تبليغاتX
گفت و گو

گفت و گو

نمی رفتند تا به جایی برسند، می رفتند تا با هم باشند.

ضرورت سازگاری با دنیای جدید


ضرورت سازگاری با دنیای جدید نام یادداشتی است که به مناسبت انتشار جدیدترین کتاب دکتر محمد علی اسلامی ندوشن (راه و بی راه) نوشته ام، این یادداشت را می توانید در ضمیمه روزنامه اعتماد (24آذر1388) بخوانید.


نگاهي به کتاب «راه و بي راه» نوشته دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن
ضرورت سازگاري با دنياي جديد

محمد صادقي

«... ما اکنون در يکي از آن دوران هاي گزينش به سر مي بريم، زيرا در برخورد با تجدد هستيم، و اين تجدد تحت سيطره تکنولوژي و علم است. وقتي از صبح تا شب محصول علم را به کار مي بريم، چگونه مي توانيم خود را با انديشه علمي بيگانه نگه داريم؟ در اين صورت شبيه به معرکه گيري مي شويم که پشت فرمان هواپيما بنشيند. تمام ظرافت کار در اين است که ما انديشه علمي را با فرهنگ خود سازگار داريم، وگرنه برخورد پيش خواهد آمد. کشور ايران، مانند هر کشور ديگري به يک پهنه خاک ختم نمي شود. سرشار است از يادگار و ماجرا و دستاورد فکري و هنري که مجموع آنها بار فرهنگي او را تشکيل مي دهند. اينان براي ما حافظه تاريخي هستند، چنان که گويي چند هزار سال عمر کرده ايم. بيم و اميدها، وسواس ها و آرزوهاي گذشتگان به ما انتقال يافته است و هر يک از ما يک خزانه وجدان ناآگاه تاريخي شده ايم. خصوصيت ديگر آن است که ما اکنون از طريق وسايل ارتباطي با دنياي بيرون و کشورهاي ديگر ارتباط يافته ايم. ما ديگر مانند گذشته، خود مسير خود را به تنهايي ترسيم نمي کنيم، بلکه هر واقعه در دوردست در وضع ما تاثيرگذار مي شود. بنابراين در موقعيت کنوني با چهار عامل روبه روييم؛ سنت و تجدد، دنياي درون و دنياي بيرون، و ناگزير بايد خط خود را تعيين کنيم. اين خط چيست؟ آن چيزي است که بتواند با موقعيت جغرافيايي ايران، نوع همسايگي، سوابق تاريخي، وضع طبيعي و اقليم، روحيه و روانشناسي مردم، درجه انعطاف پذيري و تغييرپذيري آنان همخواني داشته باشد... از اين رو لازم است يک ارزيابي مجدد از تاريخ ايران و ادب فارسي و تفکر ايراني صورت يابد. ارزيابي همراه با روشن بيني و نقد درست، بي طرفانه و عاري از بيم.چراهايي در برابر تاريخ و فرهنگ ايران است که بايد به آنها جواب داده شود. تا زماني که به آنها پاسخ درست داده نشده، ما نسبت به امروز و آينده خود ديد روشني نخواهيم داشت.»1

کتاب «راه و بي راه» نوشته دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن، به تازگي از سوي شرکت سهامي انتشار راهي بازار کتاب ايران شده است. اين کتاب به دو بخش تقسيم مي شود؛ بخش نخست دربردارنده مقاله هاي نويسنده درباره موضوع هاي گوناگوني در زمينه هاي فرهنگي، تاريخي، سياسي و اجتماعي، و بخش دوم دربردارنده گفت و شنود هايي با نويسنده است. مداومت تاريخي ايران، امپراتوري فراموش شده، عسرت و عشرت در شهر مسکو، دنيايي که در راه است، بيشه زار بزه، دنيا علامت مي دهد، در معناي زندگي، ايران و جهان امروز، حالتي به نام سرگرداني فرهنگي، جايگاه زبان و ادبيات فارسي در جهان معاصر، تمدن و جنگ، دموکراسي و ديکتاتوري و... نام تعدادي از مقاله ها و گفت و شنودهاي اين کتاب است. همچنين از چينش مطالب و متن کتاب چنين برمي آيد که اين اثر تازه ادامه کتاب «ديروز، امروز، فردا» است.

دکتر اسلامي ندوشن در يکي از مقاله هاي کتاب که «از حقيقت چه خبر؟» نام دارد، با بررسي سرگذشت و شخصيت استالين به موضوع خانه به دوش بودن حقيقت مي پردازد و نکته هاي جالبي را مطرح مي کند. اينکه استالين در مقطعي «پدر ملت روس» خوانده مي شود و در مقطعي ديگر با تالي کاليگولا (امپراتور نابکار و ستم پيشه روم از سال 37 تا 41 ميلادي) مقايسه مي شود، موضوعي است که وي برگزيده تا در کنار نشان دادن چهره واقعي شخصي که در پندار شمار زيادي از انسان ها نجات دهنده بشريت لقب گرفته بود، به مفهوم حقيقت در دوران معاصر بپردازد. نويسنده کتاب «راه و بي راه» که هنگام مرگ استالين در فرانسه به سر مي برده است به مراسم عزاداري کم نظير حزب کمونيست فرانسه هم اشاره دارد و مي گويد در يک محوطه بزرگ، در حالي که بلندگوهاي قوي سمفوني «پاتتيک» بتهوون را مي نواختند، جمعيت انبوهي غمزده و خاموش ايستاده و از سخنراني هاي پرشور اشک در چشمان شان حلقه زده بود. همچنين به سروده هاي دو شاعر برجسته فرانسوي لويي آراگون و پل الوار، و اغراق هايي که درباره استالين روا داشتند، مي پردازد؛ شعرهاي پرسوزي که شاعران ديگر هم در سراسر جهان سرودند. سپس اين پرسش را مطرح مي کند که چرا و به چه دليل ماياکوفسکي، شاعر روس، در 37سالگي خودکشي کرد. چرا اين شاعر در بهشت موعود استالين از زندگي سير شد؟ چرا از بهشتي که وعده داده شده بود، پديده هاي جهنمي زاده شد؟ چراهايي که اسلامي ندوشن تلاش مي کند در مقاله خويش به آنها پاسخ دهد و خود مي افزايد پس از اينکه تب ها فرو نشست، پرده ها کنار رفت و حقيقت آشکار شد و همگان به ستم ها و کشتارهاي ناجوانمردانه يي که رخ داده بود، پي بردند تا آنجا که بوريس پاسترناک، استالين را به کاليگولا شبيه دانست. سرانجام و در تحليل نويسنده کتاب، شکست و فروپاشي نظامي که پايه گذارش استالين بود، به خاطر غيبت آزادي و صداقت رقم خورد. در بخش ديگري از کتاب «راه و بي راه» نيز که گفت و شنود نام دارد، نويسنده کتاب درباره سخنراني خود در سمينار بين المللي دانشگاه هاروارد و پيشنهادي که براي بهبود بخشيدن به وضعيت جهان ارائه کرده بود، توضيح مي دهد؛ «سخنراني که در تابستان 1967 در سمينار بين المللي دانشگاه هاروارد امريکا تحت عنوان انسان متجدد و انسان واپس مانده ايراد شد، به نکاتي درباره وضع موجود جهان اشاره داشت که متاسفانه بعضي از پيش بيني هايش در اين سه، چهار دهه به واقعيت پيوسته است. در اين مجمع که نمايندگان حدود 40 کشور در آن شرکت داشتند، پيشنهاد کردم براي آنکه مسائل جهان از ديد فرهنگي هم ديده شود- و نه تنها از ديد سياست - خوب است انجمني مرکب از فرهنگ مداران کشورهاي مختلف که نماينده ملت ها باشند و نه تنها دولت ها، تشکيل شود و مسائل حاد جهاني را مورد بحث و بررسي قرار دهد. ولو نظر آنها ضمانت اجرا نداشته باشد، لااقل مرجعي است که با ديد فرهنگي به جهان نگاه خواهد کرد. اين پيشنهاد 40 سال پيش اعلام شد، ولي دنباله اش گرفته نشد. يک علتش آن بود که پيشنهاددهنده از کشوري بود که حکومتش نسبت به اين موضوع نظر مساعد نداشت. اين پيشنهاد را در چند کشور ديگر هم عنوان کردم. به نظر مي رسد امروز بيشتر از هميشه ضرورت توجه به آن احساس مي شود.» 2 اکنون و با توجه به آنچه در چند سال گذشته رخ داده و فضاي جهاني را ناآرام ساخته، به نظر مي رسد او زودتر از ديگران توانسته به مشکلي که در راه است پي ببرد و هشدار بدهد، هرچند راهکاري که مطرح مي کند به اجرا درنمي آيد. وي در بخشي از سخنان خويش در دانشگاه هاروارد مي گويد؛«هرگز آشوب و ناسازگاري در جهان، آنچنان که ما امروز مي بينيم، وجود نداشته و اين آشوب و ناسازگاري نه تنها در بين ملت هايي جريان دارد که آشکارا با هم در ستيزه اند، بلکه در ميان طبقات مختلف مردمي که در داخل يک خاک زندگي مي کنند، نيز هست. از هر سو طغيان است و دسيسه و خونريزي. در واقع کليه عوامل براي يک جنگ بنيان کن آماده شده است و اگر مي بينيم جهان به نحو تصنعي و نسبي به زندگي صلح آميز خود ادامه مي دهد، به علت ترس از نابودي کامل کره خاک زمين است. به اين گونه ما در دوران جنگي نهاني، دروني و فروخورنده زندگي مي کنيم. اما اگر جهان، بي آنکه دست به جنگي بزرگ بزند، به زندگي خود ادامه مي دهد، نبايد تصور کند در امن و سلامت است. در جنگ نبودن، به معناي در صلح و عافيت بودن نيست. صلح واقعي آن نيست که بر ترس و زور مبتني باشد، چنين صلحي منفي است. صلح آن است که از تفاهم سرچشمه گيرد؛ صلح براي خود صلح، نه صلح براي احتراز از جنگ. دنياي امروز حکم بيمار بستري را دارد که ممکن است روزي از بيماري دراز و علاج ناپذير خود به تنگ آيد و بر آن شود که بين مرگ و زندگي يکي را انتخاب کند، يعني نابودي را. براي جلوگيري از اين پيشامد چاره يي جز اين نيست که بنيه جسمي و روحي صلح، از طريق رسانيدن قوت لازم به آن بازگردانده شود و اين ميسر نخواهد بود مگر با ايجاد حداقل تعادل در بين عوامل متعارض.»3

از ديگر مطالب خواندني اين کتاب مي توان به مقاله «دنيا علامت مي دهد» اشاره کرد، بخش نخست اين مقاله، سخنراني دکتر اسلامي ندوشن در کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو کانادا (آبان 1387) است. وي در اين مقاله به بررسي انتخابات امريکا و چهره تغييرخواه آن باراک اوباما پرداخته و همچنين با نگاهي منتقدانه به مسائل مختلف جهان و سياست هاي غرب مي نگرد و پشتيباني از طالبان در افغانستان را (به بهانه جلوگيري از نفوذ شوروي) نمونه يي از رفتارهاي نابخردانه غرب مي خواند و اين گونه نتيجه مي گيرد که سياست هاي غرب به تداوم جهل در جهان سوم انجاميده است. در نگاه وي قرن بيست و يکم محصول بيراهه هاي قرن بيستم را درو مي کند زيرا جنگ سرد را پديده يي مي داند که با وجود هزينه شدن هزاران ميليارد از ثروت جهان نتيجه چنداني دربر نداشته است. سپس اين پرسش ها را مطرح مي کند؛ دنياي غرب که خود را داراي پيشرفته ترين تمدن مي داند، چرا طي اين 60 سال (از بعد از جنگ جهاني) هيچ قدمي براي صلح پايدار در جهان برنداشته است؟ چرا دنيا بيش از هميشه معلق در ميان جنگ و صلح به سر مي برده است؟ به باور وي در گذشته هم جنگ و ستم وجود داشته است ولي بايد آن را متناسب با دانش همان روزگار بررسي کرد، اکنون که پيشرفت هاي شگفت انگيز علمي و گسترش فضاي ارتباطي به ايجاد دهکده جهاني منجر شده چرا وضعيت جهان همچنان آشفته است؟ و بخشي از پاسخ وي نيز چنين است؛ بزرگ ترين تناقض امروز دنيا در اين دوقطبي شدن علم و انسانيت است، زيرا اين دو هيچ گاه تا اين اندازه رودررو نبوده اند.

... اما شايد بهتر باشد اين نوشتار را با قطعه يي از مقاله «تمدن و جنگ» نوشته دکتر اسلامي ندوشن به پايان برسانم که جاي بسي انديشيدن دارد؛ «... حالا چرا خواست ها به نتيجه نمي رسند، براي آنکه اصولاً ذات بشر آرزوهايش دامنه دارتر از امکاناتش است، بسياري چيزها را مي خواهد که به آنها دسترسي نمي يابد، هميشه به دنبال آرزوهاي خود دوان است. خوب، بنا به نظر فرويد اين آرزوها متراکم مي شوند، در درون به انتظار مي نشينند، به کمين مي نشينند که نوعي خودشان را بروز بدهند و اين بروز، در مواردي از طريق جنگ اتفاق مي افتد. طريق ديگر؛ عکس آن را عارفان پيشنهاد کرده اند، يعني گذشتن از سر آرزو، پشت پا زدن به آن. سعدي مي گفت؛ سعدي افتاده يي است آزاده/ کس نيايد به جنگ افتاده. آنها مي خواستند با تصفيه درون، عوامل جنگ انگيز را از خود بزدايند. نظريه وحدت وجود، که کل کائنات را يک بدنه جدايي ناپذير مي دانست، يک نتيجه عملي هم مي خواست از آن گرفته شود و آن اين بود که کل خانواده بشري با هم برادروار زندگي کنند و سعدي آن را در اين مصراع خلاصه مي کرد؛ بني آدم اعضاي يکديگرند...و عرفان چون با جنگ هاي ديني و فرقه گرايي روبه رو بود، مي خواست از طريق اين انديشه، ريشه افتراق و جنگ را از ميان بردارد...»4

پي نوشت ها؛-------------------------

1- اسلامي ندوشن، محمدعلي، راه و بي راه، تهران، شرکت سهامي انتشار، 1388، صص 7-6

2- همان، ص 201

3- اسلامي ندوشن، محمدعلي، ارمغان ايراني، تهران، نغمه زندگي، 1386، ص 12

4- اسلامي ندوشن، محمدعلي، راه و بي راه، تهران، شرکت سهامي انتشار، 1388، صص 270-269

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی 

تاملی در تقسیم بندی های متداول؛ یادداشتی از دکتر علی فردوسی


یادداشت «تأملی در تقسیم بندی های متداول» نوشته دکتر علی فردوسی که به مقاله ام «شکاف های فرهنگی در درون تمدن ها» درباره کتاب «برخورد درون تمدن ها» نوشته دیتر زنگهاس می پردازد، را می توانید در ضمیمه روزنامه اعتماد 19 آذر 1388 بخوانید.

تاملي در تقسيم بندي هاي متداول
دکتر علي فردوسي*

مقاله «شکاف هاي فرهنگي در درون تمدن ها» نوشته محمد صادقي را در ضميمه روزنامه اعتماد (11آذر1388) خواندم. نکته هاي بسيار خوبي در آن بود. مثلاً آنجا که به نقل از صاحب کتاب نوشته بود هانتينگتون درکي کلي و کم و بيش سطحي از «تمدن هاي ديگر» به جز «تمدن غرب» داشت. (تمدن را داخل گيومه مي گذارم چون بر سر خود اين مفهوم جاي بحث هست، همان طور که نگاهي اجمالي به تاريخ معنا و کاربرد اين مفهوم نشان مي دهد.) تنها نکته يي که مرا وادار به نوشتن اين يادداشت کرد استفاده از ثنويت «شرق» و «غرب» بود. ببينيد يا ما تمدن هاي متعدد داريم يا فقط يک تمدن داريم با صورت هاي گوناگون، ولي دسته بندي اين تمدن ها، از 11 تاي هگل تا 30 ، 40 تاي کتاب هاي درس «تاريخ جهان» که در اين يکي دو دهه در امريکا دارد جاي «تاريخ تمدن غرب» را به عنوان درس عمومي تاريخ براي همه دانشجويان (دروس پيش رشته که همه بايد بردارند) مي گيرد يک تقسيم بندي است که هيچ پايه علمي ندارد. مي دانم که ريشه اش در غرب قرن نوزدهم است و تبديل خاور شناسي به رشته يي دانشگاهي در ذيل مطالعات تاريخي، يعني دو مبحث در علم تاريخ وجود داشت؛ غرب و ديگر تمدن ها. اما اين تقسيم بندي مبناي علمي نداشت، يک طرف غرب بود و يک طرفش «و غيره» و به آن «و غيره» متشکل از انواع تمدن ها و فرهنگ ها مي گفتند «شرق». مابقي هم که «تمدن» نداشتند مي افتادند از مبحث تاريخ بيرون و فقط در مبحث قوم شناسي و مردم شناسي، يعني مردماني بي تاريخ، بررسي مي شدند. اينها منظورم نظر مستشرقان و تقسيم بندي آنها است از بشريت، البته همه به قول مرحوم جلال آل احمد که رواج دهنده اين ثنويت در ذهن روشنفکران ايراني و دنباله آنها در ميان «روشنفکران ديني» شد و همراهش آن واژه گمراه کننده غربزدگي را آورد (و ريشه هاي آن در افکار احمد فرديد مبحثي جداگانه است)...و گرنه، چرا ايران با ژاپن در ذيل يک مفهوم باشند؟ «شرق» در تعقل مستشرقان فقط به صورت سلبي تعريف مي شد، يعني آنجا که غرب نيست، اما تاريخ دارد. هانتينگتون هم دچار همين نزديک بيني مستشرقي بود- يعني غرب را مي ديد و بقيه را در مقابل آن بازسازي مي کرد، يعني ديگر تمدن هاي او در اساس تعريفي سلبي داشتند، غرب نبودند و فقط از منظر نسبت شان با غرب مطرح مي شدند. عکس برگردان اين تعقل مقوله کلاً مجعول شرق و غرب است، يعني اين نظريه که هر جا غرب نيست (و تاريخ دارد) وحدت تئوريکي دارد به نام «شرق.» اين يعني تعريف شرق در نسبت به غرب، و نه تعريف «شرق» نسبت به خودش. اما هيچ اصلي غير از همين غرب نبودن اين فرهنگ ها و تمدن ها را ذيل يک مقوله قرار نمي دهد (حتي تاريخ استعمار، چون امريکاي لاتين، براي نمونه «شرق» به حساب نمي آيد). اگر از اين سطح فلسفي بياييم پايين و به بنده اجازه بدهيد از خودم حرف بزنم، بايد خيلي خلاصه بگويم؛ بنده ايراني هستم، مسلمان زاده، و بي ادعا از ايران شناخت متوسطي دارم که نمي توان آن را همين طور سردستي رد کرد. بنده به علاوه در غرب استاد دانشگاه هستم و درس تاريخ انديشه و فرهنگ غرب مي دهم. بنده به علاوه شش سال تمام در ژاپن استاد دانشگاه بودم و ژاپن را اندکي مي شناسم، به زبان آن آشنايي دارم و جاهاي ديگر آسيا را هم ديده ام و هرازگاهي هم وقتي استاد متخصصي گير نمي آورم، به عنوان مدير گروه، خودم درس تاريخ آسيا را مي گردانم. اينها را ذکر کردم تا بگويم در تمامي اين تجربيات هيچ دليلي براي باور داشتن به دوآليسم شرق و غرب پيدا نکردم که نکردم. اگر شرقي باشد، که نيست، آن چيزي است که از آن طرف رود سند شروع مي شود. اين طرف رود به خصوص وقتي به ايران مي رسيم، و پس از آن، شرق نيست. بحث بر سر متناسب بودن فرهنگ است با ساختارهاي اجتماعي وقتي شهروند واحد اجتماعي است. ببينيد منظورم اين نيست که ما عين اروپا هستيم، اما تاريخ ما، قرابت جغرافيايي ما، تداخلات مذهبي ما در ديانت سامي، مشترکات ما در تعقل يوناني، ريشه هاي مشترک زباني ما در زبان هاي هند و اروپايي، ساختارهاي قبيله يي و سياسي ما، به قول ژرژ دومزيل، در اقوام آريايي... ما را به مراتب به اروپا نزديک تر مي کند تا به تمدن ها و فرهنگ هاي آن سوي رود سند... اين فرمايش استاد اسلامي ندوشن هم که نسبت ميان معنويت و ماديت مي تواند شرق را از غرب تفکيک کند، با کمال احترام، جاي بحث دارد. اصلاً و ابداً اين طور نيست که ژاپن معنوي تر است از اروپا؛ اصلاً و ابداً اين طور نيست که چين معنوي تر است از اروپا. هر دو اين کشورها، و کره جنوبي همين که خواستند «پيشرفت» کنند مجبور شدند معنويتي متناسب با ضروريات جامعه فني مدرن، جامعه شهري با روابط رسمي و مقررات هم سنخ با بازار جهاني به مثابه «فضاي عمومي» اتخاذ کنند...، والسلام. 

* استاد و مدير گروه تاريخ در دانشگاه نتردام
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

مرزبندی های پس از جنگ سرد


مرزبندی های پس از جنگ سرد، نام مقاله ای است که در آن به همزمانی دو ایده از برژینسکی و هانتینگتون پرداخته ام. این مقاله در ضمیمه روزنامه اعتماد و در تاریخ 17 آذر 1388 منتشر شده است.


همزماني دو ايده از زبيگنيو برژينسکي و ساموئل هانتينگتون
مرزبندي هاي پس از جنگ سرد

محمد صادقي

سال هاي جنگ سرد، دوران پرفراز و نشيبي در تاريخ جهان و قرن بيستم به شمار مي رود؛ دوراني که اختلاف هاي سياسي، اقتصادي، نظامي و فرهنگي دو قدرت بزرگ جهان (ايالات متحده امريکا و اتحاد جماهير شوروي) را در برابر هم قرار داد و جهان با يک «پرده آهنين» به دو بخش شرق و غرب تقسيم شد. نخستين بار وينستون چرچيل در سخنراني مشهور خويش (پنجم مارس 1946) در کالج وست مينستر در فولتون (ميسوري) از اصطلاح «پرده آهنين» براي مشخص کردن خطي که دو اردوگاه سياسي جهان را از هم جدا مي کرد، استفاده کرد؛ اردوگاه هايي که اختلاف هاي ايدئولوژيک بنياديني با هم داشتند. چرچيل در آن سخنراني گفت؛ «از استيتن در بالتيک تا تريست در آدرياتيک، يک پرده آهنين در سرتاسر قاره کشيده شده است. پشت اين خط همه پايتخت هاي دولت هاي باستاني اروپاي مرکزي و شرقي قرار دارند. ورشو، برلين، پراگ، وين، بوداپست، بلگراد، بخارست و صوفيه همه اين شهرهاي مشهور و جمعيت پيرامون آنها در جايي قرار دارند که ما بايد حوزه شوروي بناميم، و همه به شکلي نه تنها در معرض نفوذ شوروي هستند بلکه در موارد بسيار و در مقياسي وسيع و فزاينده از جانب مسکو کنترل مي شوند...»1 در فاصله جنگ جهاني دوم تا برچيدن ديوار برلين (1989) و فروپاشي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي (1991) هرچند جنگ سرد به رويارويي مستقيم دو ابرقدرت نينجاميد اما رقابت هاي گوناگون دو قدرت بزرگ در زمينه هايي مانند ساختن بمب اتمي، ساختن بمب هيدروژني، پرتاب ماهواره و سفينه به فضا و... و دخالت هاي نظامي شان در کره، ويتنام و افغانستان، به افزايش تنش ها در جهان مي افزود. قدرت هاي بزرگ در پاسداري از قلمرو خويش (که شامل سرزمين هاي ديگر نيز مي شد) و بر پايه همان تقسيم بندي ها شکل گرفته بودند، مقاومت فراواني نشان داده و هيچ گونه دگرگوني را برنمي تابيدند. براي نمونه هنگامي که نسيم اصلاحات در چکسلواکي (1968) به رهبري الکساندر دوبچک وزيدن گرفت و اصلاح اقتصادي، کاهش سانسور مطبوعات و بحث و گفت وگو در آن کشور با پشتيباني شهروندان آغاز شد، شوروي با اين نگراني که ممکن است حزب کمونيست چکسلواکي قدرت را از دست بدهد يا دوبچک موضع خود را در جنگ سرد تغيير دهد، سربازان پيمان ورشو را راهي چکسلواکي کرد و به اين ترتيب به بهار پراگ پايان داد. سپس لئونيد برژنف در يک سخنراني که به بررسي وضعيت پراگ مي پرداخت، تاکيد کرد هر گاه لازم باشد براي نجات سوسياليسم و تقويت آن در کشورهاي سوسياليست دخالت خواهد کرد. اما اين وضعيت پايدار نماند و کمتر از دو دهه پس از برف سنگين و نابهنگام سرخي که شکوفه هاي بهاري را در پراگ از بين برده بود، ميخائيل گورباچف در مارس 1985 رهبري حزب کمونيست شوروي را عهده دار شد و اين در زماني بود که شوروي با مشکلات زيادي روبه رو بود و برنامه هاي اصلاحي گورباچف مي توانست زمينه را براي برون رفت از مشکلات گسترده اقتصادي و سياسي فراهم سازد. ملاقات هاي سودمند گورباچف و رياست وقت جمهوري ايالات متحده، رونالد ريگان در اکتبر 1986 (ريکياويک، پايتخت ايسلند) و در دسامبر 1987 (واشنگتن دي سي) به امضاي پيمان «تسليحات هسته يي ميان برد» انجاميد، و اين يک پيمان تاريخي و سرنوشت ساز بود زيرا در پي آن تمام جنگ افزارهاي هسته يي ميان بردي که امريکا و شوروي در اروپاي غربي و شرقي در اختيار داشتند، حذف مي شد و موشک هاي هسته يي دو ابرقدرت که در اروپا مستقر بودند ديگر يکديگر را نشانه نمي گرفتند. سپس گورباچف در دسامبر 1988 با سخنان خويش در مجمع عمومي سازمان ملل متحد همگان را شگفت زده کرد. او از آزادي انتخاب در روابط بين الملل و اينکه زور و تهديد نبايد ابزار سياست خارجي باشد سخن گفت. سخنراني وي به عبارتي پيامي به کشورهاي اروپاي شرقي تلقي شد که شوروي آزادي سياسي بيشتري را تحمل خواهد کرد. پس از آن سخنراني، 500 هزار سرباز، 10 هزار تانک، 8500 جنگ افزار سنگين و 500 هواپيماي جنگي شوروي از اروپاي شرقي خارج شدند و اين خروج يکجانبه، زمينه را براي رخدادهاي مهم سال 1989 فراهم آورد و قيام هاي مردمي سراسر اروپاي شرقي را دربرگرفت. در نهم نوامبر 1989 ديوار برلين گشوده شد و ديواري که 28 سال غرب و شرق را از هم جدا کرده بود سرانجام فروريخت. در ژوئن 1990 جرج بوش پدر و گورباچف در يک نشست، موافقتنامه هاي سلاح هاي شيميايي و هسته يي را امضا کردند. گورباچف نيز وحدت آلمان و ورود آن به ناتو را پذيرفت. در نوامبر همان سال، ايالات متحده امريکا و اتحاد جماهير شوروي و 30 کشور ديگر براي امضاي منشور پاريس ملاقات کردند که نتيجه آن قرارداد عدم تجاوز ميان پيمان ناتو و پيمان ورشو بود و اين هم سند ديگري به مقصود اعلام پايان جنگ سرد به شمار مي رفت تا سرانجام در سال 1991 که درگيري هاي فراوان داخلي به فروپاشي اتحاد جماهير شوروي منجر شد، هرچند گورباچف پايان جنگ سرد را پيروزي يک طرف نمي پنداشت و آن را يک پيروزي مشترک مي دانست.

سال هاي پس از جنگ سرد، ايالات متحده امريکا که مي توانست خود را تنها قدرت بزرگ جهان بخواند بيش از هر چيز به جايگاه خود در مناسبات جديد و نظم نوين جهاني مي انديشيد و اين موضوع در سخنان جرج بوش پدر در کنگره امريکا و در 11 سپتامبر 1990 نيز به خوبي ديده مي شد؛«اتحاد جديدي از ملل در حال شکل گيري است و ما امروز در لحظه يي خاص و خارق العاده قرار گرفته ايم... از درون اين عصر وحشت زده... نظم نوين جهاني شکوفا مي شود... تحت حاکميت اين نظم جديد، تمام ملل جهان از شرق، غرب، جنوب و شمال عالم در اتحاد و رفاه زندگي خواهند کرد...»2

نياز به توضيح چنداني ندارد که در سالگرد سخنراني وي و در سال 2001 ايالات متحده با تهاجمي وحشيانه روبه رو شد، برج هاي سازمان تجارت جهاني در نيويورک فروريخت و در پي آن دو حمله، يکي به افغانستان و يکي به عراق ترتيب داده شد تا شايد تروريسم به اين شيوه نابود و با خطر تروريست ها مقابله شود و از اين رو گزينه نظامي به کار گرفته شد ولي آن طور که بايد به ريشه هاي شکل گيري تروريسم و علت هايي که به ايجاد اين پديده شوم مي انجامد پرداخته نشد. امنيت امريکا به خطر افتاد و اين براي قدرتي که خود را در سطح جهان بي رقيب مي پنداشت حس خوشايندي نمي توانست در پي داشته باشد.

اما اينکه سياستگذاري ها و استراتژي امريکا پس از برچيدن مرزهاي شرقي-غربي چه بوده و چارچوب مفهومي براي تحليل رخدادهاي پس از جنگ سرد چگونه تعريف شده است، پرسش هايي است که بدون انديشيدن به آن نمي توان به فهم درستي از رخدادهاي دوران جديد دست يافت. شايد در اين مجال بتوان با اشاره به بخشي از انديشه هاي دو شخصيت برجسته سياسي و دانشگاهي امريکا که ديدگاه هايشان در شکل گيري سياست هاي خارجي امريکا به ويژه در دهه 1990 نقش فراواني داشته است، به فهم بيشتري از موضوع دست پيدا کرد. زبيگنيو برژينسکي مشاور امنيت ملي امريکا در زمان رياست جمهوري جيمي کارتر و عضو مرکز مطالعات استراتژيک و بين الملل که در دانشگاه جانز هاپکينز و در رشته سياست خارجي امريکا نيز به تدريس مي پردازد، در کتاب «خارج از کنترل» نکته هايي را مطرح مي کند که با توجه به انتشار همزمان آن با انتشار مقاله «برخورد تمدن ها» نوشته ساموئل هانتينگتون جاي انديشيدن بيشتري مي يابد. برژينسکي در اين کتاب مي گويد به طور قطع نقشه ژئوپولتيکي جهان به طور فزاينده يي پيچيده مي شود و به جاي پديد آمدن يک نظم نوين جهاني، کشورهاي قدرتمند و ثروتمند گردهم مي آيند تا بتوانند منافع خود را بهتر حفظ کرده و مقابل رقيبان خود بايستند. او باور دارد که در جهان با صف بندي هاي جديدي روبه رو مي شويم که اگرچه امريکا مي تواند در آنها نفوذ کند اما توان امريکا براي تعيين سياست هاي داخلي آنها در حال کاهش است. به باور وي، صف بندي هاي جديد به شکل قطب هاي اقتصادي و هم به شکل اتحاديه هاي سياسي ظهور خواهند کرد.

برژينسکي سپس تقسيم بندي خود را اين گونه توضيح مي دهد؛«صف بندي هاي جهاني به صورت منظومه هاي شش گانه قدرت گاهي با يکديگر سازش و همکاري کرده و گاه در چارچوب روند سياسي مستقل و در عين حال بي ثبات با يکديگر به رقابت مي پردازند. منظومه هاي شش گانه قدرت احتمالاً به قرار زيرند.

1- منظومه امريکاي شمالي؛ عمدتاً تحت سلطه ايالات متحده امريکا و بر محور منطقه آزاد تجاري امريکاي شمالي مبتني است و قدرت منحصر به فرد بلوک اقتصادي جهان را تشکيل مي دهد که احتمالاً در طول زمان به پيوند تدريجي کانادا و امريکا منجر مي شود و شايد در مرحله يي از زمان به صورت يک کنفدراسيون امريکاي شمالي ظاهر شود.

2- منظومه اروپا؛ احتمالاً از نظر اقتصادي متحد اما از نظر سياسي به طور قابل توجهي هنوز متفرق است. از اين رو کماکان با مشکل يک آلمان قدرتمند روبه روست و در حالي که حدود شرقي اروپا هنوز مشخص نشده است، چگونگي انتقال به دوران پس از کمونيسم نيز در بلاتکليفي به سر مي برد و حوزه وابستگي آن اروپاي شرقي و بخش اعظم آفريقا را در برخواهد گرفت.

3- منظومه آسياي شرقي؛ تحت سلطه اقتصادي ژاپن است اما فاقد يک چارچوب سياسي و امنيتي مطمئن و از اين رو بالقوه نسبت به تنش هاي منطقه يي آسيب پذير است. حوزه وابستگي آن احتمالاً بخش هاي شرقي اتحاد جماهير شوروي سابق و جنوب شرقي آسيا و همچنين استراليا و زلاندنو است.

4- منظومه آسياي جنوبي؛ احتمالاً فاقد انسجام سياسي و اقتصادي است اما در عين حال در معرض نفوذ سلطه اقتصادي و سياسي گسترده خارجي نيست. در اين منظومه هند تلاش مي کند سلطه منطقه يي خود را در بخشي از منطقه تحکيم بخشد اما با مقاومت کشورهاي اسلامي واقع در غرب و شمال غربي (از جمله آسياي مرکزي) روبه رو است.

5- منظومه هلال مسلمانان؛ کشورهاي شمال آفريقا و خاورميانه (به جز اسرائيل)، شايد ترکيه (به ويژه اگر به اروپا نپيوندد)، کشورهاي منطقه خليج فارس و عراق و ايران و پاکستان و کشورهاي جديد آسياي مرکزي تا سرحدات چين را دربرمي گيرد. اين صف بندي اگرچه از مشترکات بسياري برخوردار است اما در معرض نفوذ بيگانه و کماکان فاقد يک انسجام سياسي و اقتصادي واقعي است.

6- ظهور احتمالي منظومه اوراسيا؛ يا منطقه حفره آسماني ژئوپولتيکي، زير سلطه روسيه خواهد بود؛ روسيه يي که براي مدتي در تلاش براي تعيين هويت خود است. اين منظومه سراسر منطقه اتحاد جماهير شوروي سابق را دربرمي گيرد ولي احتمالاً با منظومه هاي اروپا، آسيا و اسلام در تنش خواهد بود.» 3

وي پس از اين تقسيم بندي به روابط ميان اين منظومه ها پرداخته و در تحليل خويش به واقعيت هاي جهان کنوني هم توجه مي کند براي نمونه وي بنيادگرايان را بخش کوچکي از جهان اسلام مي خواند و گوناگوني در جهان اسلام را يک اصل قرار مي دهد. همچنين از نظر وي ممکن است در منظومه هاي شش گانه قدرت و داخل آنها درگيري هايي رخ دهد ولي درگيري هاي ميان منظومه ها را بيشتر از جنبه اقتصادي مورد بررسي قرار مي دهد. اما در نظريه برخورد تمدن ها که ساموئل هانتينگتون استاد دانشگاه و رئيس مرکز مطالعات استراتژيک در دانشگاه هاروارد در سال 1993 و در فصلنامه فارين افيرز (که از سوي شوراي روابط خارجي امريکا منتشر مي شود)4 مطرح کرد و آن را چارچوب مفهومي يا پارادايم تحليل رويدادها و دگرگوني هاي پس از جنگ سرد خواند، صف بندي ها و مرزبندي هاي ديگري شکل گرفت. هانتينگتون پس از طرح اين موضوع که هويت تمدني به طور روزافزون اهميت خواهد يافت، تمدن هاي زنده جهان را به هفت يا هشت تمدن بزرگ تقسيم کرد (تمدن هاي غربي، کنفسيوسي، ژاپني، اسلامي، هندو، اسلاو، ارتدوکس، امريکاي لاتين و همچنين تمدن آفريقايي) و خطوط گسل ميان اين تمدن ها را منشاء درگيري ها و تقابل هاي آينده برشمرد. وي با طرح موضوع غرب در برابر سايرين به عبارتي مي گفت مرزبندي ها و صف آرايي هاي تازه بر اساس تمدن ها شکل مي گيرد و کانون رويارويي هاي آينده را بين تمدن غرب و جوامع کنفسيوسي و جهان اسلام مي پنداشت. به باور هانتينگتون برخورد تمدن ها در سياست جهاني مسلط مي شد.5 وي دلايل خود را نيز اين گونه مطرح مي کرد؛

1- وجوه اختلاف ميان تمدن ها نه تنها واقعي بلکه اساسي است. تمدن ها با تاريخ، زبان، فرهنگ، سنت و از همه مهم تر مذهب، از يکديگر متمايز مي شوند...اين تفاوت ها در طول قرن ها پديد آمده و به زودي از ميان نخواهد رفت. اين اختلاف ها به مراتب از اختلاف ايدئولوژي هاي سياسي و نظام هاي سياسي اساسي تر است.

2- جهان در حال کوچک تر شدن، و کنش و واکنش بين ملت هاي وابسته به تمدن هاي مختلف در حال افزايش است. اين افزايش فعل و انفعالات، هوشياري تمدن و آگاهي به وجوه اختلاف بين تمدن ها و همچنين وجوه اشتراک در درون هر تمدن را شدت مي بخشد.

3- روندهاي نوسازي اقتصادي و تحول اجتماعي در سراسر جهان انسان ها را از هويت ديرينه و بومي شان جدا مي سازد. اين روندها همچنين دولت- ملت ها را به مثابه يک منشاء هويت تضعيف مي کند.

4- نقش دوگانه غرب رشد آگاهي تمدني را تقويت مي کند. از يک سو غرب در اوج قدرت است، و در عين حال و شايد به همين دليل، پديده بازگشت به اصل خويش در بين تمدن هاي غيرغربي نضج مي گيرد.

5- کمتر مي توان بر ويژگي ها و تفاوت هاي فرهنگي سرپوش گذاشت. از اين رو، آنها دشوارتر از مسائل اقتصادي و سياسي حل و فصل مي شوند يا مورد مصالحه قرار مي گيرند.

6- منطقه گرايي اقتصادي در حال رشد است.

7- خطوط گسل ميان تمدن ها به عنوان نقاط بروز بحران و خونريزي، جانشين مرزهاي سياسي و ايدئولوژيک دوران جنگ سرد مي شود.

همچنين برژينسکي در کتاب «خارج از کنترل» مي گويد هرچند جنگ سرد و تضاد ايدئولوژيکي ميان شرق و غرب به پايان رسيده اما امکان برخي درگيري هاي ديرينه بر سر قدرت، همچنان وجود دارد و پرسش هايي را که مطرح خواهد شد اين گونه برمي شمارد؛ چه قدرتي اروپا را کنترل خواهد کرد؟ آيا براي اين منظور ائتلافي ميان دو سوي اقيانوس اطلس، شامل ايالات متحده امريکا و اروپاي متحد به وجود خواهد آمد؟ تلاش بي وقفه در جهت بازيابي امپراتوري روسيه به کجا خواهد انجاميد و چه تاثيري بر اروپاي مرکزي و ديگر نقاط اروپا خواهد گذاشت؟ ژاپن و چين چگونه با يکديگر ارتباط برقرار خواهند کرد؟ اگر نقش امريکا در اروپا يا در خاور دور رو به کاهش رود، امريکا چگونه مي تواند موقعيت خود را در خاورميانه حفظ کند؟ البته برژينسکي پس از اينکه به بررسي وضعيت جهان پرداخته و آسيب هاي نگاه برتري جويانه غرب را مورد توجه قرار مي دهد راهکار خود را نيز ارائه مي کند. او ايجاد روابط سه جانبه ميان ثروتمندترين و دموکراتيک ترين کشورهاي جهان در اروپا، امريکا و آسياي شرقي (ژاپن) و مشارکت سازمان ملل متحد به عنوان نماينده معتبر سياست هاي جهاني را راهکاري سودمند برمي گزيند. در حالي که هانتينگتون پس از دوران جنگ سرد، نظريه يي را مطرح مي کند که بي ترديد نشانه زيرکي و تيزهوشي اوست زيرا مناسبات جهان پس از دوران جنگ سرد وارد فصلي ديگر شده و اين نيازمند طرحي تازه براي فهم مناسبات جديد جهاني است و هانتينگتون اين موضوع را به خوبي تشخيص داده و نظريه اش را با در نظر گرفتن شرايط جديد پي ريزي مي کند. وي با طرح موضوع برخورد تمدن ها، اهميت فرهنگ ها و تمدن ها را در دنياي کنوني برجسته مي سازد و در قامت يک نظريه پرداز و پژوهشگر سياسي، سطح مناسبات جهاني را از سياست به فرهنگ تغيير مي دهد و اين نکته يي بسيار مهم است که مي تواند موضوع پژوهش هاي ژرف و کارآمد باشد. اما در نگاهي ديگر نظريه هانتينگتون خواسته يا ناخواسته به «هراس از ديگري» دامن زد و اگر مي شد به بهبود وضعيت جهان پس از درگيري هاي دوران جنگ سرد اميدوار بود چنين نگاهي به مناسبات جهاني که از نقص هاي فراواني نيز برخوردار است، بر پيچيدگي هاي موجود در روابط بين الملل افزود...

به هر ترتيب، پس از 11 سپتامبر رفتارهاي غيرعقلاني و ديگرستيزانه برخي تندروها و پاسخ هاي سنگين غرب و رشد نظامي گري، به افزايش خشونت ها و فضاي مه آلود در جهان انجاميد و برخي سخنان نسنجيده نگراني هاي تازه يي را پديد آورد و سوءتفاهم ها را تقويت کرد، چنانچه برژينسکي هم در کتاب «انتخاب؛ سلطه يا رهبري» به آن اشاره دارد؛«بررسي رايانه يي سخنراني هاي رئيس جمهور پس از 11 سپتامبر تا اواسط فوريه 2003، يعني دوره يي حدوداً 15ماهه نشان مي دهد که وي عبارت مانوي- هر که با ما نيست بر ماست- (که در واقع لنين آن را ترويج کرد،) يا مشابه آن را دست کم 99 بار به کار برد. حالا مردم امريکا فراخوانده مي شدند تا از تمدن بشري و نه کم تر، در مقابل خطر ويرانگر تروريسم جهاني دفاع کنند. اين رسالت جديد ناگزير دموکراسي امريکا را بيشتر در تنگنا قرار مي داد که پيش از آن نيز به دليل نقش هژمونيک جهاني امريکا اساساً در تنگنا بود»6 دشوارتر کردن فضاي ناگواري که با تهاجم هاي 11 سپتامبر پديدار شد امريکا را در وضعيت سختي قرار داد و انتقادهاي زيادي را متوجه سياست هاي کاخ سفيد کرد؛ سياست هايي که به نظر مي رسيد نسبت به جايگزين کردن مرزهاي خونين تمدني به جاي مرزهاي شرقي- غربي دوران جنگ سرد بي ميل نيست و اين يک اشتباه بزرگ و خسارت بار بود و شايد پيروزي باراک اوباما (که منتقد سياست هاي دولت بوش بود و بر اصل گفت وگو تاکيد مي ورزيد) قبل از پايان شمارش آرا نشانه اين بود که جامعه امريکا نيز به اين اشتباه پي برده و خواهان تغيير است.

برژينسکي باور دارد «جنگ عليه تروريسم» طرحي امريکايي است و به اين ترتيب، پيش بيني هانتينگتون در مورد «برخورد تمدن ها» مي تواند پيش بيني ناگزيري (نوعي از پيش بيني که چون در انتظارش هستيم و طوري رفتار مي کنيم که رخ خواهد داد، ناگزير و حتمي است) خوانده شود. آنچه وي مي گويد از اهميت زيادي برخوردار است زيرا در جهان سياست آنچه رخ مي دهد جدا از انديشه ها، طرح ها و ديدگاه هايي که کارگزاران و کارشناسان سياسي ارائه مي دهند نمي تواند باشد و از اين رو نقد و بررسي نظريه هايي مانند برخورد تمدن ها که با نقص هاي اساسي تلاش دارد يک چارچوب مفهومي براي تحليل رخدادهاي جهان پس از جنگ سرد ارائه دهد ضروري است و بي توجهي به آن مي تواند مشکل آفرين باشد. همين بس که پس از 11 سپتامبر اين پندار نادرست مطرح شد که حق با هانتينگتون بوده و آنچه او گفته بود اکنون اتفاق افتاده در حالي که اين اشتباه بزرگي است زيرا با وجود چنين برداشتي، عده يي انسان عقب مانده و تروريست در جايگاه نمايندگان يک فرهنگ و يک تمدن قرار مي گيرند، چيزي که نزد هيچ عقل سالمي پذيرفتني نيست و به عبارتي مي توان گفت داوري هاي اينچنيني به اندازه نظريه هانتينگتون سست و شکننده است...

اما در نگاه به دو ديدگاهي که همزمان مطرح شده مي توان دريافت که صف بندي هاي جهاني به شکل منظومه هاي شش گانه قدرت در انديشه برژينسکي و صف بندي هاي تمدني در انديشه هانتينگتون تفاوت هاي اساسي با هم دارند. آنچه برژينسکي مي گويد بيش از هر چيز از يک تحليل اقتصادي و سياسي برمي آيد و به گفته خودش در پي راهکاري براي سامان بخشيدن به مناسبات جهاني است ولي آنچه هانتينگتون مي گويد فراتر از اين است و مرزهاي جديدي را به جاي مرزهاي شرقي- غربي ايجاد مي کند، شايد هم چنين انديشه يي ريشه در ذهن هاي مرزبندي شده دوران جنگ سرد داشته باشد که وي نيز پرورده آن دوران است... در پايان اين ترديد جدي تر به نظر مي رسد که گويا با وجود پايان جنگ سرد و از ميان رفتن مرزهاي ايدئولوژيک آن، هنوز سايه نگرش ها و مناسبات دوران جنگ سرد بر جهان سياست گسترده است... و شوربختانه اين يک واقعيت است.

پي نوشت ها؛--------------------------

1- بجورنلوند، بريتا، جنگ سرد، ترجمه مهدي حقيقت خواه، تهران، ققنوس، 1385، ص 36

2- برژينسکي، زبيگنيو، فرصتي دوباره، ترجمه حسن عبدي و سينا مالکي، تهران، صمديه، 1387، ص 57

3- برژينسکي، زبيگنيو، خارج از کنترل، ترجمه عبدالرحيم نوه ابراهيم، تهران، اطلاعات، 1372،

صص 224- 222

4- شوراي روابط خارجي امريکا مانند مجمعي است که آرا و انديشه هاي مختلف نظريه پردازان و دانشمندان علوم سياسي در آن بيان مي شود و پس از بررسي به شکل رهنمود براي درنظرگرفتن راهبردي مناسب به کارگزاران دولتي ارائه مي شود و به اين خاطر از اهميت فراواني برخوردار است.

5- براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به؛

هانتينگتون، ساموئل، نظريه برخورد تمدن ها، ترجمه مجتبي اميري وحيد، تهران، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1374

6- برژينسکي، زبيگنيو، انتخاب؛ سلطه يا رهبري، ترجمه اميرحسين نوروزي، تهران، ني، 1386،

ص 256.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

شکاف های فرهنگی در درون تمدن ها


این یادداشت را به مناسبت انتشار کتاب برخورد درون تمدن ها نوشته دیتر زنگهاس نوشته ام که در ضمیمه روزنامه اعتماد و در تاریخ 11 آذر 1388 منتشر شده است.

به مناسبت انتشار کتاب «برخورد درون تمدن ها» نوشته ديتر زنگهاس
شکاف هاي فرهنگي در درون تمدن ها

برخورد درون تمدن ها

نويسنده؛ ديتر زنگهاس

مترجم؛ پرويز علوي

نشر اختران؛1388

 


محمد صادقي؛

 «اکنون که در آستانه سده بيست و يکم قرار داريم، آيا عصري را آغاز مي کنيم که مشخصه اصلي آن برخورد تمدن هاست؟ ساموئل هانتينگتون در سال 1993 در مقاله يي بسيار بحث برانگيز، اين پرسش را مطرح کرد. عنوان مقاله، عمداً يا سهواً، با يک علامت سوال همراه بود. هر چند در کتابي که پس از آن مقاله منتشر کرد، برخورد تمدن ها با تعريف نظم نوين در سياست جهاني سده بيست و يکم يکي شد. البته اين بار علامت سوالي در کار نبود. ايده اصلي کتاب متوجه درک سياست جهاني پس از پايان منازعات شرق و غرب بود و ديگر از مقولاتي چون منازعات سياسي قدرت، مسابقه تسليحاتي، مبارزه بر سر منابع کمياب يا اختلاف ايدئولوژيک دو ابر قدرت خبري نبود يا آنها به مقولاتي کم اهميت تنزل پيدا مي کردند. در عوض، هانتينگتون قصد داشت با تجزيه و تحليل سياست بين المللي و تحت عنوان برخورد تمدن ها، رويکرد کاملاً جديدي را به سياست بين الملل عرضه کند.»1

انديشمند آلماني، ديتر زنگهاس، در کتاب «برخورد درون تمدن ها» به بررسي فرهنگ ها و تمدن ها در جهان پرداخته و موضوع هايي مانند فلسفه بين فرهنگي در جهان امروز، آيا نگاه به گذشته حاصلي دارد، تقاضا براي نوآوري، از تکثر معنوي تا تکثر مادي، واقعيت منازعه هاي فرهنگي، ارزش هاي آسيايي و ساير ارزش ها، خواست جهت دهي مجدد به گفت وگوي فرهنگي و... را مورد کنکاش قرار مي دهد و همچنين به طور مشخص در فصل هفتم، انتقادهايي را نسبت به نظريه برخورد تمدن ها مطرح مي کند. بنا بر آنچه زنگهاس مي گويد هانتينگتون در ارائه تفسيري از تمدن هايي که خود تقسيم بندي کرده ناتوان است و تنها توانسته يکي از آنها را به خوبي تجزيه و تحليل کند و آن تمدن غرب است. ديدگاه نويسنده کتاب «برخورد درون تمدن ها» به باور نگارنده به واقعيت نزديک تر به نظر مي رسد، زيرا اگر به دقت گفته هاي پروفسور هانتينگتون را در نظريه برخورد تمدن ها مورد بررسي قرار بدهيم، آشکارا درمي يابيم که وي از شناخت عميقي نسبت به جهان برخوردار نيست، آسيا و به ويژه کشورهاي اسلامي را آن طور که بايد نمي شناسد، و اين گونه است که مي توان دريافت، يک شناخت ناقص و کلي اگر پايه و اساس شکل گيري فکر و ايده يي شود تا چه اندازه مي تواند کاربرد داشته باشد و موثر باشد. هرچند گاهي در جهان سياست چنين اتفاق هايي نيز رخ مي دهد ولي به عبارتي شايد حق با دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن باشد که در مقاله اش «کدام رويارويي» ابراز داشت که هانتينگتون شرق را نمي شناسد. در گفت وگويي که با وي داشتم دليل اين اظهارنظر را جويا شدم و چنين پاسخ گرفتم؛ «اينکه گفتم آقاي هانتينگتون شرق را نمي شناسد، براي آن است که شرق بسيار تودرتوست، مي تواند بگويد ف و منظورش فرحزاد نباشد. تمدن غرب رابطه ميان ماديت و معنويت را بسيار نزديک کرده، يعني معنويت را در خدمت ماديت قرار داده، ولي شرقي به يک دست اين دارد و به يک دست آن و از اين رو، اين دو مي توانند در حالت نامتوازن به سر برند و چه بسا ميان آنها برخورد هم پيش بيايد. در شرق - لااقل بخشي از شرق- هنوز امور معنوي با امور مادي در ارتباطند و اين بين آن دو تفاوت ايجاد مي کند. براي مثال هم اکنون فاصله ميان کره جنوبي و بلژيک کمتر است تا فاصله ميان دو محله شيعه نشين و سني نشين عراق. اين به آن معناست که عوامل ديگري به غير از اشتراک دين يا جغرافيا، همساني ها را ايجاد مي کنند. باورها زاييده شرايط زندگي هستند.»2 و چنين پاسخ هايي است که همچنان پس از سال ها که از طرح نظريه برخورد تمدن ها مي گذرد آن را با چالش مواجه مي سازد.

ديتر زنگهاس در کتاب خود که پژوهشي درباره فرهنگ ها و تمدن ها است به فرآيند نوسازي در جوامع نيز با دقت نگريسته و ريشه بسياري از مشکل ها را در همين روند نوسازي جست و جو مي کند که ارزش هاي فردگرايانه و جمع گرايانه يک فرهنگ و يک تمدن با دقت کمتري مورد ارزيابي قرار مي گيرد و گاهي به سرعت در مقابله يا مقايسه با ارزش هاي غربي سنجيده مي شود. همچنين به باور وي شکاف هاي فرهنگي در درون تمدن ها به شکل بارزتري موجود هستند و به اين ترتيب، آرا و انديشه هاي هانتينگتون را به پرسش مي گيرد؛ «... نبايد جاي شگفتي باشد که بررسي هاي بين المللي در مورد سيماي ارزشي جوامع ثابت کرده است شکاف هاي فرهنگي برجسته موجود ميان تمدن ها نيست، بلکه عملاً درون خود هر يک از تمدن هاي يادشده و درون يکايک جامعه هاست. به ويژه مطالعات مذکور نشان مي دهد در سراسر عمر تمامي تمدن ها، سيماي ارزشي جوامع، در سطوح قابل مقايسه روند توسعه، بيشتر مشابه بوده اند تا متفاوت، و اين امر نشان دهنده آن است که عامل قطعي براي هر سيماي ارزشي، ميراث تمدني مورد بحث نيست بلکه سطح توسعه يي که آن تمدن تاکنون به آن رسيده است عامل قطعي به شمار مي رود. بنابراين از روي جهت گيري ارزشي يک فرهنگ مسلط سنتي به دشواري مي توان به تسلط جمع گرايي يا فردگرايي پي برد. بايد بيشتر به درجه نوسازي و پيامدهاي آن و نيز به نوع مرحله نوسازي توجه شود. هرچند اگر تفاوت ميان سيماي ارزشي يک جامعه کاملاً مدرن شده و يک جامعه کمتر مدرن شده (در درون يک تمدن) خيلي بيشتر از تفاوت ميان بسته هاي ارزشي جوامعي باشد که (در تمدن هاي متفاوت) از مراحل مشابه توسعه برخوردارند- يعني يک موقعيت از لحاظ اجتماعي محتمل و به يقين قابل اثبات- آنگاه بحث فرهنگي بين المللي که به تازگي درگرفته است3 غيرواقع بينانه به نظر خواهد رسيد زيرا اين بحث بر اين فرض استوار است که هر تمدني سيماهاي ارزشي اختصاصي و يکساني دارد که عمدتاً از توصيف دنياي فکري و مذهبي متعلق به خودش ناشي شده است و به عنوان جلوه يي از روح فرهنگي هر فرهنگ مورد تفسير قرار گرفته است.»4

اما در زمينه روابط بين فرهنگي در دنياي کنوني شايد آنچه آمارتيا سن گفته و نوشته است بيش از ديگران جاي انديشيدن داشته باشد زيرا به عبارتي وي با طرح انديشه هاي تازه خود هم دريچه تازه يي براي تحليل وضعيتي که در آن به سر مي بريم ارائه کرده و هم سستي هاي نظريه برخورد تمدن ها را آشکارتر کرده است. فريدون مجلسي مترجم و پژوهشگر در اين باره مي گويد؛ «از نظرات آمارتيا سن چنين بر مي آيد که از ديدگاه او هانتينگتون معلول را به جاي علت گرفته است. يعني اگر گسل فرهنگي وجود دارد که وجود دارد، ناشي از اختلاف فاز در تحولات فرهنگي در ميان جوامع جهان کنوني و بحران هويت است. اما اين اختلاف فازها هم پديده هاي تازه يي نيستند. سن مي گويد در درازاي تاريخ فقط چند قرني است که به اصطلاح عاميانه دري به تخته خورده و غرب در زمينه هاي علمي و مادي پيشي گرفته است، در حالي که در همين دوران با رفتارهاي تبعيض آميز و نژاد پرستانه ناشي از تصور اصالت برتري و غرور خود رفتارهاي اخلاقي و اجتماعي و سياسي قابل سرزنشي داشته است. و پيش از آن طي سه هزار سال گذشته اين فرهنگ هاي ايراني- اسلامي و هند و چين بوده اند که برتري و پيشگامي داشته و فرهنگ غرب را تغذيه و تقويت کرده اند. خانم کران دساي نويسنده نامدار عصر ما در رمان برجسته خود به نام ميراث سراب که جايزه بوکر را نيز ربوده است، ضمن اشاره يي به رفتارهاي تلخ و اهانت آميز دوران استعمار انگليس در همين مرحله لابد توسعه تمدن غرب، براي نمونه به عبارتي از اچ. هاردلس اشاره مي کند که در قرن 19 کتابي در اندرز به هنديان به نام راهنماي آداب داني نجيب زاده هندي نوشته و در آن اشاره کرده بود؛ «نجيب زاده هندي با همه احترامي که براي خودش قائل است، نبايد وارد بخشي بشود که به اروپاييان اختصاص يافته است، همچنان که نبايد وارد کالسکه يي شود که ويژه بانوان است، گرچه ممکن است عادات و رفتارهاي اروپايي را اکتساب کرده باشيد و اين جسارت را داشته باشيد که نشان دهيد از هندي بودن شرمسار نيستيد...) اين سخنان گرچه امروز عجيب و مسخره مي نمايد، اما در واقع در تحليل هانتينگتون و با در مقابل قرار دادن تبعيض آميز فرهنگ ها که لابد فرهنگ مسيحي غربي در آن برجستگي و حقانيت دارد، رگه هايي از اين تفکر نژاد پرستانه را مي توان يافت. آمارتيا سن نيز در همين زمينه به خاطره يي بسيار تازه يعني در زماني که با داشتن عنوان برنده جايزه نوبل رياست ترينيتي کالج دانشگاه کمبريج را بر عهده داشت، مي نويسد در سفري در بازگشت به هند، افسر مهاجرت فرودگاه لندن با ديدن گذرنامه هندي او، طبق معمول بسيار دقت و موشکافي کرد. تا اينکه در فرم پرسشنامه به جايي رسيد که نشاني اقامتگاه او را طي اقامت در انگلستان پرسيده بودند و او نوشته بود در دانشگاه کمبريج؛ اقامتگاه ويژه رئيس ترينيتي کالج. آنگاه افسر مهاجرت که گويي يک هندي را طبيعتاً براي چنان مقامي قابل نمي دانست، از او مي پرسد آيا از دوستان رئيس کالج است؟ و آمارتيا سن مي گويد از خود پرسيدم آيا از دوستان خودم هستم؟ و وقتي خودم را واجد چنين صفتي يافتم و پس از اندکي مکث گفتم آري، افسر که از اين تاخير مشکوک شده بود ساعت ها او را نگاه مي دارد تا بتواند هويت او را تسجيل کند... سن تاکيد بر هويت هاي واحد و همگون را که گويي مي خواهند همه انسان هاي جوامع خود را در قالب هاي يک شکل قرار دهند. فاصله و اختلاف فرهنگي شهرمدار و روستامدار که مدل کوچکي از اختلاف فرهنگي مورد اشاره هانتينگتون است، در درون کشورهاي جهان سومي هم وجود دارد، گاهي منجر به انقلاب ها و جابه جايي هاي حاکميت از شهرمداري به روستامداري هم مي شود، که طي موج هاي بعدي، تکرار معکوس اين تحول از روستامداري به شهرمداري در درون اين جوامع چالش هاي ديگري را ايجاد مي کند تا سرانجام در جايي به تعادل اجتماعي برسد. تنها تفاوت در جهان کنوني اين است که اين تعادل در غرب چند دهه زودتر رخ داده است، در ژاپن قدري ديرتر آمده است، و جوامع ديگر در مراحلي از اين تحول هستند، يا بعضاً در آستانه آغاز آن قرار دارند. آمارتيا سن مي گويد انسان هاي فرهيخته که تنوع هويتي دارند حوزه هاي ارتباطي و دوستي آنها گسترش مي يابد، با جوامع مختلف خود را تطبيق مي دهند و ضد خشونت عمل مي کنند.»5

پي نوشت ها؛------------------------

1- زنگهاس، ديتر، برخورد درون تمدن ها، ترجمه پرويز علوي تهران، اختران، 1388، ص 127

2- برگرفته از گفت وگوي نگارنده با دکتر اسلامي ندوشن، براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به؛ فرهنگ ها و تمدن ها برخورد يا گفت وگو، تهران، انتشارات اطلاعات، 1388

3- منظور موضوع برخورد تمدن هاي ساموئل هانتينگتون است.

4- زنگهاس، ديتر، برخورد درون تمدن ها، ترجمه پرويز علوي تهران، اختران، 1388، ص 18

5- برگرفته از گفت وگوي نگارنده با فريدون مجلسي، ضميمه روزنامه اعتماد، 8 شهريور 1388

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

انسان ها و هویت های گوناگون


مقاله انسان ها و هویت های گوناگون را به مناسبت انتشار کتاب هویت و خشونت نوشته آمارتیا سن نوشته بودم که در ضمیمه روزنامه اعتماد و در تاریخ 2 آذر 1388 منتشر شد.



انسان ها و هويت هاي گوناگون

محمد صادقي

«مشکل با نظريه برخورد تمدن ها بسيار پيش از آني آغاز مي شود که بخواهيم به موضوع برخوردي گريزناپذير بپردازيم؛ اين مشکل، با فرض منحصر بودن ربط يک طبقه بندي تکواره آغاز مي شود. در واقع اين پرسش که آيا تمدن ها برخورد مي کنند، بر اين فرض استوار شده است که بشريت را مي توان عمدتاً به تمدن هاي متمايز و جدا مانده طبقه بندي کرد، و اينکه به روابط ميان انسان هاي مختلف به نوعي مي توان بدون سوءتفاهم جدي و با توجه به روابط ميان تمدن هاي متفاوت نگريست. نقص اساسي اين نظريه، بسيار مقدم بر آن نقطه يا جايي است که پرسيده مي شود؛ آيا تمدن ها بايد برخورد کنند؟ متاسفانه بايد بگويم که اين ديدگاه تقليل گرا يا فروکاهنده، نوعاً با درکي مبهم از تاريخ جهان آميخته است که در وهله نخست، بر دامنه تفاوت هاي داخلي در درون اين رده هاي تمدني، و در وهله دوم، بر دستيابي و تاثيرگذاري تعاملات اشراف دارد - خواه تعاملات عقلاني باشد و خواه مادي- که مرزهاي منطقه يي اين به اصطلاح تمدن ها را درمي نوردند. قدرت سرمست کننده آن نه فقط کساني را که مايل اند از تز برخورد تمدن ها حمايت کنند (که از شوونيسم يا ميهن پرستي افراطي غربي تا بنيادگرايي را شامل مي شود) بلکه آنهايي را نيز که خواهان چون و چرا درباره آن نظر هستند به دام مي اندازد و، با وجود اين، مي کوشند در قيد و بند يا چارچوب شرايط ارجاعيه از پيش تعيين شده آن، پاسخ دهند. محدوديت هاي چنين تفکر تمدن بنياني، درست به همان اندازه که براي نظريه هاي برخورد تمدن ها بي اعتبار است، براي برنامه هاي گفت وگو ميان تمدن ها (يعني چيزي که به نظر مي رسد اين روزها به دنبال آن هستند) نيز مي تواند بي اعتبار درآيد. جست وجوي شريف و تعالي بخش براي دوستي ميان مردم که به عنوان دوستي ميان تمدن ها تلقي شده است، نوع بشر چندوجهي را سريعاً به موجوداتي تک بعدي کاهش مي دهد، و مانع تنوع مشارکت هايي مي شود که طي قرن ها زمينه هاي غني و گوناگوني براي تعامل هاي فرامرزي، از جمله در هنرها، ادبيات، علوم، رياضي، ورزش، بازرگاني، سياست و ديگر عرصه هاي مشترک مورد علاقه بشر، فراهم آورده است.»1

سال گذشته در گفت وگويي با پروفسور يوخن هيپلر به بررسي موضوع برخورد تمدن ها پرداختم. وي که نسبت به نظريه و انديشه هاي پروفسور ساموئل هانتينگتون انتقادهايي جدي ابراز مي داشت، در آن گفت وگو به کتابي از آمارتيا سن درباره روابط فرهنگي اشاره کرد و افزود؛ «صد مرتبه از کتاب هانتينگتون بهتر است و بيشتر بايد مورد توجه قرار گيرد.»2 چند روز پس از آن گفت وگو، فريدون مجلسي در يادداشتي با نام «هويت و خشونت از ديدگاه آمارتيا سن» گفته هاي انديشمند آلماني را سنجيده شمرد و به بخش هايي از کتاب آمارتيا سن که ترجمه اش را خود برعهده داشت، اشاره کرد که جاي بسي انديشيدن داشت...

همان طور که مي دانيم، طراح نظريه برخورد تمدن ها پس از طرح اين موضوع که هويت تمدني به طور روزافزون اهميت خواهد يافت، تمدن هاي زنده جهان را به هفت يا هشت تمدن بزرگ تقسيم کرد (تمدن هاي غربي، کنفسيوسي، ژاپني، اسلامي، هندو، اسلاو، ارتدوکس، امريکاي لاتين و همچنين تمدن آفريقايي) و خطوط گسل ميان اين تمدن ها را منشاء درگيري ها و تقابل هاي آينده دانست. وي با طرح موضوع غرب در برابر سايرين به عبارتي مي خواست بگويد که مرزبندي ها و صف آرايي هاي تازه بر اساس تمدن ها شکل مي گيرد و به ويژه مي گفت که کانون رويارويي هاي آينده بين تمدن غرب و جوامع کنفسيوسي و جهان اسلام خواهد بود. به باور هانتينگتون برخورد تمدن ها در سياست جهاني مسلط مي شود. وي دلايل خود را نيز اين گونه مطرح کرد؛

1- وجوه اختلاف ميان تمدن ها نه تنها واقعي بلکه اساسي است. تمدن ها با تاريخ، زبان، فرهنگ، سنت و از همه مهم تر، مذهب، از يکديگر متمايز مي شوند... اين تفاوت ها در طول قرن ها پديد آمده و به زودي از ميان نخواهد رفت. اين اختلاف ها به مراتب از اختلاف ايدئولوژي هاي سياسي و نظام هاي سياسي اساسي تر است.

2- جهان در حال کوچک تر شدن، و کنش و واکنش بين ملت هاي وابسته به تمدن هاي مختلف در حال افزايش است. اين افزايش فعل و انفعالات، هوشياري تمدن و آگاهي به وجوه اختلاف بين تمدن ها و همچنين وجوه اشتراک در درون هر تمدن را شدت مي بخشد.

3- روندهاي نوسازي اقتصادي و تحول اجتماعي، در سراسر جهان انسان ها را از هويت ديرينه و بومي شان جدا مي سازد. اين روندها، همچنين دولت - ملت ها را به مثابه يک منشاء هويت تضعيف مي کند.

4- نقش دوگانه غرب، رشد آگاهي تمدني را تقويت مي کند. از يک سو غرب در اوج قدرت است، و در عين حال و شايد به همين دليل، پديده بازگشت به اصل خويش، در بين تمدن هاي غير غربي نضج مي گيرد.

5- کمتر مي توان بر ويژگي ها و تفاوت هاي فرهنگي سرپوش گذاشت. از اين رو، آنها دشوارتر از مسائل اقتصادي و سياسي حل و فصل مي شوند يا مورد مصالحه قرار مي گيرند.

6- منطقه گرايي اقتصادي در حال رشد است.

7- خطوط گسل ميان تمدن ها، به عنوان نقاط بروز بحران و خونريزي، جانشين مرزهاي سياسي و ايدئولوژيک دوران جنگ سرد مي شود.

پس از طرح نظريه برخورد تمدن ها واکنش هاي فراواني نسبت به آن در سراسر جهان رخ داد، کتاب ها و مقاله هاي مختلفي نوشته شد و نقص هاي کوچک و بزرگ آن، از سوي انديشمندان، فرهنگ مداران و سياست پيشگان جهان همچون زبيگنيو برژينسکي، جين کرک پاتريک، آلوين تافر، شينتارو ايشي هارا، ادوارد سعيد، ريچارد روبين اشتاين، جارل کروکر، برايان بيدهام، ديتر زنگهاس و... مورد نقد قرار گرفت و همچنان توجه به اين موضوع در ميان نوشته ها و گفته هاي آنان ديده مي شود و اين از آن رو که گسترده شدن خشونت در جهان بسيار نگران کننده است، اهميت زيادي دارد. هرچند هانتينگتون با طرح نظريه اش نقش فرهنگ ها و تمدن ها را در سپهر سياست برجسته کرد و با گشودن سرفصلي تازه، در قامت يک نظريه پرداز و پژوهشگر سياسي سطح مناسبات جهاني را از سياست به فرهنگ تغيير داد اما به هر ترتيب، نظريه اش آگاهانه يا ناآگاهانه به «هراس از ديگري» دامن زد و اين جدي ترين نقد به آرا و انديشه هاي اوست. شايد بتوان گفت او به درد و نشانه هاي يک بيماري پي برده باشد اما کوشش او به قصد ريشه يابي درد، حل مساله و شناخت علت هاي درگيري و خشونت انجام نمي پذيرد و همين که مانند برنارد لوئيس نويسنده کتاب «تضاد فرهنگ ها» توجه مخاطبان را به درگيري ها و جنگ هاي تاريخي جلب مي کند و ناشيانه مناسبات دنياي قديم را وارد تحليل خود از وضعيت کنوني جهان مي سازد، به عبارتي نشانه بارزي است تا دريابيم که از نگاهي عميق و سازنده براي ارائه پارادايمي جديد فاصله گرفته است.

اما آمارتيا سن نويسنده کتاب «هويت و خشونت» که انديشمندي نامدار در جهان به شمار مي آيد و جايزه نوبل اقتصاد (1998) را نيز به دست آورده، توانسته است بدون پيشداوري و با نگاهي به دور از تعصب، درکي واقع بينانه از روابط فرهنگي در دنياي امروز ارائه دهد زيرا وي شيفته علم و عدالت است، اخلاق و انسانيت را از اقتصاد جدا نمي کند، مبارزه براي فقرزدايي در جهان را راهي درست براي برقراري صلح و آرامش جهاني مي داند و... آمارتيا سن، همچنان که ديدگاه هاي برتري جويانه و خودخواهانه تمدن ها را مورد انتقاد قرار مي دهد، تفکيک و جداسازي تمدني و رويارو قرار دادن آنها را نيز خشونت آفرين ارزيابي مي کند. به باور آمارتيا سن، انسان ها داراي هويت هاي گوناگون هستند و تفکيک بر اساس يک هويت، ناديده انگاشتن جنبه هاي ديگر انساني است. وي ابراز مي دارد که ما در زندگي هاي متعارف مان خود را عضو گروه هاي گوناگوني مي دانيم و در نتيجه به همه آنها تعلق داريم. شهروندي، اقامت، ريشه جغرافيايي، جنسيت، طبقه، سياست، حرفه، علايق ورزشي، سليقه موسيقايي و نمونه هايي مانند آن ما را در شمار گروه هاي گوناگوني قرار مي دهد و هر کدام از اين گروه ها که فرد همزمان به همه آنها تعلق دارد، به او هويتي ويژه مي بخشد و اين گونه است که ما مي توانيم هويت هاي بسيار متفاوتي داشته باشيم. بنابراين آمارتيا سن با طرح ديدگاه خود از نگاه يکسونگر به جهان و انسان ها پرهيز مي کند و واقعيت موجود جهان را به درستي مقابل چشمان ما قرار مي دهد. نويسنده کتاب «هويت و خشونت» بدون اينکه خود را به جستارهاي خاص فلسفي و نظري محدود کند و به موضوع هايي بپردازد که همگان از فهم آن برنيايند، توانسته مشکلات موجود در جهان را (با آوردن نمونه هايي واقعي از اين سو و آن سوي جهان) که به بدفهمي از «ديگري» منجر مي شود، بشکافد و با ارائه تصويري بي طرفانه از درون فرهنگ ها و تمدن ها ما را به دنياهاي ناشناخته «ديگري» رهنمون سازد.

نويسنده کتاب «هويت و خشونت» طبقه بندي انسانها بنا بر تمدن هايي که ظاهراًً به آن تعلق دارند و به شکل کارتن هاي تمدني دسته بندي شده اند را به پرسش مي گيرد و اين در حالي است که تاکنون بيشترين نقدها درباره تقسيم بندي تمدن ها در نظريه برخورد تمدن ها، به نوع تقسيم بندي بازمي گشت و نقص در شيوه تقسيم بندي مورد مناقشه بود، اما آمارتيا سن اساس اين تقسيم بندي را نادرست تشخيص داده و آن را براي درک واقعي از جهان کنوني سودمند نمي پندارد. اين نکته يي بسيار مهم است زيرا پس از تهاجم وحشيانه و تروريستي به برج هاي سازمان تجارت جهاني که موجب شد ذهن همگان متوجه نظريه برخورد تمدن ها شود و به گونه يي پندار هانتينگتون براي ارائه چارچوب مفهومي پس از دوران جنگ سرد در نظر برخي جدي تر تلقي شود، مرزبندي ها (بر اساس نظريه يي که نقص هاي فراواني دارد) در جهان شدت يافت و برخي از قدرت ها با تکيه بر تفاوت هاي تمدني استراتژي هاي سياسي خود را پي گرفتند. محصول چنين مرزبندي هاي بي اساسي که ريشه در ديگرستيزي و درک کلي و نه چندان درست از واقعيت دروني تمدن ها داشت بيش از آنکه خشونت هاي رايج در جهان را کاهش دهد به رشد آن افزود و نگراني هاي ديگري را نيز به بار آورد... اکنون و با تکيه بر انديشه هاي آمارتيا سن مي توان علت هاي گرفتار ماندن در بن بست هاي کنوني را که ريشه در انديشه هاي ديگرستيز و ستيزه جو دارد، دريافت و راهي به رهايي گشود.

پي نوشت ها؛------------------------

1- سن، آمارتيا، هويت و خشونت، ترجمه فريدون مجلسي، تهران، آشيان، 1388، صص 44-43

2- برگرفته از گفت وگوي نگارنده با پروفسور يوخن هيپلر، روزنامه اعتماد، 12/3/1387



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

آقای هانتینگتون لطفا" از آن طرف


مقاله آقای هانتینگتون لطفا" از آن طرف نوشته امین علم الهدی به نقد و بررسی کتاب فرهنگ ها و تمدن ها برخورد یا گفت و گو می پردازد و در ضمیمه اعتماد 20 آبان 1388 منتشر شده است.

فرهنگ ها و تمدن ها برخورد يا گفت وگو؟

بررسي انتقادي انديشه هاي ساموئل هانتينگتون

محمد صادقي

انتشارات اطلاعات 1388


امين علم الهدي ; پس از فروپاشي شوروي و پايان جنگ سرد، نظريه هاي مختلفي از جانب نظريه پردازان جهان در باب چگونگي شکل گيري و پويايي نظم آينده جهان عرضه شد. نظريه پايان تاريخ فوکوياما و برخورد تمدن هاي ساموئل هانتينگتون نمونه هايي بارز از اين گونه نظريه پردازي ها بوده که در جهان غرب به دنيا عرضه شد.

نظريه برخورد تمدن ها با بروز حوادث يازده سپتامبر با اقبال عمومي مواجه شد و توانست نام هانتينگتون را در رسانه هاي خبري جهان مطرح سازد. در مقابل نظريه برخورد تمدن هاي ساموئل هانتينگتون، نظريه يي از سوي سيد محمد خاتمي مبني بر گفت وگوي تمدن ها در سطح جهاني مطرح شد. مطرح شدن ايده گفت وگوي تمدن ها در مقابل انديشه جنجال برانگيز برخورد تمدن هاي ساموئل هانتينگتون و پذيرش آن بدون هيچ گونه جنگ و درگيري در سطح جهاني و نامگذاري سال 2001 به نام سال گفت وگوي تمدن ها را مي توان نشاني از سيال بودن نظام بين الملل دانست. برخلاف تحليل عميقي که هانتينگتون در مقالات متعدد خود از نظم آينده جهان ارائه کرده بود، طرح پيشنهادي ايران در حد اجمالي يک دکترين سياسي باقي ماند. اما به رغم اين تمايز و اختلاف فاحش، دو عبارت جنگ و گفت وگوي تمدن ها حاکي از دو قرائت شديداً متضاد از واقعيت خارجي است.

به اعتقاد هانتينگتون، تقابل تمدن ها، سياست غالب جهاني و آخرين مرحله تکامل درگيري هاي عصر نو را شکل مي دهد. خصومت 1400ساله اسلام و غرب در حال افزايش است و روابط ميان دو تمدن اسلام و غرب آبستن بروز حوادثي خونين مي شود. وي در کتابش بيان مي دارد تا زماني که اسلام، اسلام باقي بماند (که باقي خواهد ماند) و تا زماني که غرب، غرب باقي بماند (چيزي که بعيد به نظر مي رسد) تنها عامل تعيين کننده روابط موجود ميان اين دو دايره فرهنگي عظيم و دو سبک متفاوت زندگي، کشمکش بنيادين ميان آن دو خواهد بود؛ کشمکشي که 1400 سال تمام تعيين کننده روابط ميان اين دو فرهنگ بوده است. هانتينگتون براي اثبات «خطر اسلام» نتايج نظرسنجي انجام شده در امريکا را منتشر کرد؛ نظرسنجي که طي آن اکثريت پرسش شوندگان بر اين گمان بودند که خطري به نام خطر اسلام وجود دارد. از زمان انتشار نتايج اين نظرسنجي ظاهراً بسياري از مردم به آن اعتقاد پيدا کرده اند. در پاسخ اين سوال هانتينگتون که کدام کشور بزرگ ترين تهديد براي ايالات متحده محسوب مي شود، سه کشور ايران، چين و عراق سه رتبه اول را به خود اختصاص داده اند. هانتينگتون جهان امروز را به بخش هاي فرهنگي متفاوتي تقسيم مي کند و معتقد است آن قسمت از جهان که داراي فرهنگ اسلامي است، اصلي ترين دشمن احتمالي غرب خواهد بود. هانتينگتون ادعا مي کند غرب مسيحي- يهودي در سده 21 هم از نظر سياسي و هم از نظر اقتصادي قرباني مطامع امپرياليستي پيروان اسلام و کنفوسيونيسم خواهد شد. خلاصه اينکه کانون اصلي درگيري ها در آينده، بين تمدن غرب و اتحاد جوامع کنفوسيوسي و جهان اسلام خواهد بود و درگيري هاي تمدني آخرين مرحله تکامل درگيري در جهان مدرن است. هانتينگتون همچنان بر ديدگاه بدبينانه خويش درباره آينده روابط بين تمدن ها تاکيد ورزيده و از شکست دولت- ملت به عنوان واحد اصلي روابط بين الملل، تشديد تنش هاي ناسيوناليستي، گرايش فزاينده به درگيري، افزايش سلاح هاي امحاي جمعي و رشد بي نظمي در جهان سخن مي گويد. سياست داخلي، سياست قومي و سياست جهاني وجود خواهند داشت، اما همگي تابعي از «سياست تمدني» خواهند بود. هانتينگتون همچنين تصريح مي کند؛ «در دنياي بعد از جنگ سرد، کشورهاي اصلي و مرکزي هر تمدن جاي ابرقدرت هاي دوران جنگ سرد را خواهند گرفت. «قدرت جهاني» ديگر معنا ندارد. شکل گيري دنياي آينده بر اساس تمدن ها حتمي است و هيچ گريزي از آن وجود ندارد.» ريشه و سابقه برخورد تمدن ها را بايد در آرا و نظريات «توين بي » جست وجو کرد که در سال 1947 در کتابي به نام «تمدن در بوته آزمايش » مقاله يازدهم کتاب، تحت عنوان «برخورد ميان تمدن ها» به نگارش درآورد. «توين بي » در مقاله دهم آن کتاب که تحت عنوان «اسلام آينده و غرب » است به بيداري اسلام در آينده گوشزد و از آن به عنوان يک تهديد ياد مي کند. حدود 50 سال پس از او، در پي تحولات و وقايعي که منجر به اضمحلال اتحاد جماهير شوروي شد، در تابستان 1993 هانتينگتون طي مقاله يي جنجال برانگيز تحت عنوان «برخورد تمدن ها» دست به يک پيشگويي تاريخي زد و به تبيين مناسبات بين المللي در جهان آينده پرداخت. بر اساس همين پيش بيني، هانتينگتون معتقد است پايان يافتن جنگ سرد به معناي خاتمه يافتن رقابت هاي ايدئولوژيک و آغاز عصري جديد به نام «برخورد تمدن ها» است. ايشان با برشمردن تمدن هاي بزرگ دنيا در هفت تمدن منبع اصلي برخورد در جهان نوين را نه ايدئولوژيک و نه اقتصادي بلکه تمدني مي داند. «چرا تمدن ها با هم برخورد خواهند کرد؟ نخست اينکه وجوه اختلاف ميان تمدن ها، نه تنها واقعي، بلکه اساسي است. دوم، جهان در حال کوچک تر شدن است و امکان اشتراک دوران هر تمدني افزايش مي يابد. سوم، روندهاي نوسازي اقتصادي و تحول اجتماعي در سراسر جهان، انسان ها را از هويت ديرينه شان جدا مي سازد. چهارم، نقش دوگانه غرب، رشد و آگاهي تمدني را تقويت مي کند. پنجم، کمتر مي توان بر ويژگي ها و اختلافات فرهنگي سرپوش گذاشت. ششم، منطقه گرايي اقتصادي در حال رشد است و از اين طريق خودآگاهي تمدني تقويت مي شود.» هانتينگتون نزاع نهايي را ميان تمدن اسلامي و کنفوسيوسي در کنار هم با تمدن غربي (و مسيحي) مي داند. نظريه برخورد تمدن ها حساسيت هاي فراواني در سطح جهاني برانگيخت و منجر به عکس العمل هاي متنوعي از سوي ديگران شد که زمينه را براي مطرح شدن نظريه هاي رقيب از جمله نظريه گفت وگوي تمدن ها آماده و مهيا مي کرد. البته اين نظريه سابق بر اين از سوي متفکراني چون نظري، شايگان و... نيز مطرح شده بود. محمد صادقي که بيشتر به عنوان يک روزنامه نگار حوزه انديشه و روشنفکري نامي براي خود به دست آورده بود با جمع آوري مصاحبه هاي خود درباره نظريه برخورد تمدن ها کتابي را با عنوان «فرهنگ ها و تمدن ها برخورد يا گفت وگو؟» به بازار کتاب روانه کرده است. صادقي با مقدمه يي کوتاه و نسبتاً جامع در باب ضرورت گفت وگو نظريه برخورد تمدن ها را براي خواننده باز مي کند و در مصاحبه هايي که پس از آن مي آيد به نقد و بررسي بيشتر آن مي پردازد. چاپ کتاب هاي نقد و بررسي نظريات يک انديشمند در جهان سابقه يي طولاني دارد. صادقي با مصاحبه ها و سعي بر جلوگيري از پيشداوري توانسته است نقش روزنامه نگاري خود را در اين مجموعه حفظ کند. در انتهاي مجموعه نيز مقاله يي از فريدون مجلسي وجود دارد که به غناي هر چه بيشتر کتاب کمک مي کند. در کل نبايد ديد نقادانه مولف را به نظريه برخورد تمدن ها ناديده گرفت. وي گرچه سعي مي کند از بيان نظرات صريح اجتناب کند اما در عين حال با طرح سوالات و افرادي که براي مصاحبه انتخاب کرده است، توانسته نظر خود را به صورتي نامحسوس به خواننده القا کند. صادقي در اصل به دنبال گفت وگوست تا برخورد و جنگ و شايد استفاده از ابزار مصاحبه را نيز بتوان در رسيدن به همين هدف توجيه کرد. تعداد صفحات کتاب کم است به صورتي که شايد بتوان آن را بيشتر جزوه يي در باب نقد نظريه هانتينگتون دانست تا يک کتاب مستقل اما با مصاحبه هاي غني خود توانسته در کم بودن صفحات ديدي اجمالي به خواننده عرضه بدارد. کتاب «فرهنگ ها و تمدن ها برخورد يا گفت وگو؟» چاپ انتشارات اطلاعات در سال جديد روانه بازار کتاب شده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

هوشیاری تمدن ها


یادداشت هوشیاری تمدن ها را به مناسبت انتشار کتاب «برخورد درون تمدن ها» نوشته دیتر زنگهاس نوشته ام که در روزنامه اعتماد 19 آبان 1388 منتشر شده است.


لینک در سایت مطبوعات ایران

کتاب «برخورد درون تمدن ها» نوشته ديتر زنگهاس انديشمند آلماني که در موسسه مطالعات بين فرهنگي و بين المللي دانشگاه برمن و در بخش پژوهش صلح، منازعه و توسعه فعاليت مي کند، به تازگي از سوي نشر اختران راهي بازار کتاب ايران شده است.

شايد بتوان گفت پس از پايان جنگ سرد، نظريه برخورد تمدن ها جدي ترين و مهم ترين رويکرد به سياست جهاني و مناسبات آينده جهان بود. به عبارتي ساموئل هانتينگتون در نظريه مشهور خويش کوشيد چارچوب مفهومي يا پارادايم تحليل رويدادها و دگرگوني هاي پس از جنگ سرد را ارائه کند؛ نظريه يي که بازتاب گسترده يي در سراسر گيتي داشت و پس از انتشار در مجله فارين افيرز بسياري از انديشمندان و فرهنگمداران را به واکنش واداشت. يکي از نقدهاي مهم درباره نظريه برخورد تمدن ها که مورد توافق بسياري از منتقدان نيز قرار داشت، ناديده انگاشتن برخوردهاي درون تمدني بود. هانتينگتون با تاکيد بر اين نکته که هويت تمدني به طور روزافزون اهميت خواهد يافت و اختلاف ميان تمدن ها نه تنها واقعي، بلکه اساسي است و... رويارويي هاي آينده در جهان را در صف بندي تمدن ها و تقابل آنان با يکديگر برمي شمرد. نتيجه ساده ديدگاه وي جايگزيني مرزهاي خونين تمدني به جاي مرزهاي شرقي- غربي دوران جنگ سرد بود. اما هانتينگتون در حالي که برخي از واقعيت هاي دنياي امروز را مورد نظر قرار داده بود از واقعيت هاي ديگري نيز به سادگي چشم پوشيده بود زيرا او بيش از آنکه طراح يک نظريه علمي و آکادميک باشد طراح يک نظريه سياسي بود.اکنون در کتاب «برخورد درون تمدن ها» کوشش براي فهم و درکي واقع بينانه از سياست جهاني ديده مي شود. زنگهاس با بررسي آنچه در متن فرهنگ ها و تمدن ها از ديروز تا امروز، گذشته و مي گذرد تلاش مي کند واقعيت اختلاف هاي فرهنگي را روشن سازد و با همين رويکرد است که موضوع نوسازي و نوگرايي در جوامع غيرغربي را با دقت بيشتري مورد کنکاش قرار مي دهد زيرا اين گونه مي توان به عمق اختلاف ها و درگيري هاي جهان امروز پي برد؛ اختلاف هايي که در درون تمدن ها نيز به طور بارز وجود دارد. به اين ترتيب در مي يابيم نمونه هايي بدون شرح مانند جنگ هاي جهاني اول و دوم، تصفيه هاي استالين و... نمي توانسته است بي دليل از نگاه هانتينگتون دور بماند؛ پرسشي اساسي که همچنان بر نظريه وي سايه افکنده است. مي دانيم ارائه تصوير نادرست، ناقص و غيرواقعي از هر موضوعي به نتيجه گيري دور از واقعيت مي انجامد و اين در حالي است که به کار بستن آنچه از نتيجه گيري هاي غيرواقعي در سپهر سياست به دست مي آيد اگر ناشي از پندار و تصميمي غلط بوده باشد قابل اغماض نيست زيرا آسيب هايي که در پي مي آورد فراوان خواهد بود. درباره نقش فرهنگ ها و تمدن ها در دنياي امروز که زمينه پژوهش بسياري از دانشمندان و انديشمندان معتبر است نيز جز اين نمي توان انديشيد. «هوشياري تمدني» چنانچه مورد توجه هانتينگتون است اگر در مسير داد و ستد فرهنگي و به تعبير زيباتر در مسير «گفت وگو» قرار بگيرد، به «رشد تمدن ها» خواهد انجاميد و اين هم جز با کاستن از تعصب (و خودبرتربيني) و آمادگي براي شنيدن و پذيرفتن «ديگري» ممکن نخواهد بود. شناخت از ديگري هم به شناخت عميق تر از خود منجر مي شود و هم زمينه بروز خشونت و ستيز را از بين مي برد.بنابراين يکي از سد هاي محکم در برابر صلح و آرامش در جهان کنوني را شايد بتوان نگرش هاي برتري جويانه ملي، قومي، نژادي، مذهبي و... به شمار آورد که در درون تمدن ها به ايجاد کشمکش هاي خسارت بار مي انجامند. فراموش نکنيم نتيجه کنار گذاشتن و چشم پوشيدن از اين واقعيت که در ساختن جهان (و تمدن جديد بشري) تمام افراد بشر، همه قوم ها، ملت ها و فرهنگ ها دست داشته اند، در قرن گذشته به جنگي تمام عيار و پيدايش فاشيسم منتهي شد؛ جنگي ويرانگر که جان و جهان ميليون ها انسان را در غرب درنورديد تا انسان مدرن دريابد پيشرفت هاي علمي، صنعتي و... اگر با رشد فکري و توسعه فرهنگي همراه نشود سودي در پي نخواهد داشت و اکنون که جهان با جنگ ها، خشونت ها و ديگرستيزي هاي بسياري مواجه است کوشش براي ايجاد مرزهاي آشتي و گفت وگو ميان فرهنگ ها و تمدن ها ضرورتي انکارنشدني است که با اراده همه شهروندان جهان مي تواند به حقيقت بپيوندد.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

سپیده که سر بزند...


سپیده که سر بزند...

چنانچه در کتاب تنهايي جهان آمده است: «پل الوار روز 14 دسامبر 1895 در سن‌دني واقع در شمال پاريس چشم به جهان گشود. تصويري که از اين شهر در آن روزگار به دست داده‌اند، تصوير مکاني است دور افتاده با ستون‌هاي ضخيم دود و نماي کليساي قديمي‌خاکستري رنگ. به گفته ورلن: چون به سن‌دني نزديک مي‌شويم، فضا کثيف و خشن مي‌شود. معابر پوشيده از خاکستر ذوب شده زغال‌سنگ و نهر‌هاي پنهان در پشت محوطه‌‌هاي کارگري، زادگاه کودکي بودند بيمارگون و عصبي، اما بهره‌مند از دلي پرمهر و پرشور. پل الوار نخستين سال‌‌هاي زندگي‌اش را در سن‌دني و اولنه‌سوبوآ مي‌گذراند. ‏

اين دو شهر با آبراه‌هاي زنگاربسته به هم مي‌پيوندند. بازتاب مبهم درختان و دودکش‌‌هاي کارخانه‌‌ها در آب راکد آبراهه، در نخستين اشعار الوار به چشم مي‌خورند. در اين اشعار، وي مناظر حزن‌انگيز ديارش را ترسيم مي‌کند. در دوازده سالگي، پل همراه خانواده‌اش به پاريس نقل مکان مي‌کند. از دوازده تا شانزده سالگي در خيابان لويي بلان ـ باز هم نزديک يک آبراهه ـ زندگي مي‌کند. اما در شانزده سالگي به ناچار تحصيل را ر‌ها مي‌کند و براي درمان بيماري به سوئيس مي‌رود. او که از ناحيه ريه به شدت رنج مي‌برد بايد در کوهستان سکني گزيند. الوار در سراسر آثار خود، به‌ويژه در عاشقانه‌‌هايش، از خاطرات اين روز‌ها سخن مي‌گويد؛ از مزارع پوشيده از برف زيرآسمان پاک. پس از دو سال، در 1914، زماني که به پاريس بازمي‌گردد، آتش جنگ جهان را دربر مي‌گيرد و او ناگزير به جبهه نبرد مي‌شتابد. ساليان سپري شده در آسايشگاه و جبهه و برخورد مداوم با تيره‌بختي، ردپاي خود را در آثار الوار به‌جا مي‌نهند. در ارتش، مدتي در ايستگاه را‌ه‌آهن در پشت جبهه خدمت مي‌کند. در حالي که پيرامونش را افقي غم‌انگيز فراگرفته، اندک اوقات فراغتش را به خواندن آثار شاعران عصر رنسانس مي‌گذراند.»‏

کلمان اوژن گرندل (پل الوار) در سال 1913 با دختري روس به نام هلنا رياکونوف آشنا مي‌شود و نام گالا را بر او مي‌نهد. اين دو سپس در يک مرخصي چندروزه به پاريس رفته و ازدواج مي‌کنند. نخستين مجموعه شعر‌هايش همان سال به نام پل اوژن گرندل با پشتيباني مادرش منتشر مي‌شود:‏

نمي‌دانستند ‏

که زيبايي آدمي ‌بزرگتر از آدمي ‌است

مي‌زيستند تا بينديشند

مي‌انديشيدند که خاموشي گزينند

مي‌زيستند تا بميرند

بيهوده بودند

بي‌گناهي خود را در پس مرگ نهان کردند

‏...

وي در سال 1916 به عنوان پرستار در بيمارستان شماره 18 ارتش نزديک به خط مقدم خدمت مي‌کند و ده قطعه از شعر‌هايش را با نام «وظيفه» ميان نظاميان توزيع مي‌کند و اينجاست که نخستين بار زير شعر‌هايش نام «پل الوار» را مي‌نويسد و نام خانوادگي مادربزرگش يعني مادر مادرش را جايگزين نام خانوادگي خود مي‌کند. در سال 1919 وي با آندره برتون و لويي آراگون آشنا مي‌شود و همچنين دو سال بعد کتاب «کرات و بدبختي‌‌هاي عاطفي» را منتشر مي‌سازد. در سال 1918 گالا دختري به دنيا مي‌آورد و همان سال اشعاري براي صلح، مجموعه‌اي از سروده‌هاي الوار منتشر مي‌شود. اما سال‌ها بعد در دسامبر 1930 الوار و گالا همديگر را براي هميشه ترک مي‌کنند و جدا مي‌شوند:‏

بر سر راهت، من آخرينم

آخرين بهارم، آخرين برف

آخرين نبردم براي نمردن

و ما اينک

فروتر و فراتر از هميشه‌ايم

در هيمه ما همه چيز هست

مخروط کاج و شاخه تاک

و گل‌‌هايي تواناتر از آب

گل و شبنم

***

آسمان روشن است و خاک تيره

اما دود بر آسمان مي‌رود

اخگران آسمان گم شده‌اند

شعله بر زمين مانده

شعله ابر دل است

و همه شاخسار خون

نغمه ما را مي‌خواند

بخار زمستان ما را محو مي‌کند

شبانه با نفرت، غم شعله کشيد

خاکستر شادمانه و زيبا به گل نشست

از غروب هماره روگردانيم

همه چيز به رنگ سپيده‌دم است



چندي مي‌گذرد و الوار با نوش ازدواج مي‌کند. وي همچنين فعاليت‌هاي خود را ادامه داده و براي نمونه مي‌توان به يک دوره سخنراني‌اش در اسپانيا (1936) درباره پابلو پيکاسو ، سخنراني‌اش در لندن (1936) با عنوان قطعيت شاعرانه، همکاري با لويي پارو (1944) براي راه‌اندازي نشريه جاويد، سفر به چکسلواکي (1946) براي کنفرانسي با نام شعر در خدمت حقيقت، شرکت در کنگره جهاني صلح (1949) در پاريس و... اشاره کرد. الوار را مي‌توان شاعر آزادي ناميد (شعري هم به همين نام دارد) و بار‌ها در زمان جنگ دوم جهاني و اشغال فرانسه، مجبور شد سروده‌هايش را با نام‌هايي ديگر (مستعار) مانند ژان دوا و موريس اروان منتشر سازد. ‏

پل الوار که در سپتامبر 1952 يک حمله قلبي را پشت سر گذاشته بود، در 18 نوامبر همان سال در خانه اش که در خيابان گراول شهر پاريس بود دچار يک حمله قلبي ديگر شد و در 22 نوامبر در گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد. اما خاطره شورانگيز شعر‌هاي زيبا و شورانگيزش در ذهن تمامي‌مردم صلح‌دوست جهان جاودان ماند. چنان که در يکي از سروده‌هايش مي‌گويد:‏

‏«شب پيش از مرگش/ کوتاهترين شب عمرش بود/ فکر آنکه هنوز زنده است/ خون را در مچ دستانش به جوش مي‌آورد/ حالش از سنگيني تنش بهم مي‌خورد/ از تاب و توانش شکوه داشت/ اما در قعر همين هراس بود/ که لبخندي بر لب داشت...». ‏

و سرانجام همان‌طور که در پايان اين سروده پرشور و غمناک هم آمده، خورشيد بهر او دميد.‏

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

نگاه ایرانی به جهان


نگاه ایرانی به جهان، روزنامه اعتماد 2 آبان 1388


لینک در سایت مطبوعات ایران





1- در خبرها آمده بود جايزه گفت وگوي جهاني که در سال 2009 پديد آمده، به محمد خاتمي و داريوش شايگان تعلق گرفت. برگزيدگان، جايزه خود را در ژانويه سال 2010 و در مراسمي در دانشگاه آرهوس کپنهاگ دريافت خواهند کرد... اکنون و در اين مجال نگاهي به کوشش هاي فرهنگمداران ايراني که در دوران معاصر همواره انديشه «گفت وگو» و موضوع گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها دغدغه اساسي شان بوده، مي تواند بيش از هر زمان قابل توجه و تامل باشد.

2- در تابستان 1967 سمينار بين المللي دانشگاه هاروارد براي بررسي مسائل جهان و امريکا به رياست هنري کيسينجر (وي در آن زمان استاد دانشگاه هاروارد بوده است) تشکيل مي شود. در اين سمينار که جنبه دولتي نداشته و در دعوت از افراد، تنها به شخصيت علمي و فرهنگي آنان توجه مي شده، دکتر محمدعلي اسلامي ندوشن نيز از ايران دعوت مي شود تا در ميان نمايندگان حدود 40 کشور جهان سخن بگويد. وي در پايان سخنراني اش پيشنهاد مي کند مجمعي از انديشمندان و فرهنگمداران جهان تشکيل شود و در آن مسائل مهم دنيا بررسي و به بحث گذاشته شود تا به اين ترتيب نمايندگان ملت ها نيز بتوانند ديدگاه خود را درباره آنچه در جهان مي گذرد بيان کنند و به عبارتي دنيا يک تريبون آزاد داشته باشد تا به دور از دخالت دولت ها، فرهنگ هاي کشورهاي مختلف از طريق نمايندگان شان با هم روبه رو شوند و براي حل و رفع مشکل ها و مسائل جهان چاره يي بينديشند. با وجود استقبال شرکت کنندگان در سمينار از پيشنهاد دکتر اسلامي ندوشن و طرح دوباره آن در دهلي نو (در انجمن دوستي ايران و هند) اين پيشنهاد خردمندانه به اجرا درنمي آيد...

3- در اکتبر 1977 تهران و يونسکو ميزبان نخستين مجمع جهاني گفت وگوي فرهنگ ها بودند و گروهي از انديشمندان و پژوهشگران ايراني و خارجي همچون داريوش شايگان، هانري کربن، عبدالجواد فلاطوري، ژان برن، کريستيان ژامبه، احسان نراقي، ژان لويي وييارد، آرامش دوستدار، روژه گارودي، توشيهيکو ايزوتسو و... گرد آمدند تا درباره موضوع هايي مانند تبادل ميان فرهنگ ها، نقش انديشمندان شرق و غرب در زمينه فلسفه، اديان و نکات مشترک آنها و... به سخنراني، بحث و گفت وگو بپردازند. سخنران افتتاحيه آن همايش نيز داريوش شايگان بود. وي با اين پرسش که «با توجه به تاثير جهانگير انديشه غربي آيا امکاني براي گفت وگوي واقعي ميان تمدن ها وجود دارد؟» طرح موضوع کرد تا روند همايش بر اين اساس آغاز شود و گفت وگو ميان انديشه هاي گوناگون جريان يابد...

4- در تابستان 1993 انتشار مقاله «برخورد تمدن ها» در نشريه فارين افيرز (وابسته به شوراي روابط خارجي امريکا) ذهن بسياري از فرهنگمداران و سياست پيشگان را در سراسر گيتي به خود مشغول ساخت زيرا ساموئل هانتينگتون برخورد تمدن ها را چارچوب مفهومي يا پارادايم تحليل رويدادها و دگرگوني هاي پس از جنگ سرد خواند. هانتينگتون پس از طرح اين موضوع که هويت تمدني به طور روزافزون اهميت خواهد يافت، تمدن هاي زنده جهان را به هفت يا هشت تمدن بزرگ تقسيم کرده (تمدن هاي غربي، کنفوسيوسي، ژاپني، اسلامي، هندو، اسلاو، ارتدوکس، امريکاي لاتين و همچنين تمدن آفريقايي) و خطوط گسل ميان اين تمدن ها را منشاء درگيري ها و تقابل هاي آينده برشمرد. وي با طرح موضوع غرب در برابر سايرين به عبارتي ابراز داشت مرزبندي ها و صف آرايي هاي تازه بر اساس تمدن ها شکل مي گيرد و کانون رويارويي هاي آينده بين تمدن غرب و جوامع اسلامي- کنفوسيوسي خواهد بود. هانتينگتون باور داشت برخورد تمدن ها در سياست جهاني مسلط خواهد شد. اما وي از بسياري واقعيت ها نيز چشم پوشيده بود؛ برخوردهاي درون تمدني در غرب را ناديده انگاشته بود، با برجسته کردن روابط ميان فرهنگ ها و تمدن ها در دنياي قديم و در درازاي تاريخ و پيوند ناسازگار آن با مناسبات دنياي جديد در پي ارائه فهمي از مناسبات کنوني جهان بود که خود جاي پرسش داشت.

مسائل مهمي چون رشد جمعيت، مسائل محيط زيست و... را چندان مورد توجه قرار نداده بود و... و مهم تر از همه اينکه نظريه هانتينگتون به «هراس از ديگري» مي انجاميد و اين خطرناک ترين آسيبي بود که انديشه وي پديد مي آورد... اما پس از انتشار مقاله برخورد تمدن ها نقدهاي فراواني درباره آن منتشر شد و ايرانيان نيز هانتينگتون را بي پاسخ نگذاشتند. دکتر اسلامي ندوشن نخستين شخصيت ايراني بود که در مقاله يي به نام «کدام رويارويي» پاسخي محکم و مستدل به ادعاهاي هانتينگتون داد... همچنين دکتر سيدحسين نصر نيز ضمن نوشتن مقاله يي، «برخورد تمدن ها و سازندگي آينده بشر»، با برگزاري نشست ها و سمينارهاي بين المللي براي گسترش تفاهم ميان فرهنگ ها کوشش هايي انجام داد...
5- سازمان ملل متحد پس از طرح موضوع گفت و گوي تمدن ها از سوي ايران، اين پيشنهاد را با راي و نظر موافق جامعه جهاني به تصويب رساند و سال 2001 سال گفت و گوي تمدن ها نامگذاري شد. همچنين مجمع عمومي سازمان ملل متحد پشتيباني خود را با قطعنامه هاي 23/53 ، 113/53 و 23/55 از پيشنهاد کارآمد ايران نشان داد و نخبگان، انديشمندان و سياستمداران جهان همچون کوفي عنان، کوئيچيرو ماتسوئورا (مديرکل يونسکو)، خوزه ماريا ازنار، يوشکا فيشر، آنا ليندت، خاوير سولانا، کلاوس شواب (رئيس مجمع جهاني اقتصاد)، کاتپالي سري ني واسان (رئيس مرکز بين المللي فيزيک نظري)، آلفونس لينگيس (استاد دانشگاه ايالتي پنسيلوانيا)، اگوستين برکه (استاد دانشگاه پاريس) و... در سخنراني هاي خويش پيشنهاد ايران و طراح آن، محمد خاتمي را ستودند... آنچه محمد خاتمي در موضوع گفت و گوي فرهنگ ها و تمدن ها با جهانيان در ميان گذاشت، انديشه يي پويا و برآمده از فرهنگ و تمدن ايران بود؛ فرهنگ و روحيه يي که بر اساس مدارا شکل گرفته و خشونت را برنمي تابد. خاتمي «گفت و گو» را راه حلي واقع بينانه و سودمند براي بهبود بخشيدن به روابط ميان فرهنگ ها و تمدن ها (بخوانيد ملت ها) برشمرد و بر اين نکته مهم نيز تاکيد مي کرد که تلاش براي «شناخت ديگري» به شناخت بهتر از خود مي انجامد و به اين شکل مي افزود «ستيز با ديگري» در دنياي جديد جايي نخواهد داشت. و اين بار صدا و سخني انسان دوستانه از يک فرهنگمدار در عرصه سياست جهاني طنين انداز شد و کمترين نتيجه آن شنيده شدن صدايي بود که سال ها در ميان هاي و هوي سياست پيشگان آرزوي اينکه جهان به لب پرخنده يي تبديل شود را ناممکن کرده بود... به اميد آنکه زمزمه زيستن در جهان گفت وگو سرانجام به زوال انديشه هاي ديگرستيز بينجامد.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی 

خرد ایرانی؛ گفت و گو با دکتر دادبه


گفت و گو با دکتر دادبه را می توانید امروز 23مهر1388 در ضمیمه روزنامه اعتماد بخوانید.


آنچه پيش رو داريد گفت وگويي است که همزمان با روز حافظ با دکتر اصغر دادبه انجام داده ام...

---

-به ياد دارم سال گذشته و در مراسم بزرگداشت حافظ گفته بوديد؛ «سخنان و اشعار حافظ را با اعلاميه و منشور حقوق بشر بسنجيد، ببينيد آيا چيزي کم دارد؟» فکر مي کنم موضوع خوبي براي آغاز اين گفت وگو باشد. من هنگامي که به اين جمله فکر مي کنم يک پرسش در ذهنم ايجاد مي شود. فردوسي هم در شاهنامه به موضوع «خرد» پرداخته و در اهميت آن سخن گفته است، اما به نظر مي رسد که اين مفهوم را جز در متن جهان سنت نتوان فهميد. مفهوم خرد در کتاب شاهنامه با مفهوم عقل امروزي (و عقل مدرن) که معيار اساسي زندگي مدرن و زيست استدلالي به شمار مي آيد، متفاوت است و اين دو مفهوم همخواني چنداني با هم ندارند. چنانچه فردوسي مي گويد؛ «به هستيش بايد که خستو شوي/ ز گفتار بي کار يک سو شوي» و از اين سروده چنين فهم مي شود که «خرد» و کاربرد خرد از ديدگاه فردوسي يک سقفي دارد و تا جاي مشخصي مي تواند پيش برود و مبنا قرار گيرد. اکنون به سخن شما بازگرديم، آيا مقصود از اينکه سخنان و اشعار حافظ چيزي از اعلاميه و منشور حقوق بشر کم ندارد، تنها اشاره به مفاهيم ارجمندي مانند؛ مداراجوئي، نوعدوستي، عشق ورزي و... در شعر و انديشه حافظ دارد يا از اين هم فراتر مي رود؟ در اين باره بيشتر توضيح بدهيد؟

پرسش نخستين شما در واقع دو پرسش است؛ يکي، خرد در نگاه فردوسي؛ دوم، حافظ و اعلاميه حقوق بشر.گرچه بحث ما در باب حافظ است، اما «خرد در نگاه فردوسي» هم مساله يي است که تنها مربوط به جهان بيني فردوسي نيست؛ حکايت «خرد در فرهنگ ايراني» است، لاجرم به حافظ و به جهان بيني حافظ هم مربوط است بنابراين حکايت را اين گونه

پي مي گيريم؛

الف؛ خرد در فرهنگ ايران؛ خرد، گرچه در پاره يي کاربردها معادل عقل است، به ويژه وقتي که در برابر عشق قرار مي گيرد، مثل اين بيت؛

خرد که قيد مجانين عشق مي فرمود

به بوي سنبل زلف تو گشت ديوانه

يا؛

خرد ز پيري من کي حساب برگيرد

که باز با صنمي طفل عشق مي بازم

يعني که در اين کاربردها خرد، درست و راست معادل عقل است؛ عقل استدلالي؛ عقلي که اهل حساب و کتاب است و در برابر عشق و ديوانگان عشق قرار دارد. من طي يک بحث (سعدي، عاقلي عاشق و عاشقي عاقل) نام اين گونه خرد را که معادل است، عقل يوناني- ارسطوئي نهاده ام. نهايت حرکت و عملکرد اين عقل، استدلال است؛ استدلال برهاني. در نگاه بسياري از متفکران اين عقل، تنها در حوزه امور تجربه پذير، يا به تعبير کانت تنها در حوزه نمودها (فنومنون ها Phenomenon) عمل مي کند و راه به آنچه فراتجربه است يعني راه به حقايق، و به تعبير کانت راه به بودها (نومنون هاNomenon ) نمي برد. اين همان خرد، يا عقلي است، که به تعبير فردوسي بزرگ (بدانچه زين گوهران بگذرد) يعني همان بودها يا حقايق (فراتجربه ها) راهي ندارد و سرانجام اين همان عقلي است که از يونان ارسطو آمده و تا امروز بر جهان غرب حکم رانده و به تعبير شما «مبنا و معيار اساسي زندگي مدرن و زيست استدلالي به شمار مي آيد.» اما در اين ابيات تأمل کنيد؛

اين خرد خام به ميخانه بر

تا مي لعل آوردش خون به جوش

يا؛

خرد در زنده رود انداز و مي نوش

به گلبانگ جوانان عراقي

اين خرد يا به تعبير حافظ خرد خام همان عقل استدلالي مبناي زندگي مدرن است و حافظ، در مقام سخنگوي بزرگ فرهنگ ايراني، از ضرورت تحول آن سخن مي گويد؛ بايد آن را به ميخانه برد، يا در زنده رود انداخت (همان زنده رودي که آشيانه سي و سه پل مظلوم ستمديده هم هست و حافظ هم از آن لذت مي برده و به آن مي باليده). «در زنده رود انداختن» تعبيري استعاري از «به آب دادن» است يعني رها کردن و ترک کردن و از ميان بردن است، البته براي يک دگرگوني کيفي و رسيدن به تکامل. «بردن خرد خام به ميخانه» است براي همان دگرگوني کيفي و تکامل؛ تکامل و تحول عقل استدلالي (خرد خام= عقل به تکامل نرسيده) به «خرد» يا عقل، البته عقلي ويژه که من نام آن را «خرد ايراني» يا «خرد عشق» نهاده ام، به زبان ديگر؛ عقل ايراني- افلاطوني؛ در برابر عقل يوناني- ارسطوئي اين عقل و به تعبير ايراني اين خرد مي تواند گذشته از استدلال کردن و برهان آوردن و مبناي زيست استدلالي در جهان مدرن قرار گرفتن کار بزرگ ديگري در حوزه معرفت شناسي انجام دهد و آن رسيدن به معرفت يعني رسيدن به حقيقت است، و به تعبير اهل عرفان؛ شهود حقيقت؛ کاري که از عقل يوناني- ارسطوئي برنمي آيد. در واقع عقل ايراني يا خرد، بر طبق معناي يک ضرب المثل معروف در حکم صد است که نود و کمتر و بيشتر از آن را هم دربرمي گيرد (ضرب المثل چونکه صد آمد نود هم پيش ماست) خردي است، به تعبير مردم امروز، با ظرفيت و توانايي بالا؛ توانايي و ظرفيتي که بالاتر از آن متصور نيست؛ هم استدلال مي کند و امور حسي- تجربي را مي شناسد و به تعبير کانت به شناخت نمودها راه مي برد، هم شهود مي کند و به معرفت حقايق و به شناخت بودها مي رسد؛ چرا که تحول و تکامل عقل يا عقل استدلالي يا خرد خام، به تعبير حافظ، و تبديل آن به عقل ايراني يا خرد عشق، به تعبير حکما «لبس بعد لبس» است «لبس بعد خلع» به همين جهت لباسي از توانايي بر لباس هاي توانايي پيشين مي پوشد، نه آنکه لباس پيشين از تن به درآورد و لباسي ديگر به جاي آن بپوشد و چنين است که عقل آدمي، با حفظ توانايي هاي خود در زمينه تنظيم زندگي، و استدلال کردن و برهان آوردن به توانايي ويژه يي نيز دست مي يابد که در عرف اهل حکمت و عرفان به شهود تعبير مي شود. در فرهنگ ايراني از آغاز تاکنون، از زمان زردشت و پيش از او تا زمان ملاصدرا و پس از او همواره از خرد چنين انتظاري داشته اند؛ انتظار استدلال و شهود؛ هر دو.

سهروردي، در مقدمه حکمة الاشراق، از همين معنا و از همين خرد سخن مي گويد و بر عملکرد نهايي و والاي عقل يعني شهود تاکيد مي ورزد و نشان مي دهد که عقل آنگاه توانايي شهود پيدا مي کند که پيشتر توانايي استدلال داشته باشد، و چون به اين توانايي دست يافت، مقدمه توانايي او به دست يافتن به توانايي برتر يعني شهود، در پرتو تزکيه و تصفيه باطن فراهم مي آيد. چنين است که سهروردي، در مقام تجليل کننده حکمت خسرواني، يا فلسفه اشراقي ايران اولاً خوانندگان حکمة الاشراق را نخست به خواندن ديگر آثار خويش که همانا آثار مشايي (فلسفه استدلالي) اوست توصيه مي کند و آگاهي از فلسفه استدلالي و پروردن عقل استدلالي يعني عقل يوناني-ارسطوئي را در امر دست يافتن به عقل ايراني-افلاطوني يعني «خرد» يا «خرد عشق» ضروري مي داند.

ثانياً از اين معنا سخن مي گويد که حقايق بيان شده در حکمة الاشراق، جمله شهود اوست به همين سبب شک هيچ شک کننده يي او را نسبت به آن حقايق به ترديد نمي اندازد، که شهود، دريافت مستقيم و بي واسطه حقيقت است و آن کس مي تواند به اين دريافت برسد که پهنه فلسفه استدلالي را پشت سر نهد، در تعقل -که عملکرد عقل استدلالي است- به کمال برسد و آنگاه به تعبير حافظ اين عقل به کمال رسيده را که نسبت به مرحله بالاتر و توانايي بيشتر (توانايي شهود) خرد خامي بيش نيست. به ميخانه عشق برد و در پرتو عشق، خونش را به جوش آورد يعني متحول اش سازد و به کمالي که بايد برساند که شهود -به تعبير برگسن حکيم فرانسوي- مرحله عالي تعقل است.

ثالثاً حقايق شهود شده -به گفته سهروردي- يعني حقايق دريافت شده يا خرد (همان عقلي که مي لعل خونش را به جوش آورده) امري است شخصي و فردي، ويژه شهودکننده و چون شهودکننده بخواهد دريافت هاي خود را به ديگران منتقل سازد بايد از زبان و از منطق، که پشتوانه آن عقل استدلالگر است، مدد جويد و دريافت هاي خود را در قالب جمله ها و عبارت هايي بريزد که کم و کيف آن را عقل استدلالگر تعيين مي کند و در دانش منطق بيان مي شود، يعني دست به يک کار منطقي، عقلي، و استدلالي بزند... حاصل سخن آنکه «خرد» يا «عقل ايراني- افلاطوني» دو قابليت و دو کارکرد دارد و دو توانايي؛ استدلال و شهود...

در سراسر تاريخ فرهنگ ايران از چنين عقلي يا چنين خردي سخن مي گفته اند و از آن انتظار دو کارکرد داشته اند... و فردوسي در مقام سخنگوي بزرگ فرهنگ ايران و با نگاهي در مقام بزرگ ترين سخنگوي فرهنگ ايران از چنين خردي سخن مي گويد و تمام بزرگان فرهنگ و ادب و انديشه ايران زمين از عقل «خرد» چنين انتظاري داشته اند و از آن چنين معنايي اراده کرده اند. سخن حافظ و باور او نيز سخن فردوسي و باور فردوسي است که سخن و باور فردوسي از فلسفه و فرهنگ ايران برآمده است.

بيت مورد اشاره شما؛ «به هستيش بايد که خستو شوي...» يکي از ابيات توحيديه شاهنامه فردوسي است. فردوسي پس از توحيديه و ستايش حق تعالي که با بيت معروف؛

به نام خداوند جان و خرد

کزين برتر انديشه برنگذرد

آغاز مي شود به ستايش خرد؛ خرد در معنايي که بيان شد؛ خرد ايراني؛ خرد عشق، مي پردازد و اهميت و ارزش خرد را باز مي نمايد و تصريح مي کند که؛ «خرد بهتر از هرچه ايزد بداد...» يا «خرد رهنماي و خرد دلگشاي» است و «از اويي به هر دو سراي ارجمند...» با ستايش خرد، پس ستايش حق تعالي، فردوسي به خواننده خود مي گويد؛ شاهنامه کتاب خرد است؛ خردنامه است (اين خود بحثي است مهم که اين زمان بگذار تا وقت دگر) ... باري به قول قدما «با سر سخن آئيم» و بحث خود را پي بگيريم و بپرسيم که اين سخنان براي چيست؟ و پاسخ دهيم که؛ براي نظر (فکر) و براي عمل... در حوزه نظر، خرد (عقل) شناسنده است و در حوزه عمل، خرد راهنماست. در حوزه نظر، پرسش اين است که؛ عقل يعني عقل استدلالگر، همان عقل ارسطوئي-يوناني مي تواند به شناخت حقايق و به تعبير کانت به شناخت بودها (نومنون ها) که فراتر از تجربه حسي هستند، دست يابد، يا نه؟ پاسخ فيلسوفان عقل گراي پيرو ارسطو، به اين پرسش، مثبت است. آنان برآنند که عقل هم امور تجربه پذير (ظواهر= نمودها) را مي شناسد، هم بودها (حقايق) را، اما بسياري از متفکران در طول تاريخ، عقل استدلالگر را در شناخت حقايق ناتوان مي بينند و در اين کار، شناسنده يي ديگر و راه و روشي ديگر مي جويند. آن شناسنده در فرهنگ ايران، همان عقل ايراني-افلاطوني، يا خرد (خرد عشق) است. فردوسي، در توحيديه شاهنامه تکليف اين مساله را هم روشن مي کند و طي ابياتي به اصول اساسي معرفت شناسي خود مي پردازد، چرا که خدا حقيقت الحقايق و حقيقت مطلق است و هدف نهايي حقيقت شناسي يا فلسفه، دست کم در نگاه فيلسوفاني که به وجود خدا باور دارند، همين است؛ شناخت حق يا حقيقت مطلق. در ابيات معرفت شناسانه فردوسي تأمل کنيم. او پس از آغاز سخن با نام خدا و توصيف او به عنوان آفريننده و گرداننده جهان، مي گويد خداوند؛

ز نام و نشان و گمان برتر است

نگارنده بر شده پيکر است

به بينندگان آفريننده را

نبيني، مرنجان دو بيننده را

نيابد بدو نيز انديشه راه

که او برتر از نام و از جايگاه

سخن هرچه زين گوهران بگذرد

نيابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزيند همي

همان را گزيند که بيند همي

...

خرد را و جان را همي سنجد او

در انديشه سخته کي گنجد او

...

به هستيش بايد که خستو شوي

ز گفتار بيکار يکسو شوي

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پير برنا بود

بر اساس اين ابيات مي توان نظام معرفت شناسي فردوسي را، که همانا نظام معرفت شناسي در فرهنگ ايران است، بازسازي کرد. فردوسي در مقام سخنگوي راستين فرهنگ ايران سخناني گفت که قرب يک هزار سال بعد از زبان متفکري مي شنويم که به قول خودش در فلسفه، انقلاب کپرنيکي کرد، از زبان کانت، و طومار دو هزار ساله تفکري را در هم پيچيد که اعلام مي داشت؛ عقل مي تواند به شناخت حقيقت برسد. سخن کانت به طور خلاصه اين است؛ عقل (عقل ارسطوئي- يوناني) تنها مي تواند اموري را بشناسد که در زمان و مکان اند، يعني فنومنون ها (نمودها) را و چون نومنون ها (حقايق) فراتر از زمان و مکان اند، شناخت آنها از سوي عقل ممکن نيست... حال در سخنان فردوسي تأمل کنيم؛ ديدن، اولاً ديدن با چشم است و بيت فردوسي (به بينندگان آفريننده را...) همواره به عنوان بياني از نفي رؤيت خداوند، که مساله يي است کلامي ذکر مي شود؛ مساله يي که بنا به باور اهل عقل (معتزله) تحقق آن ناممکن و بر طبق اعتقاد اهل نقل (اشاعره) ممکن است؛ ثانياً ديدن، در بيت فردوسي، قائم مقام حس کردن يا احساس کردن است يعني دريافت يک چيز با يکي از حواس پنجگانه (يا هرچندگانه) ظاهري؛ ديدن، چشيدن، بوييدن، شنيدن و پسودن (لمس کردن) به گفته اهل بلاغت، ديدن، مجاز است به علاقه کليت و جزئيت؛ ذکر جزء (ديدن= يکي از حواس) و اراده کل (احساس با حواس ظاهري) آفريننده (خدا) هم، مشمول همين قاعده است؛ هر آنچه به حس درنيايد و نسبت به آن تجربه حسي صورت نگيرد، امري است فراتجربه که از آن به حقيقت يا بود تعبير مي شود و خدا حقيقت الحقايق است. فردوسي آفريننده (خدا) را به عنوان کل، ذکر کرد و جزء و به تعبير بهترين، جزء ها (ديگر حقايق) را اراده کرده است. به بيان ديگر بر اساس ضرب المثل (چونکه صد آمد نود هم پيش ماست) شناخت خدا به معني شناخت تمام حقايق عالم است. نتيجه آنکه؛ فردوسي در اين بيت امکان شناخت حقايق يا نومنون ها را با حس (با حواس ظاهري) و از طريق تجربه حسي ناممکن اعلام کرده است.

در بيت سوم «انديشه» فکر است و تعقل که عملکرد عقل ارسطوئي يا عقل استدلالگر است، و «جايگاه» مکان است؛ انديشه به خدا راه ندارد، يعني نمي توان خدا را با تعقل و به وسيله عقل شناخت؛ چرا که او برتر از جايگاه است يعني در مکان نيست و لازمه شناخت عقل آن است که امر شناخته شده در مکان باشد (همان سخني که هزار سال بعد از زبان کانت شنيديم)

در بيت چهارم به سخن خود عموميت بخشيده است؛ گوهران، يعني عناصر و مواليد (جماد و نبات و حيوان) که از آميزش عناصر به بار مي آيند. «هرچه زين گوهران بگذرد» يعني امر فراتجربه و فراحس، همان نومنون ها که فارغ از زمان و مکان اند و لاجرم خرد (در اينجا به معني عقل ارسطوئي يا عقل استدلالي است) بدان ها راه ندارد.

در بيت پنجم هم مي گويد؛ خرد (عقل) آن چيزي را برمي گزيند و به شناخت آن نايل مي آيد که پيش تر ديده شده يعني احساس شده است. بيت ششم هم تاکيدي بر مساله عدم امکان شناخت خدا با عقل و انديشه است، خدايي که جان آدمي و خرد (عقل) او را آفريده و سنجيده است، يعني اندازه و ميزان توانايي آنها را تعيين کرده است. بنابراين چگونه ممکن است اين آفريدگان، بتوانند آفريننده خود را چنان که بايد بشناسند؟

اينها هم حرف هايي است که قرن ها بعد از زبان کانت بيان شد. شکست بن بست، تا اينجا بن بست است و اعلام اين حکم منفي که؛ حقيقت ها و در راس آنها خدا را نه با تجربه حسي مي توان شناخت، نه با عقل.

بن بست را چگونه مي توان شکست و راهي به سوي مقصود گشود؟ راهي پيشنهاد شده و برگزيده در طول تاريخ اين راه هاست؛ راه ايمان، راه شهود، راه اخلاق و بداهت. اين راه ها، جمله، در اين اصل مشترکند؛ تزکيه و تصفيه باطن و آراسته شدن به فضايل اخلاقي، مشکل گشاست و چون باطن تزکيه شود و فضايل جانشين رذايل گردد خرد خام، پخته مي شود و عقل، به توانايي ديگري دست مي يابد که در شناخت حقيقت، موثر واقع مي شود. کسي که در پرتو دانش و استدلال و آموختن فلسفه، به عقل بالفعل در حوزه دانش و فلسفه دست يافته است، در سايه اخلاق و تصفيه باطن، به پايگاهي مي رسد که حقيقت را با همه وجود درمي يابد و در نتيجه «مي پذيرد» و به تعبير فردوسي «خستو» معترف و مقر مي شود. بگذاريد در اين موضوع هم با سخنان کانت پيش برويم تا بدانيم ارزش و اهميت سخن فردوسي، که همانا سخني جز اصول و ارزش هاي فرهنگي ايران نيست، تا چه پايه است...

کانت نقد عقل و نفي توانايي عقل (عقل نظري= عقل استدلالي= عقل ارسطوئي) در حقيقت شناسي، با عنوان يک مسيحي معتقد و مومن در برابر اين مشکل قرار گرفت که اگر حقيقت شناسي با عقل ممکن نيست، پس سه مساله خدا، بقاي روح و رستاخيز و معاد که لازمه دينداري است، چه مي شود و چگونه بايد با اين سه مساله برخورد کرد؟

کانت نيز همانند حکيم فردوسي از «خستو شدن و از گفتار بيکار يکسو شدن» يعني ترک استدلال کردن، سخن گفت. حکماي ايران زمين، در عصر اسلامي ايران نفس (روح) آدمي را داراي دو نيروي نظري و عملي مي دانند و بر آن دو نام عقل نظري و عقل عملي مي نهند، عقل نظري را دريابنده حقايق و عقل عملي را، که عرفا بر آن نام «دل» يا «قلب» مي نهند، بازشناسنده نيک از بد و تعيين کننده تکليف اخلاقي مي شمرند. کانت نيز عقل را داراي دو جنبه مي داند؛ جنبه استدلالي که همان عقل نظري است، و جنبه ايماني، که همان عقل عملي است. او در نقد خود از عقل نظري، برخلاف نظر حکماي پيشين، توان اين عقل را محدود به دريافت ظواهر (نمودها= فنومنون ها) کرد و اثبات وجود خدا، بقاي روح و رستاخيز و معاد را فراتر از توان عقل نظري دانست و هر گونه سخن گفتن و استدلال کردن و برهان آوردن در اين مسائل را -به تعبير فردوسي- «گفتار بيکار» و بر طبق برخي نسخ شاهنامه؛ «گفتار بيهوده» دانست که ره به جايي نمي برد و گوينده را گرفتار تناقض گويي مي سازد. اين مهم، پذيرش وجود خدا و بقاي نفس و لزوم معاد، به نظر کانت، به عهده عقل عملي است تا عقل عملي زمينه «پذيرش» يا «خستو شدن» به اين حقايق را فراهم آورد. خلاصه سخنان کانت چنين است؛

- نفس انسان، چون به عالم معقولات تعلق دارد، آزاد و مختار است و جوياي کمال

- آنجا که نفس اسير تن است، رسيدن به کمال در اين جهان براي او ميسر نيست

- پس نفس بايد باقي بماند تا در آن جهان به کمال برسد (بقاي نفس)

- وصول به کمال، خواست نفس هست، اما کار نفس نيست

- پس بايد بپذيريم که رساندن نفس به کمال، کار وجودي است که خود داراي کمال مطلق است (پذيرش وجود خدا)

کانت پيوسته تاکيد مي کند؛ اين معاني پذيرفتني است، اما اثبات شدني نيست، دل ما به وجود خدا گواهي مي دهد راه حصول يقين نسبت به وجود خدا استدلال عقلي نيست... و سخناني ديگر از همين دست.

نيز کانت تصريح مي کند اين معاني را به عنوان اصول موضوعه علم اخلاق بايد پذيرفت، اصول موضوعه بديهي نيست، اما در ادامه کار متوجه مي شويم که حقيقت دارد. اگر به سخنان کانت، قالب منطقي بدهيم چنين مي شود؛

- «خدا وجود دارد» اصل موضوع علم اخلاق است.

-خدا، کمال مطلق و کمال بخش است

-نفس، خواهان کمال است

-نفس، باقي مي ماند تا خدا در آن جهان بدو کمال بخشد

و بدين سان کانت هر سه مساله (وجود خدا، بقاي نفس، معاد) و در راس آن وجود خدا را مي پذيرد و چونان فردوسي به آن «خستو» مي شود و چونان حافظ، اما به زباني ديگر مي گويد و مي پذيرد که؛

کس ندانست که منزلگه مقصود کجاست

اينقدر هست که بانگ جرسي مي آيد

به اين نکته که «عدالت» نيز در شمار فضايل اخلاقي و در نتيجه از جمله کمالات است نيز توجه کنيم تا بعدي ديگر از سخن حکيم فردوسي را دريابيم؛

- عدالت، در شمار فضايل و از جمله کمالات است.

- نفس، خواهان کمالات و از جمله خواهان عدالت است.

- تحقق کمالات و از جمله عدالت در اين جهان ميسر نيست.

- پس؛ عدالت نيز همانند ديگر کمالات در جهاني ديگر از سوي خداي کمال بخش متحقق مي گردد.

در اين ابيات فردوسي تأمل کنيم (در داستان سياووش)؛

چپ و راست هر سو بتابم همي

سر و پاي گيتي نيابم همي

يکي بد کند نيک پيش آيدش

جهان، بنده و بخت، خويش آيدش

يکي جز به نيکي جهان نسپرد

همي از نژندي فرو پژمرد

حکما، از جمله فخرالدين رازي نيز بدين معنا پرداخته اند و از «لزوم اجراي عدالت» در جهان ديگر، به سبب بي عدالتي در اين جهان سخن ها گفته اند. رازي در کتاب البراهين مي گويد؛ «هر روز در دنيا نيکوکاري مي بينيم و بدکردار مي بينيم و مشاهده مي کنيم که نيکوکار بميرد، هيچ راحت نايافته، بلکه همه رنج ديده و بدکردار بميرد هيچ رنج نايافته، بلکه همه راحت ديده...» تا به اين نتيجه و بدين پذيرش برسد که اين امر از حکمت حکيم (خدا) به دور است و عالمي ديگر بايد تا عدالت اجرا شود... ملاحظه مي فرماييد که سخنان بلند فردوسي که سخن حافظ و ديگر بزرگان فرهنگ ايران زمين نيز هست و «خستو شدن به هستي حق» همچنان زنده زنده است و قرن ها بعد از زبان متفکري چون کانت چگونه بيان مي شود؟ راستي را که زير اين آسمان کبود خيلي چيزها تازگي ندارد، تازگي اگر هست از آن لباس تازه يي است که به پيکر انديشه هاي کهن مي پوشانيم. بايد در پوشاندن اين لباس توانايي و مهارت داشته باشيم تا دريابيم که انديشه هاي اصيل فرهنگي ايران، کهن ناشدني است (يک نکته بسيار مهم هم در اينجا هست که براي پرهيز از درازتر شدن کلام فعلاً از آن مي گذرم و آن اينکه «غوره نشده مويز نبايد شد» و دست يافتن به خرد عشق پس از کمال خرد عقل ميسر است والا...) اما در مورد حافظ و اعلاميه حقوق بشر؛ يعني بخش اول پرسش نخستين شما... ببينيم جوهره اعلاميه سي ماده يي حقوق بشر چيست تا تکليف مان روشن شود والا بديهي است که نمي توان اعلاميه يي سي ماده يي در ديوان حافظ يافت، اما مي توان نکات پراکنده در غزل ها را که لازمه بيان هنري است، گرد آورد و با مواد اعلاميه حقوق بشر تطبيق داد. پيداست که اين امر گرچه شدني است، اما به تمامه در اين مختصر و در اين گفت وگو نمي گنجد، لاجرم بر بنيادها و بر اصول انگشت مي نهيم؛ در اعلاميه حقوق بشر بر «آزادي، برابري، و حقوق انساني» از جنبه هاي مختلف تاکيد شده و به رعايت کردن اين حقوق توصيه شده است.

بگذاريد بپرسيم سبب شکل گيري اين اعلاميه و تنظيم مواد آن و توصيه به اجراي اين مواد چيست؟ آيا جز اين است که سلب آزادي، نفي برابري و تضييع حقوق انساني در طول زمان از سوي جاهلان و مغرضان و منفعت طلبان و در يک کلام پاي نهادن بر سر عدالت موجب شد تا آزادي خواهان و انسان دوستان به فکر تأمين آزادي و برابري و حقوق انساني بيفتند؟ جنگ هاي خانمان سوز اعم از جنگ هاي فرقه يي و مذهبي و غيرمذهبي و بيدادهاي به بار آمده از آن در اين امر تأثيري بنيادي نداشت؟ پس بنياد و اساس ماجرا را در «عدالت» و «بي عدالتي» بايد جست. تعريفي را که قدما، در فرهنگ ايراني- اسلامي از عدالت به دست داده اند گوياتر از گوياست؛ عدالت، نهادن هر چيز است در جاي خود و لاجرم ظلم، نهادن چيزهاست نه در جاي خود. وقتي آزادي کسي سلب مي شود، وقتي مال مردم ربوده مي آيد، وقتي کسي را که شايسته مقامي نيست در آن مقام قرار مي گيرد، وقتي بيشتر از آنکه بايد، يا کمتر از آنکه بايد به کسي امکانات داده مي شود، جمله، نهادن چيزهاست، نه در جاي خود و ظلم است و پايمال شدن عدالت و اگر عکس آن تحقق يابد عدالت است.

بنابراين عدالت، بنياد تمام ارزش هاي انساني است که در اعلاميه حقوق بشر بدانها توصيه و بر آنها تاکيد شده است. جنگ هاي خانمان سوز هم که به نام تحقق عدالت صورت مي پذيرد، غالب آنها يکسره بي عدالتي است و مردم آزاري. اصطلاحي هست در فرهنگ و ادب فارسي موسوم به «کم آزاري». «کم» در اين ترکيب، در برابر «بيش» نيست؛ بلکه پيشوند منفي کننده است يعني «بي آزاري» و نيازردن مردم که من در جايي گفته ام و نشان داده ام، اساس اخلاق ايراني است (سخنراني يادروز سعدي، شيراز، اول ارديبهشت 1388) و توصيه به آن، توصيه به تحقق و گسترش عدالت است و تحقق تمام حقوق انساني.

در سلسله الذهب جامي مي خوانيم؛ به امر هرمز بن کسري منادي ندا مي کرد که؛

عنان در کف هوس منهيد

پاي در کشتزار کس منهيد

في المثل هر که خوشه يي شکند

پر کاهي ز خرمني بکند

همچو خوشه به تير دوزندش

خرمن از برق تيغ سوزندش

و چون سپاه از کنار تاکستان گذر مي کرد و غفلت يکي از سپاهيان موجب شد تا اسب او خوشه غوره يي از تاک برکند يا شاخه يي را بشکند؛

صاحب باغ برگرفت فغان

کاي برافتاده از تو کيش مغان

اصل دين مغان کم آزاري است

جستي آزارم، اين چه دينداري است

اصل «کم آزاري» که اساس اخلاق در فرهنگ ايراني است در يکي از غزل هاي کم مانند حافظ به مطلع؛

بنال بلبل اگر با منت سر ياري است

که ما دو عاشق زاريم و کار ما زاري است

اين گونه بيان شده است؛

دلش به ناله ميازار و ختم کن حافظ

که رستگاري جاويد در کم آزاري است

و در غزلي ديگر به مطلع؛

جز آستان توام در جهان پناهي نيست

سر مرا به جز اين حواله گاهي نيست

اين سان، هنرمندانه، گزارش شده است؛

مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن

که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست

در نگاه حافظ و ديگر فرهيختگان و سخنگويان فرهنگ ايران، کليد گنج سعادت و عدالت، همانا کم آزاري است و اگر اين امر تحقق يابد عدالت، تحقق مي يابد و با تحقق عدالت، هر کس، چنانکه بايد، به حق خود مي رسد. از حق آزادي و انتخاب باور گرفته تا حق مالکيت و ساير حقوق. به همين سبب که حافظ مصراعي بلند از استاد سخن و حکمت، سعدي، در گلستان وام مي کند تا از بابت نداشتن زور مردم آزاري، خداي را سپاس گويد. بيت سعدي که خود نظريات اخلاقي خويش را بر بنياد اصل «کم آزاري» پرداخته است، چنين است؛

چگونه شکر اين نعمت گزارم

که زور مردم آزاري ندارم

و بيت حافظ، چنين؛

من از بازوي خود دارم بسي شکر

که زور مردم آزاري ندارم

تاکيد حافظ در بيت «دلش به ناله ميازار...» بر اين معنا که هرگونه آزردن، حتي آزردن دل کسي با ناله و زاري، کم آزاري و مردم آزاري است و رستگاري جاويد در گرو پرهيز از هرگونه آزردن و آزار دادن است، نشان مي دهد که دنياي آرماني حافظ که همانا دنياي آرماني در فرهنگ ايراني است، دنيايي است آکنده از عدل و داد و تهي از ظلم و بيداد که در آن هر کس به حق خود مي رسد. لازمه کم آزاري مهرورزي است. اساس فرهنگ ايراني و فلسفه ايراني، که فلسفه اشراقي و عرفاني است، عشق و مهرورزي است؛ عشق، هم بنياد هستي است، هم ابزار معرفت و هم مادر فضايل.

با مهرورزي و عشق مي توان به معرفت و به کمال رسيد. کسي که عاشقي کند و مهر بورزد و به ديگران به چشم مهر بنگرد، مردم آزار نيست، کم آزار است، نسبت به خود و نسبت به ديگران مهربانانه و مهرورزانه رفتار مي کند و به فضايلي دست مي يابد که لازمه سعادت فرد و جامعه است، فضايلي که لازمه تحقق پيام هاي انساني است که در تمام بيانيه هاي انساني در طول تاريخ و از جمله در اعلاميه حقوق بشر آمده است «جنگ هفتاد و دو ملت» که به گفته حافظ حاصل نديدن حقيقت و نتيجه کج انديشي است، پايان مي گيرد و آيين مهر و مذهب عشق بر روابط مردم سايه مي افکند چرا که؛

آنجا که کار صومعه را جلوه مي دهند

ناقوس دير راهب و نام صليب هست

در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست

هر جا که هست پرتو روي حبيب هست

در چنين حال و هوايي که ارزش هايي چون نوعدوستي و تساهل و تسامح و مدارا و ... حاکميت مي يابند؛ ارزش هايي که جاي جاي در سخن حافظ شاهد آن توانيم بود، مثل؛

درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آيد

نهال دشمني بر کن که رنج بي شمار آيد



و اکثر ابيات اين غزل، يا مثل؛

ده روز مهر گردون افسانه است و افسون

نيکي به جاي ياران فرصت شمار يارا

اي صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزي تفقدي کن درويش بينوا را

آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

و يا مثل؛

سال ها پيروي مذهب رندان کردم

تا به فتوي خرد حرص به زندان کردم

و همانندان آنها که سراسر ديوان حافظ را آکنده است، ممکن است بگوييد اينها در عالم نظر است، تا چه حد رنگ عملي مي يابد و متحقق مي شود؟ اين پرسش در واقع، بيان ديگري است از دومين و در واقع سومين پرسش شما...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی