کساني بگذارم که در اين زمينه از من کاردان ترند. از طرفي چنين مطالعه يي از جانب من کار چاپ را به تاخير مي انداخت. حالا اين کتاب چاپ شده، صاحب نظران مي توانند به بررسي دقيقي دست بزنند. مثلاً از دوست دانشمندم آقاي ع. پاشايي شنيدم که به نظر ايشان ضبط شعرها در اين مجموعه از حافظ شاعري خاکي تر، با زباني خودماني تر، روزمره تر و کمتر عرفاني، به دست مي دهد. فکر مي کنم نظر ايشان در اين مورد درست است، گرچه اين از آن مطلب هايي است که بايد در آن دقيق تر شد. نمي دانم سوال تان را درست فهميدم يا نه. بنابراين به همين چند نکته اکتفا مي کنم.

-گويا اين کتاب غير از حافظ شعرهايي را نيز از سعدي و ... دربردارد، در اين باره هم توضيحي بفرماييد.

بله، همين طور است که مي فرماييد. همان طور که گفتم اين غزل ها در مجموعه يي هستند که شامل شعرهاي خيلي از شاعران ديگر هم مي شود. علاوه بر اشعار علا مرندي، گردآورنده مجموعه و جلال الدين عضديزدي و حافظ، شعرهايي هم داريم از سرايندگان ديگر از جمله رشيدالدين وطواط، سيف باخرزي، مهستي، سلمان ساوجي، عميدالملک، کمال الدين اسماعيل، سعدي، همام تبريزي، اوحدي مراغه يي، نزاري قهستاني، شاه شجاع و سلطان احمد جلاير. بيشتر اين شعرها از جلال عضد است و حافظ و بعد هم سعدي و همام و بعد از آنها نزاري و اوحدي. بيشتر صفحه هاي مجموعه به صورت يک جدول دو ستوني مرتب شده اند که در يکي از ستون ها شعرهاي يک شاعر و در ستون کناري شعرهاي شاعر ديگري ثبت شده اند، مثلاً غزل هاي جلال عضد در ستون راست و غزل هاي حافظ کنار آنها در ستون چپ. نکته شايان توجه قرينه سازي شاعران کم و بيش هم عصر است؛ سعدي و همام در ستون هاي کنار هم، نزاري و اوحدي همين طور و همان طور که گفتم جلال و حافظ. بررسي اينکه علا در اين کنار هم نهادن جلال با حافظ، نزاري با اوحدي و همام با سعدي چه انگيزه يا انگيزه هايي را دنبال مي کرده است نيازمند پژوهشي است که من فرصت انجام آن را پيدا نکردم.

-در گفت وگويي که با ناشر کتاب داشتم مي گفتند کار تصحيح متن را هم جنابعالي انجام داده ايد. درباره چگونگي اين کار و روند تصحيح متن هم لطفاً توضيحي بدهيد؟

خوشبختانه علا مرندي شعرها را با خطي بسيار خوانا نوشته بود و نسخه هم آسيب چشمگيري نديده بود. من از اين بابت، البته، خودم را بسيار مديون علا مرندي مي بينم و نسل هاي پياپي صاحبان نسخه که از آن خوب نگهداري کرده بودند. تنها مشکل اين بود که شيرازه کتاب حداقل يک بار از هم گسيخته است و برگ ها جا به جا شده اند. اما باز هم خوشبختانه از آنجا که علا شعرها را به صورت دو ستوني وارد دفتر کرده بود مرتب کردن شعرها تا حدي ممکن شد، گرچه اين کار را نتوانستم به صورت کامل انجام بدهم. من کپي ديجيتال کاملي از کتابخانه بادليان گرفتم. خوبي نسخه ديجيتال اين است که شخص مي تواند آن را در کامپيوتر هر چقدر مي خواهد بزرگ کند، يا روشن تر و تيره تر کند و کارهايي از اين قبيل که به خواندن متن خيلي کمک مي کند. بعد هم که کار خواندن و تصحيح متن تمام شد سفري به آکسفورد کردم و متن تايپ شده را با اصل مقايسه کردم.

-چندي پيش تصحيح شاهنامه فردوسي با کوشش دکتر جلال خالقي مطلق به انجام رسيد که آن هم کار سترگي بود. پس از آن بحث هايي پيرامون نسخه هاي موجود شاهنامه مطرح شد؛ اينکه ايشان نسخه فلورانس را اساس کار قرار داده اند و برخي بر نسخه بريتانيا اصرار مي کردند که البته يک بحث تخصصي است. اما درباره حافظ که شاعر ملي ايراني ها است به اين معنا که همگان از پير و جوان و زن و مرد به آن علاقه مندند و بسيار آن را دوست دارند، موضوع حساس تر مي شود. به همين خاطر پرسش من اين است که نسخه هايي که جنابعالي در مقابله متون از آنها بهره برده ايد دقيقاً چه نسخه هايي بوده اند و آيا درست است که بخش هايي از شعرهاي حافظ مانند ساقي نامه، قطعات و رباعيات در اين نسخه جديد وجود ندارند؟

بدون هيچ گونه تظاهري به تواضع بايد بگويم کاري که من کردم با کاري که دکتر خالقي مطلق کرده اند قابل مقايسه نيست. کار ايشان، همان طوري که به درستي مي فرماييد، کاري است به راستي سترگ. کاري که انجام آن نصيب من شد خيلي کوچک تر و محدودتر است. آقاي دکتر خالقي مطلق سال ها رنج برده اند تا نسخه «اصيلي» از شاهنامه به دست دهند. من اصلاً چنين کوششي نکردم، يعني نمي توانستم بکنم. از طرفي مجموعه يي که من پيدا کرده ام، همان طور که گفتيد، ناقص و محدود است و نه تنها شامل شعرهاي حافظ غير از غزل ها نمي شود، بلکه مجموعه کاملي از غزل ها هم نيست. اما اين اصل مساله نيست. اصل مساله، همان طور که قبلاً سعي کردم استدلال بکنم، اين است که فکر مي کنم کوشش براي يافتن روايتي اصيل از حافظ ناممکن است؛ مثل اين است که بخواهيم آب در غربال کنيم. چون به نظر من حافظ، برخلاف فردوسي، از همين ايجاد يک نسخه نهايي، يعني اين «بستن کتاب» است که ابا دارد. او مي خواهد ديوانش يک متن انبوه و «کاهش ناپذير به يک حقيقت يکتا» باقي بماند يعني ما بايد به جاي رفتن دنبال يک نسخه نهايي حافظ به دنبال فهميدن حافظ در تنوع و تکثر او باشيم و فکر کنيم که روايت هاي گوناگوني که از شعر او داريم نوعي اجرا و نمايش «رندي» است در متن؛ متني که کوشش ما را براي قبضه کردن خود پياپي ناکام مي کند. شايد چالش ما اين است که در همين بازبودن متن ديوان و يافتن راهي براي تئوريزه کردن تنوع آن به دنبال راه حلي براي معضل ديوان باشيم. شما در سوال تان به موضوعي اشاره کرديد که فکر مي کنم به اين نکته بي ربط نيست. منظورم سخن شما است در باب اينکه «حافظ شاعر ملي ايراني ها است» و اينکه «همگان از پير و جوان و زن و مرد به آن علاقه مندند.» فکر نمي کنيد اين خاصيت سحرآميز به همين سيال بودن و باز بودن متن نسبت دارد، يعني اينکه حافظ شاعري است که بيش از هر شاعر ديگري در ادبيات فارسي قابليت «فردانه» خوانده شدن دارد؟ مي دانم که اين مولوي بود که به زبان ني معروفش گفت «هرکسي از ظن خود شد يار من» ولي فکر مي کنم شاعري که بيش از هر کس به ما اجازه مي دهد او را به ظن خود بخوانيم، حافظ است. خب فردوسي را مي شود سراپا در يک کليد خواند، همين طور مولوي را. اما حافظ شاعري است که هرکس هر طور خواست مي خواند، براي همين با او مي شود فال گرفت اما نه با ديوان شمس که از پيش خودش را به يک حقيقت مقيد کرده است. فکر کنم دارم زياده از خط مطلبي که سوال شما را تشکيل مي دهد خارج مي شوم. بگذريم.

