آنچه پيش رو داريد گفت وگويي است که همزمان با روز حافظ با دکتر اصغر دادبه انجام داده ام...
---
-به ياد دارم سال گذشته و در مراسم بزرگداشت حافظ گفته بوديد؛ «سخنان و
اشعار حافظ را با اعلاميه و منشور حقوق بشر بسنجيد، ببينيد آيا چيزي کم
دارد؟» فکر مي کنم موضوع خوبي براي آغاز اين گفت وگو باشد. من هنگامي که
به اين جمله فکر مي کنم يک پرسش در ذهنم ايجاد مي شود. فردوسي هم در
شاهنامه به موضوع «خرد» پرداخته و در اهميت آن سخن گفته است، اما به نظر
مي رسد که اين مفهوم را جز در متن جهان سنت نتوان فهميد. مفهوم خرد در
کتاب شاهنامه با مفهوم عقل امروزي (و عقل مدرن) که معيار اساسي زندگي مدرن
و زيست استدلالي به شمار مي آيد، متفاوت است و اين دو مفهوم همخواني
چنداني با هم ندارند. چنانچه فردوسي مي گويد؛ «به هستيش بايد که خستو شوي/
ز گفتار بي کار يک سو شوي» و از اين سروده چنين فهم مي شود که «خرد» و
کاربرد خرد از ديدگاه فردوسي يک سقفي دارد و تا جاي مشخصي مي تواند پيش
برود و مبنا قرار گيرد. اکنون به سخن شما بازگرديم، آيا مقصود از اينکه
سخنان و اشعار حافظ چيزي از اعلاميه و منشور حقوق بشر کم ندارد، تنها
اشاره به مفاهيم ارجمندي مانند؛ مداراجوئي، نوعدوستي، عشق ورزي و... در
شعر و انديشه حافظ دارد يا از اين هم فراتر مي رود؟ در اين باره بيشتر
توضيح بدهيد؟
پرسش نخستين شما در واقع دو پرسش است؛ يکي، خرد در نگاه فردوسي؛ دوم، حافظ
و اعلاميه حقوق بشر.گرچه بحث ما در باب حافظ است، اما «خرد در نگاه
فردوسي» هم مساله يي است که تنها مربوط به جهان بيني فردوسي نيست؛ حکايت
«خرد در فرهنگ ايراني» است، لاجرم به حافظ و به جهان بيني حافظ هم مربوط
است بنابراين حکايت را اين گونه
پي مي گيريم؛
الف؛ خرد در فرهنگ ايران؛ خرد، گرچه در پاره يي کاربردها معادل عقل است، به ويژه وقتي که در برابر عشق قرار مي گيرد، مثل اين بيت؛
خرد که قيد مجانين عشق مي فرمود
به بوي سنبل زلف تو گشت ديوانه
يا؛
خرد ز پيري من کي حساب برگيرد
که باز با صنمي طفل عشق مي بازم

يعني که در اين کاربردها خرد، درست و راست معادل عقل است؛ عقل استدلالي؛
عقلي که اهل حساب و کتاب است و در برابر عشق و ديوانگان عشق قرار دارد. من
طي يک بحث (سعدي، عاقلي عاشق و عاشقي عاقل) نام اين گونه خرد را که معادل
است، عقل يوناني- ارسطوئي نهاده ام. نهايت حرکت و عملکرد اين عقل، استدلال
است؛ استدلال برهاني. در نگاه بسياري از متفکران اين عقل، تنها در حوزه
امور تجربه پذير، يا به تعبير کانت تنها در حوزه نمودها (فنومنون ها
Phenomenon) عمل مي کند و راه به آنچه فراتجربه است يعني راه به حقايق، و
به تعبير کانت راه به بودها (نومنون هاNomenon ) نمي برد. اين همان خرد،
يا عقلي است، که به تعبير فردوسي بزرگ (بدانچه زين گوهران بگذرد) يعني
همان بودها يا حقايق (فراتجربه ها) راهي ندارد و سرانجام اين همان عقلي
است که از يونان ارسطو آمده و تا امروز بر جهان غرب حکم رانده و به تعبير
شما «مبنا و معيار اساسي زندگي مدرن و زيست استدلالي به شمار مي آيد.» اما
در اين ابيات تأمل کنيد؛
اين خرد خام به ميخانه بر
تا مي لعل آوردش خون به جوش
يا؛
خرد در زنده رود انداز و مي نوش
به گلبانگ جوانان عراقي
اين خرد يا به تعبير حافظ خرد خام همان عقل استدلالي مبناي زندگي مدرن است
و حافظ، در مقام سخنگوي بزرگ فرهنگ ايراني، از ضرورت تحول آن سخن مي گويد؛
بايد آن را به ميخانه برد، يا در زنده رود انداخت (همان زنده رودي که
آشيانه سي و سه پل مظلوم ستمديده هم هست و حافظ هم از آن لذت مي برده و به
آن مي باليده). «در زنده رود انداختن» تعبيري استعاري از «به آب دادن» است
يعني رها کردن و ترک کردن و از ميان بردن است، البته براي يک دگرگوني کيفي
و رسيدن به تکامل. «بردن خرد خام به ميخانه» است براي همان دگرگوني کيفي و
تکامل؛ تکامل و تحول عقل استدلالي (خرد خام= عقل به تکامل نرسيده) به
«خرد» يا عقل، البته عقلي ويژه که من نام آن را «خرد ايراني» يا «خرد عشق»
نهاده ام، به زبان ديگر؛ عقل ايراني- افلاطوني؛ در برابر عقل يوناني-
ارسطوئي اين عقل و به تعبير ايراني اين خرد مي تواند گذشته از استدلال
کردن و برهان آوردن و مبناي زيست استدلالي در جهان مدرن قرار گرفتن کار
بزرگ ديگري در حوزه معرفت شناسي انجام دهد و آن رسيدن به معرفت يعني رسيدن
به حقيقت است، و به تعبير اهل عرفان؛ شهود حقيقت؛ کاري که از عقل يوناني-
ارسطوئي برنمي آيد. در واقع عقل ايراني يا خرد، بر طبق معناي يک ضرب المثل
معروف در حکم صد است که نود و کمتر و بيشتر از آن را هم دربرمي گيرد (ضرب
المثل چونکه صد آمد نود هم پيش ماست) خردي است، به تعبير مردم امروز، با
ظرفيت و توانايي بالا؛ توانايي و ظرفيتي که بالاتر از آن متصور نيست؛ هم
استدلال مي کند و امور حسي- تجربي را مي شناسد و به تعبير کانت به شناخت
نمودها راه مي برد، هم شهود مي کند و به معرفت حقايق و به شناخت بودها مي
رسد؛ چرا که تحول و تکامل عقل يا عقل استدلالي يا خرد خام، به تعبير حافظ،
و تبديل آن به عقل ايراني يا خرد عشق، به تعبير حکما «لبس بعد لبس» است
«لبس بعد خلع» به همين جهت لباسي از توانايي بر لباس هاي توانايي پيشين مي
پوشد، نه آنکه لباس پيشين از تن به درآورد و لباسي ديگر به جاي آن بپوشد و
چنين است که عقل آدمي، با حفظ توانايي هاي خود در زمينه تنظيم زندگي، و
استدلال کردن و برهان آوردن به توانايي ويژه يي نيز دست مي يابد که در عرف
اهل حکمت و عرفان به شهود تعبير مي شود. در فرهنگ ايراني از آغاز تاکنون،
از زمان زردشت و پيش از او تا زمان ملاصدرا و پس از او همواره از خرد چنين
انتظاري داشته اند؛ انتظار استدلال و شهود؛ هر دو.
سهروردي، در مقدمه حکمة الاشراق، از همين معنا و از همين خرد سخن مي گويد
و بر عملکرد نهايي و والاي عقل يعني شهود تاکيد مي ورزد و نشان مي دهد که
عقل آنگاه توانايي شهود پيدا مي کند که پيشتر توانايي استدلال داشته باشد،
و چون به اين توانايي دست يافت، مقدمه توانايي او به دست يافتن به توانايي
برتر يعني شهود، در پرتو تزکيه و تصفيه باطن فراهم مي آيد. چنين است که
سهروردي، در مقام تجليل کننده حکمت خسرواني، يا فلسفه اشراقي ايران اولاً
خوانندگان حکمة الاشراق را نخست به خواندن ديگر آثار خويش که همانا آثار
مشايي (فلسفه استدلالي) اوست توصيه مي کند و آگاهي از فلسفه استدلالي و
پروردن عقل استدلالي يعني عقل يوناني-ارسطوئي را در امر دست يافتن به عقل
ايراني-افلاطوني يعني «خرد» يا «خرد عشق» ضروري مي داند.
ثانياً از اين معنا سخن مي گويد که حقايق بيان شده در حکمة الاشراق، جمله
شهود اوست به همين سبب شک هيچ شک کننده يي او را نسبت به آن حقايق به
ترديد نمي اندازد، که شهود، دريافت مستقيم و بي واسطه حقيقت است و آن کس
مي تواند به اين دريافت برسد که پهنه فلسفه استدلالي را پشت سر نهد، در
تعقل -که عملکرد عقل استدلالي است- به کمال برسد و آنگاه به تعبير حافظ
اين عقل به کمال رسيده را که نسبت به مرحله بالاتر و توانايي بيشتر
(توانايي شهود) خرد خامي بيش نيست. به ميخانه عشق برد و در پرتو عشق، خونش
را به جوش آورد يعني متحول اش سازد و به کمالي که بايد برساند که شهود -به
تعبير برگسن حکيم فرانسوي- مرحله عالي تعقل است.
ثالثاً حقايق شهود شده -به گفته سهروردي- يعني حقايق دريافت شده يا خرد
(همان عقلي که مي لعل خونش را به جوش آورده) امري است شخصي و فردي، ويژه
شهودکننده و چون شهودکننده بخواهد دريافت هاي خود را به ديگران منتقل سازد
بايد از زبان و از منطق، که پشتوانه آن عقل استدلالگر است، مدد جويد و
دريافت هاي خود را در قالب جمله ها و عبارت هايي بريزد که کم و کيف آن را
عقل استدلالگر تعيين مي کند و در دانش منطق بيان مي شود، يعني دست به يک
کار منطقي، عقلي، و استدلالي بزند... حاصل سخن آنکه «خرد» يا «عقل ايراني-
افلاطوني» دو قابليت و دو کارکرد دارد و دو توانايي؛ استدلال و شهود...
در سراسر تاريخ فرهنگ ايران از چنين عقلي يا چنين خردي سخن مي گفته اند و
از آن انتظار دو کارکرد داشته اند... و فردوسي در مقام سخنگوي بزرگ فرهنگ
ايران و با نگاهي در مقام بزرگ ترين سخنگوي فرهنگ ايران از چنين خردي سخن
مي گويد و تمام بزرگان فرهنگ و ادب و انديشه ايران زمين از عقل «خرد» چنين
انتظاري داشته اند و از آن چنين معنايي اراده کرده اند. سخن حافظ و باور
او نيز سخن فردوسي و باور فردوسي است که سخن و باور فردوسي از فلسفه و
فرهنگ ايران برآمده است.
بيت مورد اشاره شما؛ «به هستيش بايد که خستو شوي...» يکي از ابيات توحيديه
شاهنامه فردوسي است. فردوسي پس از توحيديه و ستايش حق تعالي که با بيت
معروف؛
به نام خداوند جان و خرد
کزين برتر انديشه برنگذرد
آغاز مي شود به ستايش خرد؛ خرد در معنايي که بيان شد؛ خرد ايراني؛ خرد
عشق، مي پردازد و اهميت و ارزش خرد را باز مي نمايد و تصريح مي کند که؛
«خرد بهتر از هرچه ايزد بداد...» يا «خرد رهنماي و خرد دلگشاي» است و «از
اويي به هر دو سراي ارجمند...» با ستايش خرد، پس ستايش حق تعالي، فردوسي
به خواننده خود مي گويد؛ شاهنامه کتاب خرد است؛ خردنامه است (اين خود بحثي
است مهم که اين زمان بگذار تا وقت دگر) ... باري به قول قدما «با سر سخن
آئيم» و بحث خود را پي بگيريم و بپرسيم که اين سخنان براي چيست؟ و پاسخ
دهيم که؛ براي نظر (فکر) و براي عمل... در حوزه نظر، خرد (عقل) شناسنده
است و در حوزه عمل، خرد راهنماست. در حوزه نظر، پرسش اين است که؛ عقل يعني
عقل استدلالگر، همان عقل ارسطوئي-يوناني مي تواند به شناخت حقايق و به
تعبير کانت به شناخت بودها (نومنون ها) که فراتر از تجربه حسي هستند، دست
يابد، يا نه؟ پاسخ فيلسوفان عقل گراي پيرو ارسطو، به اين پرسش، مثبت است.
آنان برآنند که عقل هم امور تجربه پذير (ظواهر= نمودها) را مي شناسد، هم
بودها (حقايق) را، اما بسياري از متفکران در طول تاريخ، عقل استدلالگر را
در شناخت حقايق ناتوان مي بينند و در اين کار، شناسنده يي ديگر و راه و
روشي ديگر مي جويند. آن شناسنده در فرهنگ ايران، همان عقل
ايراني-افلاطوني، يا خرد (خرد عشق) است. فردوسي، در توحيديه شاهنامه تکليف
اين مساله را هم روشن مي کند و طي ابياتي به اصول اساسي معرفت شناسي خود
مي پردازد، چرا که خدا حقيقت الحقايق و حقيقت مطلق است و هدف نهايي حقيقت
شناسي يا فلسفه، دست کم در نگاه فيلسوفاني که به وجود خدا باور دارند،
همين است؛ شناخت حق يا حقيقت مطلق. در ابيات معرفت شناسانه فردوسي تأمل
کنيم. او پس از آغاز سخن با نام خدا و توصيف او به عنوان آفريننده و
گرداننده جهان، مي گويد خداوند؛

ز نام و نشان و گمان برتر است
نگارنده بر شده پيکر است
به بينندگان آفريننده را
نبيني، مرنجان دو بيننده را
نيابد بدو نيز انديشه راه
که او برتر از نام و از جايگاه
سخن هرچه زين گوهران بگذرد
نيابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزيند همي
همان را گزيند که بيند همي
...
خرد را و جان را همي سنجد او
در انديشه سخته کي گنجد او
...
به هستيش بايد که خستو شوي
ز گفتار بيکار يکسو شوي
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پير برنا بود
بر اساس اين ابيات مي توان نظام معرفت شناسي فردوسي را، که همانا نظام
معرفت شناسي در فرهنگ ايران است، بازسازي کرد. فردوسي در مقام سخنگوي
راستين فرهنگ ايران سخناني گفت که قرب يک هزار سال بعد از زبان متفکري مي
شنويم که به قول خودش در فلسفه، انقلاب کپرنيکي کرد، از زبان کانت، و
طومار دو هزار ساله تفکري را در هم پيچيد که اعلام مي داشت؛ عقل مي تواند
به شناخت حقيقت برسد. سخن کانت به طور خلاصه اين است؛ عقل (عقل ارسطوئي-
يوناني) تنها مي تواند اموري را بشناسد که در زمان و مکان اند، يعني
فنومنون ها (نمودها) را و چون نومنون ها (حقايق) فراتر از زمان و مکان
اند، شناخت آنها از سوي عقل ممکن نيست... حال در سخنان فردوسي تأمل کنيم؛
ديدن، اولاً ديدن با چشم است و بيت فردوسي (به بينندگان آفريننده را...)
همواره به عنوان بياني از نفي رؤيت خداوند، که مساله يي است کلامي ذکر مي
شود؛ مساله يي که بنا به باور اهل عقل (معتزله) تحقق آن ناممکن و بر طبق
اعتقاد اهل نقل (اشاعره) ممکن است؛ ثانياً ديدن، در بيت فردوسي، قائم مقام
حس کردن يا احساس کردن است يعني دريافت يک چيز با يکي از حواس پنجگانه (يا
هرچندگانه) ظاهري؛ ديدن، چشيدن، بوييدن، شنيدن و پسودن (لمس کردن) به گفته
اهل بلاغت، ديدن، مجاز است به علاقه کليت و جزئيت؛ ذکر جزء (ديدن= يکي از
حواس) و اراده کل (احساس با حواس ظاهري) آفريننده (خدا) هم، مشمول همين
قاعده است؛ هر آنچه به حس درنيايد و نسبت به آن تجربه حسي صورت نگيرد،
امري است فراتجربه که از آن به حقيقت يا بود تعبير مي شود و خدا حقيقت
الحقايق است. فردوسي آفريننده (خدا) را به عنوان کل، ذکر کرد و جزء و به
تعبير بهترين، جزء ها (ديگر حقايق) را اراده کرده است. به بيان ديگر بر
اساس ضرب المثل (چونکه صد آمد نود هم پيش ماست) شناخت خدا به معني شناخت
تمام حقايق عالم است. نتيجه آنکه؛ فردوسي در اين بيت امکان شناخت حقايق يا
نومنون ها را با حس (با حواس ظاهري) و از طريق تجربه حسي ناممکن اعلام
کرده است.
در بيت سوم «انديشه» فکر است و تعقل که عملکرد عقل ارسطوئي يا عقل
استدلالگر است، و «جايگاه» مکان است؛ انديشه به خدا راه ندارد، يعني نمي
توان خدا را با تعقل و به وسيله عقل شناخت؛ چرا که او برتر از جايگاه است
يعني در مکان نيست و لازمه شناخت عقل آن است که امر شناخته شده در مکان
باشد (همان سخني که هزار سال بعد از زبان کانت شنيديم)
در بيت چهارم به سخن خود عموميت بخشيده است؛ گوهران، يعني عناصر و مواليد
(جماد و نبات و حيوان) که از آميزش عناصر به بار مي آيند. «هرچه زين
گوهران بگذرد» يعني امر فراتجربه و فراحس، همان نومنون ها که فارغ از زمان
و مکان اند و لاجرم خرد (در اينجا به معني عقل ارسطوئي يا عقل استدلالي
است) بدان ها راه ندارد.
در بيت پنجم هم مي گويد؛ خرد (عقل) آن چيزي را برمي گزيند و به شناخت آن
نايل مي آيد که پيش تر ديده شده يعني احساس شده است. بيت ششم هم تاکيدي بر
مساله عدم امکان شناخت خدا با عقل و انديشه است، خدايي که جان آدمي و خرد
(عقل) او را آفريده و سنجيده است، يعني اندازه و ميزان توانايي آنها را
تعيين کرده است. بنابراين چگونه ممکن است اين آفريدگان، بتوانند آفريننده
خود را چنان که بايد بشناسند؟
اينها هم حرف هايي است که قرن ها بعد از زبان کانت بيان شد. شکست بن بست،
تا اينجا بن بست است و اعلام اين حکم منفي که؛ حقيقت ها و در راس آنها خدا
را نه با تجربه حسي مي توان شناخت، نه با عقل.
بن بست را چگونه مي توان شکست و راهي به سوي مقصود گشود؟ راهي پيشنهاد شده
و برگزيده در طول تاريخ اين راه هاست؛ راه ايمان، راه شهود، راه اخلاق و
بداهت. اين راه ها، جمله، در اين اصل مشترکند؛ تزکيه و تصفيه باطن و
آراسته شدن به فضايل اخلاقي، مشکل گشاست و چون باطن تزکيه شود و فضايل
جانشين رذايل گردد خرد خام، پخته مي شود و عقل، به توانايي ديگري دست مي
يابد که در شناخت حقيقت، موثر واقع مي شود. کسي که در پرتو دانش و استدلال
و آموختن فلسفه، به عقل بالفعل در حوزه دانش و فلسفه دست يافته است، در
سايه اخلاق و تصفيه باطن، به پايگاهي مي رسد که حقيقت را با همه وجود درمي
يابد و در نتيجه «مي پذيرد» و به تعبير فردوسي «خستو» معترف و مقر مي شود.
بگذاريد در اين موضوع هم با سخنان کانت پيش برويم تا بدانيم ارزش و اهميت
سخن فردوسي، که همانا سخني جز اصول و ارزش هاي فرهنگي ايران نيست، تا چه
پايه است...
کانت نقد عقل و نفي توانايي عقل (عقل نظري= عقل استدلالي= عقل ارسطوئي) در
حقيقت شناسي، با عنوان يک مسيحي معتقد و مومن در برابر اين مشکل قرار گرفت
که اگر حقيقت شناسي با عقل ممکن نيست، پس سه مساله خدا، بقاي روح و
رستاخيز و معاد که لازمه دينداري است، چه مي شود و چگونه بايد با اين سه
مساله برخورد کرد؟
کانت نيز همانند حکيم فردوسي از «خستو شدن و از گفتار بيکار يکسو شدن»
يعني ترک استدلال کردن، سخن گفت. حکماي ايران زمين، در عصر اسلامي ايران
نفس (روح) آدمي را داراي دو نيروي نظري و عملي مي دانند و بر آن دو نام
عقل نظري و عقل عملي مي نهند، عقل نظري را دريابنده حقايق و عقل عملي را،
که عرفا بر آن نام «دل» يا «قلب» مي نهند، بازشناسنده نيک از بد و تعيين
کننده تکليف اخلاقي مي شمرند. کانت نيز عقل را داراي دو جنبه مي داند؛
جنبه استدلالي که همان عقل نظري است، و جنبه ايماني، که همان عقل عملي
است. او در نقد خود از عقل نظري، برخلاف نظر حکماي پيشين، توان اين عقل را
محدود به دريافت ظواهر (نمودها= فنومنون ها) کرد و اثبات وجود خدا، بقاي
روح و رستاخيز و معاد را فراتر از توان عقل نظري دانست و هر گونه سخن گفتن
و استدلال کردن و برهان آوردن در اين مسائل را -به تعبير فردوسي- «گفتار
بيکار» و بر طبق برخي نسخ شاهنامه؛ «گفتار بيهوده» دانست که ره به جايي
نمي برد و گوينده را گرفتار تناقض گويي مي سازد. اين مهم، پذيرش وجود خدا
و بقاي نفس و لزوم معاد، به نظر کانت، به عهده عقل عملي است تا عقل عملي
زمينه «پذيرش» يا «خستو شدن» به اين حقايق را فراهم آورد. خلاصه سخنان
کانت چنين است؛
- نفس انسان، چون به عالم معقولات تعلق دارد، آزاد و مختار است و جوياي کمال
- آنجا که نفس اسير تن است، رسيدن به کمال در اين جهان براي او ميسر نيست
- پس نفس بايد باقي بماند تا در آن جهان به کمال برسد (بقاي نفس)
- وصول به کمال، خواست نفس هست، اما کار نفس نيست
- پس بايد بپذيريم که رساندن نفس به کمال، کار وجودي است که خود داراي کمال مطلق است (پذيرش وجود خدا)
کانت پيوسته تاکيد مي کند؛ اين معاني پذيرفتني است، اما اثبات شدني نيست،
دل ما به وجود خدا گواهي مي دهد راه حصول يقين نسبت به وجود خدا استدلال
عقلي نيست... و سخناني ديگر از همين دست.
نيز کانت تصريح مي کند اين معاني را به عنوان اصول موضوعه علم اخلاق بايد
پذيرفت، اصول موضوعه بديهي نيست، اما در ادامه کار متوجه مي شويم که حقيقت
دارد. اگر به سخنان کانت، قالب منطقي بدهيم چنين مي شود؛
- «خدا وجود دارد» اصل موضوع علم اخلاق است.
-خدا، کمال مطلق و کمال بخش است
-نفس، خواهان کمال است
-نفس، باقي مي ماند تا خدا در آن جهان بدو کمال بخشد
و بدين سان کانت هر سه مساله (وجود خدا، بقاي نفس، معاد) و در راس آن وجود
خدا را مي پذيرد و چونان فردوسي به آن «خستو» مي شود و چونان حافظ، اما به
زباني ديگر مي گويد و مي پذيرد که؛
کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست
اينقدر هست که بانگ جرسي مي آيد
به اين نکته که «عدالت» نيز در شمار فضايل اخلاقي و در نتيجه از جمله
کمالات است نيز توجه کنيم تا بعدي ديگر از سخن حکيم فردوسي را دريابيم؛
- عدالت، در شمار فضايل و از جمله کمالات است.
- نفس، خواهان کمالات و از جمله خواهان عدالت است.
- تحقق کمالات و از جمله عدالت در اين جهان ميسر نيست.
- پس؛ عدالت نيز همانند ديگر کمالات در جهاني ديگر از سوي خداي کمال بخش متحقق مي گردد.
در اين ابيات فردوسي تأمل کنيم (در داستان سياووش)؛
چپ و راست هر سو بتابم همي
سر و پاي گيتي نيابم همي
يکي بد کند نيک پيش آيدش
جهان، بنده و بخت، خويش آيدش
يکي جز به نيکي جهان نسپرد
همي از نژندي فرو پژمرد
حکما، از جمله فخرالدين رازي نيز بدين معنا پرداخته اند و از «لزوم اجراي
عدالت» در جهان ديگر، به سبب بي عدالتي در اين جهان سخن ها گفته اند. رازي
در کتاب البراهين مي گويد؛ «هر روز در دنيا نيکوکاري مي بينيم و بدکردار
مي بينيم و مشاهده مي کنيم که نيکوکار بميرد، هيچ راحت نايافته، بلکه همه
رنج ديده و بدکردار بميرد هيچ رنج نايافته، بلکه همه راحت ديده...» تا به
اين نتيجه و بدين پذيرش برسد که اين امر از حکمت حکيم (خدا) به دور است و
عالمي ديگر بايد تا عدالت اجرا شود... ملاحظه مي فرماييد که سخنان بلند
فردوسي که سخن حافظ و ديگر بزرگان فرهنگ ايران زمين نيز هست و «خستو شدن
به هستي حق» همچنان زنده زنده است و قرن ها بعد از زبان متفکري چون کانت
چگونه بيان مي شود؟ راستي را که زير اين آسمان کبود خيلي چيزها تازگي
ندارد، تازگي اگر هست از آن لباس تازه يي است که به پيکر انديشه هاي کهن
مي پوشانيم. بايد در پوشاندن اين لباس توانايي و مهارت داشته باشيم تا
دريابيم که انديشه هاي اصيل فرهنگي ايران، کهن ناشدني است (يک نکته بسيار
مهم هم در اينجا هست که براي پرهيز از درازتر شدن کلام فعلاً از آن مي
گذرم و آن اينکه «غوره نشده مويز نبايد شد» و دست يافتن به خرد عشق پس از
کمال خرد عقل ميسر است والا...)
اما در مورد حافظ و اعلاميه حقوق بشر؛ يعني بخش اول پرسش نخستين شما...
ببينيم جوهره اعلاميه سي ماده يي حقوق بشر چيست تا تکليف مان روشن شود
والا بديهي است که نمي توان اعلاميه يي سي ماده يي در ديوان حافظ يافت،
اما مي توان نکات پراکنده در غزل ها را که لازمه بيان هنري است، گرد آورد
و با مواد اعلاميه حقوق بشر تطبيق داد. پيداست که اين امر گرچه شدني است،
اما به تمامه در اين مختصر و در اين گفت وگو نمي گنجد، لاجرم بر بنيادها و
بر اصول انگشت مي نهيم؛ در اعلاميه حقوق بشر بر «آزادي، برابري، و حقوق
انساني» از جنبه هاي مختلف تاکيد شده و به رعايت کردن اين حقوق توصيه شده
است.
بگذاريد بپرسيم سبب شکل گيري اين اعلاميه و تنظيم مواد آن و توصيه به
اجراي اين مواد چيست؟ آيا جز اين است که سلب آزادي، نفي برابري و تضييع
حقوق انساني در طول زمان از سوي جاهلان و مغرضان و منفعت طلبان و در يک
کلام پاي نهادن بر سر عدالت موجب شد تا آزادي خواهان و انسان دوستان به
فکر تأمين آزادي و برابري و حقوق انساني بيفتند؟ جنگ هاي خانمان سوز اعم
از جنگ هاي فرقه يي و مذهبي و غيرمذهبي و بيدادهاي به بار آمده از آن در
اين امر تأثيري بنيادي نداشت؟ پس بنياد و اساس ماجرا را در «عدالت» و «بي
عدالتي» بايد جست. تعريفي را که قدما، در فرهنگ ايراني- اسلامي از عدالت
به دست داده اند گوياتر از گوياست؛ عدالت، نهادن هر چيز است در جاي خود و
لاجرم ظلم، نهادن چيزهاست نه در جاي خود. وقتي آزادي کسي سلب مي شود، وقتي
مال مردم ربوده مي آيد، وقتي کسي را که شايسته مقامي نيست در آن مقام قرار
مي گيرد، وقتي بيشتر از آنکه بايد، يا کمتر از آنکه بايد به کسي امکانات
داده مي شود، جمله، نهادن چيزهاست، نه در جاي خود و ظلم است و پايمال شدن
عدالت و اگر عکس آن تحقق يابد عدالت است.
بنابراين عدالت، بنياد تمام ارزش هاي انساني است که در اعلاميه حقوق بشر
بدانها توصيه و بر آنها تاکيد شده است. جنگ هاي خانمان سوز هم که به نام
تحقق عدالت صورت مي پذيرد، غالب آنها يکسره بي عدالتي است و مردم آزاري.
اصطلاحي هست در فرهنگ و ادب فارسي موسوم به «کم آزاري». «کم» در اين
ترکيب، در برابر «بيش» نيست؛ بلکه پيشوند منفي کننده است يعني «بي آزاري»
و نيازردن مردم که من در جايي گفته ام و نشان داده ام، اساس اخلاق ايراني
است (سخنراني يادروز سعدي، شيراز، اول ارديبهشت 1388) و توصيه به آن،
توصيه به تحقق و گسترش عدالت است و تحقق تمام حقوق انساني.
در سلسله الذهب جامي مي خوانيم؛ به امر هرمز بن کسري منادي ندا مي کرد که؛
عنان در کف هوس منهيد
پاي در کشتزار کس منهيد
في المثل هر که خوشه يي شکند
پر کاهي ز خرمني بکند
همچو خوشه به تير دوزندش
خرمن از برق تيغ سوزندش
و چون سپاه از کنار تاکستان گذر مي کرد و غفلت يکي از سپاهيان موجب شد تا اسب او خوشه غوره يي از تاک برکند يا شاخه يي را بشکند؛
صاحب باغ برگرفت فغان
کاي برافتاده از تو کيش مغان
اصل دين مغان کم آزاري است
جستي آزارم، اين چه دينداري است
اصل «کم آزاري» که اساس اخلاق در فرهنگ ايراني است در يکي از غزل هاي کم مانند حافظ به مطلع؛
بنال بلبل اگر با منت سر ياري است
که ما دو عاشق زاريم و کار ما زاري است
اين گونه بيان شده است؛
دلش به ناله ميازار و ختم کن حافظ
که رستگاري جاويد در کم آزاري است
و در غزلي ديگر به مطلع؛
جز آستان توام در جهان پناهي نيست
سر مرا به جز اين حواله گاهي نيست
اين سان، هنرمندانه، گزارش شده است؛
مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن
که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
در نگاه حافظ و ديگر فرهيختگان و سخنگويان فرهنگ ايران، کليد گنج سعادت و
عدالت، همانا کم آزاري است و اگر اين امر تحقق يابد عدالت، تحقق مي يابد و
با تحقق عدالت، هر کس، چنانکه بايد، به حق خود مي رسد. از حق آزادي و
انتخاب باور گرفته تا حق مالکيت و ساير حقوق. به همين سبب که حافظ مصراعي
بلند از استاد سخن و حکمت، سعدي، در گلستان وام مي کند تا از بابت نداشتن
زور مردم آزاري، خداي را سپاس گويد. بيت سعدي که خود نظريات اخلاقي خويش
را بر بنياد اصل «کم آزاري» پرداخته است، چنين است؛
چگونه شکر اين نعمت گزارم
که زور مردم آزاري ندارم
و بيت حافظ، چنين؛
من از بازوي خود دارم بسي شکر
که زور مردم آزاري ندارم
تاکيد حافظ در بيت «دلش به ناله ميازار...» بر اين معنا که هرگونه آزردن،
حتي آزردن دل کسي با ناله و زاري، کم آزاري و مردم آزاري است و رستگاري
جاويد در گرو پرهيز از هرگونه آزردن و آزار دادن است، نشان مي دهد که
دنياي آرماني حافظ که همانا دنياي آرماني در فرهنگ ايراني است، دنيايي است
آکنده از عدل و داد و تهي از ظلم و بيداد که در آن هر کس به حق خود مي
رسد. لازمه کم آزاري مهرورزي است. اساس فرهنگ ايراني و فلسفه ايراني، که
فلسفه اشراقي و عرفاني است، عشق و مهرورزي است؛ عشق، هم بنياد هستي است،
هم ابزار معرفت و هم مادر فضايل.
با مهرورزي و عشق مي توان به معرفت و به کمال رسيد. کسي که عاشقي کند و
مهر بورزد و به ديگران به چشم مهر بنگرد، مردم آزار نيست، کم آزار است،
نسبت به خود و نسبت به ديگران مهربانانه و مهرورزانه رفتار مي کند و به
فضايلي دست مي يابد که لازمه سعادت فرد و جامعه است، فضايلي که لازمه تحقق
پيام هاي انساني است که در تمام بيانيه هاي انساني در طول تاريخ و از جمله
در اعلاميه حقوق بشر آمده است «جنگ هفتاد و دو ملت» که به گفته حافظ حاصل
نديدن حقيقت و نتيجه کج انديشي است، پايان مي گيرد و آيين مهر و مذهب عشق
بر روابط مردم سايه مي افکند چرا که؛
آنجا که کار صومعه را جلوه مي دهند
ناقوس دير راهب و نام صليب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست
هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
در چنين حال و هوايي که ارزش هايي چون نوعدوستي و تساهل و تسامح و مدارا و
... حاکميت مي يابند؛ ارزش هايي که جاي جاي در سخن حافظ شاهد آن توانيم
بود، مثل؛
درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آيد
نهال دشمني بر کن که رنج بي شمار آيد
و اکثر ابيات اين غزل، يا مثل؛
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نيکي به جاي ياران فرصت شمار يارا
اي صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزي تفقدي کن درويش بينوا را
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
و يا مثل؛
سال ها پيروي مذهب رندان کردم
تا به فتوي خرد حرص به زندان کردم
و همانندان آنها که سراسر ديوان حافظ را آکنده است، ممکن است بگوييد اينها
در عالم نظر است، تا چه حد رنگ عملي مي يابد و متحقق مي شود؟ اين پرسش در
واقع، بيان ديگري است از دومين و در واقع سومين پرسش شما...