تا يادم نرفته است نکته يي هم در باب يک قسمت ديگر از پرسش تان بگويم. من تک تک غزل هاي ثبت شده توسط علا مرندي را با نسخه ديوان حافظ ويراسته دکتر پرويز ناتل خانلري مقايسه کردم و از طريق آن با سيزده نسخه کهني که مبناي کار او قرار گرفته اند. اضافه کنم که مقايسه با ديوان مصحح خانلري ما را از مقايسه با ديوان قزويني- غني بي نياز مي کند، چون دست نوشته مبناي آن ديوان، با مشخصه ل، يکي از دست نوشته هاي مجموعه يي است که خانلري از آن بهره برده است. تفاوت ها را هم مطابق معمول زير روايت تايپ شده هر غزل ذکر کرده ام. مي گويم روايت تايپ شده، چون در کتاب به صورتي که چاپ شده تصوير غزل ها به خط علا در صفحه مقابل روايت تايپ شده، به اصطلاح گراور شده است. بي آن که وارد جزئيات شوم، بايد بگويم، که با يک نگاه به مقايسه ضبط علا مرندي با ديوان مصحح خانلري مي توان ديد که ضبط علا نه نسخه برداري از هيچ يک از سيزده نسخه يي است که مبناي کار خانلري قرار گرفته اند و نه نسخه برداري از ترکيبي از آنها. حداقل در مقايسه با اين سيزده نسخه، احتمال اينکه نسخه علا نسخه برداري از يکي از ديوان هاي موجود باشد يا نسخه برداري تلفيقي از تعدادي از آنها، منتفي مي شود. روي ديگر سکه آن است که هيچ يک از نسخه هاي مورد استفاده خانلري نيز نسخه برداري از نسخه علا نيست.

-کار تصحيح يک متن کهن کار دشواري است، مي خواستم درباره اهميت و ضرورت اين کار و همچنين مشکل هايي که در اين کار وجود دارد هم صحبت کنيد.

حقيقت اش را بخواهيد، من خودم را واجد صلاحيت نمي بينم که در باب دشواري هاي کار تصحيح متن هاي کهن اظهارنظر کنم. طي سال هاي تحقيق ام درباره قرن هشتم ده ها متن قديمي را ديده و خوانده ام، اما تنها متني که آن را براي چاپ آماده کردم همين متن بود، بنابراين به مصداق مثل «با يک گل بهار نمي شود» خودم را صاحب نظر در اين باره نمي بينم. منتها مي خواهم يک نکته را براي دانشجويان تاريخ بگويم؛ کار تصحيح و مقابله متن هاي کهن به منظور چاپ انتقادي يک اثر را نبايد با خواندن دست نوشته ها براي تحقيقات تاريخي يکي گرفت. در حالي که آن اولي کاري است تخصصي و زمانبر. دانشجوي تاريخ مي تواند با کمي تعليم و تجربه به خوبي از عهده خواندن متن هاي کهن براي کار پژوهشي اش بربيايد. مشکل اساسي در اين زمينه دشواري دسترسي به نسخه ها است و حبس و انحصار آنها در کتابخانه ها. من در اينجا بايد گله يي بکنم از سر عشق و دلسوزي. در اين 20 سالي که به کتابخانه هاي جهان براي دسترسي به نسخه هاي خطي سر مي زنم، هيچ کجا را، بي هيچ گزافي، نامساعد تر از کتابخانه هاي ايران نيافته ام. با در دست داشتن معرفي دانشگاه، پا به هر کتابخانه يي که در غرب گذاشته ام در ده- پانزده دقيقه کارت به دست داخل کتابخانه شده ام و دقايقي بعد شاهد نسخه هاي کمياب قديمي. پارسال که در ايران بودم با مراجعه پياپي نتوانستم پا به کتابخانه ملي ايران بگذارم. يا مسوول نبود، يا به من گفتند معرفي که از دانشگاه آورده يي براي تاييد به وزارت امور خارجه فرستاده شده است و از آنها هم هرگز خبري نشد، اگر اين مطلب اصل و اساسي داشت.

-در آخر اگر صحبتي داريد در خدمت تان هستم.

در خاتمه مي خواهم يک بار ديگر برگردم به نکته يي که در ابتدا به آن اشاره کردم و شما هم در سوال قبلي تان از آن نام برديد. آن هم يادکردن از حافظ است به عنوان شاعر ملي. يکي از وجه هاي اين ملي بودن همين قابليت اشتراک پذيري است، يعني اينکه شما، من و خوانندگان چون اسم حافظ در ميان است وارد اين مکالمه شده ايم؛ مکالمه يي که حق برابر ما است و ما همه در آن صاحب نظريم. اين ملي بودن يک وجه ديگر هم دارد که من اخيراً در مقاله يي که در نشريه «ايرانين استاديز» در باب تبديل شدن حافظ به «مظهر اجلاي روح ايراني» نوشته ام به آن اشاره کرده ام و آن اين است که صد سالي مي شود که ميان شعر کلاسيک فارسي و ملت ايران نسبت جديدي برقرار شده است. اين نسبت جديد ميان شعر و ملت وجه هاي متعددي دارد که يکي از آنها کشف، يا بستن ميثاق جديدي است ميان شاعر ايراني و ملت ايران. بنا به اين ميثاق، در ذهن تاريخي ما، شاعران بيش از هرکسي بر تاريخ ما به عنوان يک ملت ولايت دارند. شاعران ما پاسداران آن امانتي هستند که باشندگي ويژه ايراني است. به هر حال، حافظ بي شک يکي از شاعراني است که در ولايت او بر ما جاي انکار نمي تواند باشد، چون در اين حدود ششصدسالي که زبان فارسي و مردم ايران از هر زبان و ديني، از موهبت معجزه آساي نابغه يي مثل حافظ برخوردار شده اند، تجربه يي که با شعر حافظ داشته اند تجربه يي بوده است متعلق به جوهر حيات؛ تجربه يي که به ما اجازه داده است افت و خيزهاي حيات فردي و حيات گروهي مان را، از هر مرام و مسلکي که هستيم، نه در خاموشي يا با لکنت، بلکه رسا و بليغ، زباندار و زنده، زندگي کنيم. به راستي که کم و بيش ششصدسالي مي شود که زندگاني ما بي حافظ به سر نشده است. فکر نمي کنم اغراق کاملاً بي معنايي باشد اگر بگوييم در اين ششصدسالي که بر ما گذشته است، حافظ نقش متعادل کننده يي در فرهنگ ما ايفا کرده است، آنجا که شادي کرده ايم نشاط مان را تلطيف کرده است و آنجا که بار سختي ها مي رفته است تا خواهش حيات را در ما سرد و خاموش کند، باز هم حافظ، اين آري گوي بزرگ، ما را به زندگاني، به شور حيات، فراخوانده است. بهاءالدين خرمشاهي در عنوان يکي از کتاب هايش متذکر شده است که «حافظ حافظه ما است»، اگر اجازه بدهيد من در مقابل شما اندکي از خود ذوق زدگي به نمايش بگذارم، بايد اضافه کنم که شايد از يک ديد روانشناسي تاريخي بشود گفت حافظ، حافظ و نگهدارنده ما است.

از اينکه اين فرصت را فراهم کرديد تا در باب اين حافظ خودمان با هم صحبت کنيم از شما صميمانه سپاسگزارم و شما و خوانندگان مهربان را به حافظ ايران مي سپارم.

پي نوشت؛ --------------------------

1- ED.Sachau and Herman Ethe. Catalogue of Persian, Turkish, Hindustani and Pushtu Manuscripts in the Bodelian Library, Part I, The Persian Manuscripts. Oxford at the Calarendon Press, MDCCCLXXXIX (1889)

گفت وگو با شهرداد ميرزايي ناشر کتاب غزل هاي حافظ
انتشار قديمي ترين نسخه از غزل هاي حافظ

محمد صادقي

-خواهشمندم درباره کتاب (غزل هاي حافظ) که انتشارات ديبايه اقدام به انتشار آن کرده است توضيحي بدهيد و اينکه اين کار چگونه و از کجا آغاز شد؟

کتاب حافظ به قلم علا مرندي قديمي ترين نسخه از شعرهاي حافظ شاعر بزرگ ايران است که در تاريخ 792 هجري نوشته شده است. پيش از اين، نسخه هاي متعددي پيدا شده بود، که قديمي ترين آنها داراي تاريخ 813 بوده و البته بحث هايي هم در رابطه با نسخه 803 و 804 است ولي برخي به اعتبار آن نسخ ترديد دارند. بنابراين اين نسخه قديمي ترين نسخه است و در زمان زندگي شاعر نوشته شده است.

در سال 1386 جناب آقاي پاشايي که استاد فلسفه و اديان شرق آسيا هستند، گفتند قرار است ملاقاتي با دکتر علي فردوسي داشته باشيم. دکتر علي فردوسي رئيس بخش تاريخ و علوم سياسي دانشگاه «نتردام دو نور» و از متخصصان تاريخ قرن هاي هشتم و نهم هستند. ايشان با اين دوره تاريخي آشنايي کامل دارند و مقالات زيادي در اين رابطه نوشته اند. در نشستي که با ايشان داشتيم درباره اين کتاب و پيدايش اين کتاب بحث شد و ما ابراز تمايل کرديم تا اين کتاب را منتشر کنيم. آقاي دکتر فردوسي با لطف و اشتياق فراوان از همان زمان شروع به کار تطبيق و تصحيح کتاب کردند و مدارکي را از کتابخانه بادليان در دانشگاه آکسفورد گرفتند و تاييد کتاب را هم گرفتند. ما هم وارد بحث آماده سازي کتاب شديم.

-اين کتاب چگونه پيدا شد؟

آقاي دکتر فردوسي اين کتاب را در بررسي هاي تاريخي و پژوهشي که داشتند، يافتند. استاد سليم نيساري (مولف کتاب ارزشمند دگرساني هاي حافظ) 30 سال روي نسخه هاي حافظ موجود در جهان کار کرده اند. ايشان در بررسي هاي خود روي پنجاه نسخه موجود از حافظ دو نسخه از اشعار حافظ از همان کتابخانه بادليان دانشگاه آکسفورد را هم لحاظ کرده اند اما اين نسخه که شما امروز شاهد آن هستيد قديمي تر از همه نسخه هاست و تا الان ديده نشده بوده است. اين نسخه مجموعه يي از شعر شاعران مختلف از جمله جلال الدين يزدي، سعدي، حافظ و چند شاعر ديگر است که توسط علامرندي گردآوري شده ولي چون يک مجموعه بوده کسي قبلاً آن را پيدا نکرده است. يعني به چه نامي در کتابخانه ثبت شده بوده است؟ چون اگر اشتباه نکنم نسخه شاهنامه يي که در فلورانس پيدا شد به نام قرآن ثبت شده بود و از اين رو دير متوجه آن شدند. اين مربوط به يک کلکسيون شخصي به نام اي دي کلارک بوده است که در سال 1809 ميلادي به کتابخانه بادليان هديه شده بوده و در آن کتابخانه به نام «آلبوم اشعار فارسي» نگهداري مي شده است. جامعه ايراني بايد از کتابخانه بادليان به دليل کوشش چند صد ساله اش در حفظ اين اثر سپاسگزار باشد.

-درباره دکتر علي فردوسي بيشتر بگوييد چون گفتيد کار تصحيح را هم ايشان انجام داده اند.

ايشان پژوهشگر برجسته تاريخ و علوم سياسي در دانشگاه نتردام هستند و مقالات و ترجمه هاي زيادي دارند. شايد بيش از هر چيز ويژگي کار ايشان اين باشد که در کار پژوهشي ايشان يک شعاعي از نور ايران را مي بينيد و تلاش مي کنند کشوري که به آن علاقه و عشق دارند، درست معرفي بشود.

-اينکه کار تصحيح نسخه هم انجام شده موضوع مهمي است. به اين خاطر خواستم توضيحي بدهيد.

تمام غزل ها با تمام نسخ موجود تطبيق داده شده است و آقاي دکتر فردوسي اين کار را انجام داده اند. اصلاحات و اشکالات هم در پاورقي آمده است شايد تنها نسخه يي باشد که اصل غزليات به شکل مجموعه اصلي و با خط نسخه نويس يعني علا مرندي در يک صفحه آمده است و تصحيح غزليات به صورت تايپ شده و تطبيق داده شده با ديگر نسخ، به صورت پاورقي در صفحه روبه رو آمده است.

- مي دانيد که تصحيح متون کهن يک کار دشوار است و به عبارتي گاهي مورد مناقشه است ما تا الان معتبرترين نسخه يي که از حافظ داريم همان حافظ (غني- قزويني) است که مورد توافق بيشتر استادان و کارشناسان هم هست. نسخه هاي ديگري هم وجود دارد مانند حافظ به کوشش سايه يا شاملو يا انجوي شيرازي يا خرمشاهي و... اما با توجه به اينکه شما مي گوييد قديمي ترين نسخه را در اختيار داريد و کار تصحيح هم انجام شده، موضوع اين است که چه اندازه با هماهنگي و مشورت استادان و حافظ پژوهان اين کار شکل گرفته است؟

تا جايي که من مي دانم موضوع ما انتشار قديمي ترين نسخه يافت شده از شعرهاي حافظ است که شامل 50 غزل از حافظ است.

-فقط غزل ها؟

بله فقط غزل ها.

-يعني رباعيات، قطعات و... در اين کتاب نيست؟

خير، 50 غزل است. نسخه دکتر ناتل خانلري هم همان 50 غزل را دارد. البته حوزه کار ما تصحيح نيست و در شرح کتاب تطبيق با نسخه هاي ديگر و اختلاف هاي موجود آمده است. بحث نسخه شناسي و بحث اصالت اثر بحث هاي ديگري است که استادان فن درباره آنها نظر خواهند داد. درباره اين استاد ايرج افشار نظر مي دهند که هم اکنون مقاله يي را در اين ارتباط در دست پژوهش دارند. در هر صورت اکنون نسخه يي به نسخه هاي قبل افزوده شده که امکان شناخت بهتر حافظ را ممکن مي کند.

-پس مورد تاييد آقاي ايرج افشار هست؟

بله هست. البته در صحبتي که من با ايشان داشتم، اظهار داشتند که گمان مي کنند قدمت اثر به قبل از 792 برگردد.

-به نظر خودتان تفاوت بارز اين کار نسبت به کارهاي ديگر در چيست؟

در واقع نسخه حافظ فردوسي (حافظ به تصحيح دکتر علي فردوسي) مثل حافظ غني- قزويني، ويژگي اش اين است که قديمي ترين نسخه پيدا شده از حافظ است. اين نسخه شامل 50 غزل است اما الزاماً اين طور نيست که قدمت يک اثر نشان دهنده بهتر بودن اثر باشد. تا آنجا که به مسووليت يک ناشر برمي گردد ما بررسي هاي کافي را انجام داده ايم اما تصحيح اشعار از حوزه مسووليت کار نشر خارج است.

-انگيزه هاي شما از نشر اين کتاب چه بوده است؟

اين مهم ترين پرسش است. ما در ايران وظيفه داريم اين نگاه زيبا را تشويق کنيم که هر کسي و هر ايراني که هر کجاي دنيا هست، تلاش کند تا آثار ايران را پيدا کند و معرفي کند. اين حرکت به مثابه يافتن ذره ذره تکه هاي گمشده فرهنگ ايران است که به ما شناخت واقعي تري از خودمان و کشورمان مي دهد. از سويي ديگر ما نيازمند رشد فرهنگ سپاس هستيم. سپاس از کساني که براي اعتلاي جامعه خودشان در ايران يا خارج از ايران تلاش مي کنند؛ از پژوهشگراني که دل شان براي کشورشان مي تپد و به آن احساس تعلق مي کنند. نشر اين آثار حفظ و ترويج ميراث معنوي ادب فارسي است. آيا پژوهشگران ايراني در اروپا و امريکا کم هستند؟

سپاس حتي از کتابخانه عظيمي که صدها سال با وسواس و دقت از ميراث معنوي کشوري ديگر حفاظت مي کند. بله از کتابخانه بادليان دانشگاه آکسفورد هم بايد سپاسگزاري کرد اما چه کسي بايد اين کار را بکند. ناشر، دانشگاه، فرهنگستان يا کتابخانه ملي؟




+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی